از مـيـان هـمه منابع فقط ادى شير ادعا مى كند كه شى ء تعريب چى و آن هم مخفف چيز فارسى است .
( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 105 ).
اين راى نيازمند بررسى بيشتر است , و بايد با احتياط تلقى شود.
27 ) صليب .
[ تـوضـيـح آنـكـه كـلـمه صليب در قرآن به كار نرفته است ولى مشتقات فعلى آن مانند صلبوه , لاصلبنكم , و يصلبوا جمعا 6 بار به كار رفته است ].
ادى شير متعرض اين كلمه نشده است .
امـام شوشترى آن را معرب چليپاى فارسى مى داند ( فرهنگ واژه هاى فارسى در زبان عربى , ص
435 ).
آرتـور جفرى با آنكه صليب را در عربى متخذ از آرامى و سريانى مى داند , ولى صورت آرامى آن را
اصيل نمى داند و احتمالا متخذ از چليپاى فارسى مى داند.
( واژه هاى دخيل , ص 293 ).
28 ) صهر.
[ فقط يك بار در قرآن به كار رفته است : فرقان , 54 ].
ادى شـيـر آن را كـه بـه معناى داماد يعنى شوهر خواهر و شوهر دختر است , معرب شوهر فارسى
مى داند.
( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 109 ).
امام شوشترى نيز همين نظر را از ادى شير , با نظر قبول , نقل كرده است .
( فرهنگ واژه هاى فارسى در زبان عربى , ص 440 ).
جفرى به اين كلمه نپرداخته است .
29 ) ضنك .
[ فقط يك بار در قرآن به كار رفته است : طه , 124 ].
جواليقى به اين كلمه نپرداخته است .
ادى شير آن را معرب دنگ به معناى حيران و سرگشته مى داند.
( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 110 ).
اما گويا معرب تنگ فارسى است .
ايـن كـلمه در قرآن مجيد به صورت صفت براى معيشت به كار رفته است : فان له معيشة ضنكا (
طه , 124 ) و در فارسى هم معيشت يا زندگانى تنگ گفته مى شود.
جفرى و امام شوشترى به اين كلمه نپرداخته اند.
30 ) عبقرى .
[ در قرآن فقط يك بار به كار رفته است : الرحمن 76 ].
جواليقى به اين كلمه نپرداخته است .
ادى شير بر آن است كه اين كلمه معرب آبكار فارسى به معناى رونق و عزت و كمال است .
( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 114 ).
امام شوشترى هم همين نظر ادى شير را با تاييد نقل كرده است .
آرتـور جفرى آن را نوعى فرش گرانبها معنى مى كند و مى نويسد كه بنظر مى آيد كه اين واژه
ايرانى باشد.
سـپس نظر ادى شير را نقل مى كند و مى افزايد : در اين صورت آبكار پهلوى مى بايست به معناى
اثر و دست ساخته اى باشكوه , يا مجلل و پر زرق و برق باشد.
اما بر روى هم بايد تصديق كرد كه اين وجه اشتقاق بسيار ساختگى مى نمايد.
( واژه هاى دخيل , ص 311 ).
31 ) عفريت .
[ فقط يك بار در قرآن به كار رفته است : نمل , 39 ].
جواليقى و ادى شير و امام شوشترى به اين كلمه نپرداخته اند.
آرتور جفرى با استناد به قول هس و فولرس آن را از آفريد ( آفريدن ) فارسى مى داند.
( واژه هاى دخيل , ص 316 ).
32 ) غمز / غمزه .
[ البته در قرآن فقط يك بار مشتق يتغامزون به كار رفته است : مطففين , 30 ].
جواليقى از اين كلمه ياد نكرده است .
ادى شير آن را اشاره خاص به چشم و ابرو و معرب از غمزه فارسى مى داند.
( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 116 ).
امام شوشترى با استناد به ادى شير و برهان قاطع آن را فارسى دانسته است .
( واژه هاى فارسى در زبان عربى , ص 418 ).
33 ) فردوس .
[ 2 بار در قرآن به كار رفته است .
از جمله : كهف , 107 ].
سـيـوطى در اتـقان ( 2/137 ) و مهذب ( ص 100 ـ 102 ) و جواليقى آن را معرب , و بر وفق منابع
مختلف رومى [ يعنى يونانى ] و سريانى مى شمارد.
( المعرب , ص 240 ـ 241 ).
ادى شير به اين كلمه نپرداخته است .
مـحـمـد على امام شوشترى مى نويسد : فردوس ج : فراديس : باغ , باغ وحش , اين واژه در قرآن
كريم به كار رفته است .
شكل فارسى واژه پرديس است كه به معنى باغى بوده كه جانوران را در آن نگه مى داشته اند.
( فرهنگ واژه هاى فارسى در زبان عربى , ص 492 ).
آرتور جفرى مى نويسد : فردوس نماياننده پارادئى سوس يونانى است , و گ .
هـوفـمان بر شالوده جمع آن فراديس واژه را مستقيما گرفته شده از يونانى مى داند ... اصل واژه
ايرانى است . در اوستايى پاييريدئزا در حالت جمع به معناى جاى گرد دوربسته است .
گـزنفون اين واژه را وارد زبان يونانى كرد و براى باغها و گردشگاههاى شاهنشاهان ايران به كار
بـرد ... فـولـرس گـمـان مى برد كه صورت قرضى واژه , فراديس است و فردوس بعدا از روى آن
ساخته شده است ... ( واژه هاى دخيل , ص 327 ـ 328 ).
34 ) فيل .
[ فقط يك بار در قرآن به كار رفته است : سوره فيل , 1 ].
جواليقى به اين كلمه نپرداخته است .
ادى شير مى نويسد كه گويند معرب از فارسى است ولى به نظر من اصل آرامى دارد.
( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 123 ).
امام شوشترى نيز آن را معرب پيل فارسى مى داند.
( فرهنگ واژه هاى فارسى در زبان عربى , ص 510 ـ 511 ).
آرتـور جفرى مى نويسد : واژه فيل صورت ايرنى دارد ... و به گونه مستقيم از فارسى ميانه , يا به
گونه غيرمستقيم از طريق زبان آرامى وارد زبان عربى شده است ... ( واژه هاى دخيل , ص 336
) . 35 ) قسورة .
[ فقط يك بار در قرآن به كار رفته است : مدثر , 51 ].
جواليقى به اين كلمه نپرداخته است .
ادى شير مى نويسد قسوره يعنى اسد [ شير ] و عزيز و شجاع .
قيسرى يعنى مرد نيرومند.
و اينها معرب كلمه كشورز فارسى است يعنى عظيم و عزيز : ( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 126 )
.
آرتور جفرى به اين كلمه نپرداخته است .
امـام شـوشـترى مى نويسد : به نظر ادى شير اين واژه فارسى عربى شده است و شكل فارسى آن
كشورز است كه به معنى بزرگ و استوار در فارسى است .
نويسنده برهان قاطع لغت كشورز را به معنى بزرگ و كشورزيان را به معنى بزرگان آورده است .
( فرهنگ واژه هاى فارسى در زبان عربى , ص 531 ).
36 ) كاس .
[ 6 بار در قرآن به كار رفته است .
از جمله : صافات , 45 ].
جواليقى به اين كلمه نپرداخته است .
ادى شير مى نويسد : يعنى قدح و از فارسى كاسه است .
( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 131 ).
آرتـور جـفـرى مى نويسد : كمترين شكى وجود ندارد كه اصلش آرامى است ... به نظر مى آيد كه
مـنـشـا كاسه فارسى سريانى باشد ... ( واژه هاى دخيل , ص 355 ) مترجم اين اثر , دكتر فريدون
بـدره اى , در تـعـلـيـقـه مربوط به اين كلمه مى نويسد : وجود واژه كاسوك در پهلوى به معناى
لاك پشت , و كاسه ( كاس + ه پسوند ) مى تواند نشان آن باشد كه واژه از فارسى گرفته شده , نه از
سريانى .
( پيشين , ص 47 ).
37 ) كافور.
[ فقط يك بار در قرآن به كار رفته است : انسان , 5 ].
سيوطى مى نويسد كه جواليقى و جز او آن را فارسى معرب ياد كرده اند ( اتقان , 2/138 ).
1 , جـواليقى در المعرب فقط مى گويد كه گمان مى كنم عربى محض نيست , و اشاره به فارسى
بودنش ندارد.
( المعرب , 285 ـ 286 ).
ادى شير آن را فارسى مى داند.
( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 136 ).
آرتـور جـفرى بر آن است كه اصلش هندى است و وارد زبانهاى ايرانى شده و در پهلوى به صورت
كاپور وجود دارد , و واژه كافور فارسى از آنجاست ... بسيار محتمل است كه واژه سريانى مانند واژه
يونانى ... از ايرانى گرفته شده باشد . ادى شير واژه عربى را هم ماخوذ از فارسى مى داند.
امـا احتمال آن است كه صورت عربى مانند حبشى ... از سريانى اخذ شده باشد ( واژه هاى دخيل ,
356 ـ 357 ).
38 ) كنز.
[ 4 بار به همين صورت , دوبار به صورت كنوز و سه بار به صورت فعل در قرآن به كار رفته است .
از جمله : هود , 12 ].
جواليقى آن را فارسى معرب مى داند.
( المعرب , 297 ).
سيوطى نيز قول او را با تاييد نقل مى كند.
( اتقان , 2/138 ; مهذب , ص 116 ).
ادى شير به اين كلمه نپرداخته است .
آرتـور جـفـرى مـى نـويسد كه جواليقى در معرب , ثعالبى در فقه اللغة و خفاجى در شفاءالغليل
همگى آن را ماخوذ از واژه گنج فارسى دانسته اند ... در اينكه واژه اصلا ايرانى است , جاى ترديدى
نيست .
پازند آن گنز و پهلويش گنج است ... بسيار احتمال دارد كه اين واژه مستقيما از فارسى ميانه به
عـربـى رفـته باشد ... ( واژه هاى دخيل , ص 362 ـ 363 نيز ـ تعليقه مفصل مترجم در تاييد قول
جفرى , پيشين , ص 48 ).
39 ) كورت .
[ يك بار به همين صورت : تكوير , 1 , و دوبار به صورت يكور به كار رفته است ].
جواليقى در المعرب ( ص 287 ) نوشته است و آن به فارسى كور بور [ گور پور ؟
] است .
سيوطى نيز در اتقان ( 2/138 ) و مهذب ( ص 16 ) فارسى شمرده است .
ادى شير به اين كلمه نپرداخته است .
امام شوشترى شرح نسبتا مفصلى درباره آن دارد : ابوهلال فعل كورت را در آيه اذالشمس كورت
, از ريشه واژه كور در فارسى گرفته است .
معنى آيه چنين است : آنگاه كه خورشيد تار شد.
كور شدن به معنى خاموش شدن روشنى و آتش در فارسى خيلى رواج دارد.
ريشه ك .
و.
ر در عـربـى بـا مـعـنـى فعلى كه در اين آيه به كار رفته است سازگارى ندارد ... در شوشتر واژه
روزكـور بـه مـعنى تيره بخت و نيز آساره كور / ستاره كور به همين معنى به كار مى رود و همگى
اينها نظر ابوهلال را استوار مى سازد.
( فرهنگ واژه هاى فارسى در زبان عربى , ص 599 ـ 600 ).
40 ) مجوس .
[ فقط يك بار در قرآن به كار رفته است : حج , 17 ].
جواليقى اين كلمه را اعجمى ( فارسى ؟
) مى داند ( المعرب , ص 320 ).
سيوطى هم همين نكته را با تاييد از او نقل كرده است ( المتوكلى , ص 7 ; اتقان , 2/139 ; مهذب ,
ص 120 ).
محمد على امام شوشترى مى نويسد : مجوسى : زردشتى .
از اين واژه فعل نيز در عربى ساخته اند.
مانند مجسه يعنى او را زردشتى خواند.
و تمجس يعنى زردشتى شد.
آرتور جفرى مى نويسد : روشن است كه اين واژه همانا واژه مگوش فارسى باستان است .
از صـورت اوسـتـائى آن واژه ارمـنى و عبرى و همچنين فارسى جديد مغ آمده است ( واژه هاى
دخيل , ص 347 ).
41 ) مرجان .
[ 2 بار در قرآن به كار رفته است : الرحمن , 22 , 58 ].
جواليقى مى نويسد : بعضى از اهل لغت گفته اند كه اين لغت اعجمى [ فارسى ؟
] معرب است .
( المعرب , ص 329 ).
سيوطى هم همين نظر را با تاييد نقل مى كند : المتوكلى ( ص 7 ) ; اتقان , 2/139 ; المهذب , ص
120.
ادى شير آن را احتمالا فارسى و همخانواده با مرواريد اما نهايتا و با احتمال بيشتر اصل آن را آرامى
مى داند.
( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 144 ).
آرتـور جـفـرى آن را مـرواريد خرد معرفى مى كند و مى نويسد : از قديم آن را گرفته شده از
فـارسـى مـى دانستند , اما مسلم است كه اين واژه مستقيما از منابع ايرانى وارد زبان عربى نشده
است ... [ بلكه ] از يكى از صورتهاى آرامى به زبان عربى وارد شده است .
( واژه هاى دخيل , ص 377 ).
42 ) مسك .
[ فقط يك بار در قرآن به كار رفته است : مطففين , 21 ].
جواليقى نوشته است : [ نوعى ] عطر : فارسى معرب است .
( المعرب , ص 325 ).
ادى شير به اين كلمه نپرداخته است .
امام شوشترى آن را معرب مشك فارسى مى داند ( فرهنگ واژه هاى فارسى در عربى , ص 639 ).
آرتـور جـفـرى مـى نويسد : [ اين ] واژه در ميان اعراب در پيش از اسلام , كاربردى وسيع داشته
است , و دانشمندان عموما مى دانسته اند كه واژه اى است قرضى از زبان فارسى .
گمان مى رود كه واژه مشك پهلوى نهايتا از وازه سانسكريت آمده باشد.
[ امـا از صـورت فـارسـى اسـت كه به ارمنى , يونانى , آرامى , سريانى و حبشى رفته است ] بيشتر
احتمال دارد كه مستقيما از فارسى ميانه به عربى رفته باشد ... ( واژه هاى دخيل , ص 380 ـ 381
).
43 ) نمارق .
[ فقط يك بار در قرآن به كار رفته است : غاشيه , 15 ].
ابن منظور نوشته است [ كه مفرد نمارق ] نمرق و نمرقة و نمرقة است يعنى بالش , نازبالش .
( لسان العرب ).
بايد گفت كه در اين كلمه كه معرب از فارسى است , قلب و تصحيفى رخ داده است .
زيرا از نرم / نرمك / نرماك فارسى تعريب شده است .
چنانكه جواليقى اين كلمه را به صورت نرمق وارد كرده و از نرم فارسى دانسته است .
( المعرب , ص 333 ).
امـام شـوشترى نيز آن را زير نرمق وارد كرده و به پارچه اى نرم و لطيف , يا سفيد نرم معنى كرده
است ( فرهنگ واژه هاى فارسى در عربى , ص 668 ).
ادى شير آن را ماخوذ از نرماك فارسى به معناى هر چيز نرم و لطيف مى داند.
( الالفاظ الفارسية المعربة , ص 154 ).
آرتـور جـفـرى مـى نويسد : كندى در رسالة , ص 85 , آن را واژه اى قرضى دانسته كه از فارسى
گرفته شده است ... لاگارد يادآور شده است كه اين واژه از كلمه ايرانى نمر به معناى نرم گرفته
شـده اسـت [ بـا اين حساب در تعريب آن قلب و تصحيفى رخ نداده است ] ... در ايرانى قديم ما به
واژه نـمـره بـرمـى خـوريـم كه اوستايى آن [ هم ] نمره , ... و پهلوى نرم از آن آمده است . و از يك
صـورت فـارسـى مـيـانه اى نرم + پسوند ك , به زبان آرامى و به گونه نمرق به زبان عربى رفته و
سپس از آن صيغه جمع نمارق ساخته شده است .
( واژه هاى دخيل , ص 403 ).
44 ) هاروت و ماروت .
[ فقط يك بار در قرآن به كار رفته است : بقره , 102 ].
جواليقى اين هر دو نام را اسم اعجمى دانسته است ( المعرب , 371 , 346 ).
جـفرى از قول لاگارد با موافقت نقل مى كند كه هاروت و ماروت از هئوورتات و امرتات اوستايى
است كه بعدها در فارسى به صورت خرداد و مرداد درآمده است .
( واژه هاى دخيل , ص 408 ).
( نيز ـ مقاله هاروت و ماروت در دايرة المعارف اسلام ( ط 2 , به انگليسى , طبع ليدن ).
45 ) وردة .
[ فقط يك بار در قرآن به كار رفته است : الرحمن , 37 ].
جواليقى مى نويسد گويند اصل اين كلمه عربى نيست ( المعرب , ص 344 ).
ادى شير به اين كلمه نپرداخته است .
امام شوشترى آن را به معناى گل سرخ و فارسى دانسته است .
( فرهنگ واژه هاى فارسى در عربى , ص 690 ).
آرتـور جـفـرى نـوشته است : دانشمندان عموما برآنند كه واژه قرضى است , اما عجيب است كه
لـغـويـان دربـاره اصـل آن چـيـزى نگفته اند و حال آنكه اين واژه از فارسى گرفته شده است (
واژه هاى دخيل , ص 406 ).
( نيز ـ تعليقه مترجم بر همين كلمه در كتاب پيشين , ص 51 ).
46 ) ورق .
[ 2 بار به همين صورت در اعراف , 22 , و طه , 121 , و يك بار به صورت ورقة , در انعام , 59 به كار رفته است ].
مـتاسفانه هيچ يك از منابع اساس كار ما و نيز برهان قاطع و حواشى دكتر معين بر آن , و فرهنگ
مـعـين و لغت نامه دهخدا , به اين توضيح ريشه شناسى نپرداخته اند كه ورق , معرب برگ فارسى
است .
لـذا ايـن ريشه شناسى را كه راقم اين سطور , سى سال پيش , هنگام تحصيل در دانشكده ادبيات
دانـشگاه تهران , از استادان خود شادروانان ابراهيم پور داود و بهرام فره وشى و پرويز ناتل خانلرى
شنيده است , در حال حاضر بر اثر كمبود منابع نمى تواند مستند كند.
47 ) وزير.
[ 2 بار در قرآن به كار رفته است : طه , 29 ; فرقان , 35 ].
جواليقى و ادى شير و امام شوشترى به اين كلمه نپرداخته اند.
آرتـور جفرى تصريح دارد كه وزير كه وزن فعيل دارد , مشتق از وزر ( يعنى بردن و حمل كردن )
نيست , بلكه از ويچيراى اوستايى و ويچير پهلوى گرفته شده است .
براى تفصيل بيشتر ـ واژه هاى دخيل , ص 406 و 407.
و نيز تعليقه مترجم بر آن ( ص 51 ).