خـداوند, قرآن را بر تو فرستاد, بخش عمده آن را آيات محكمه تشكيل مى دهد,كه مرجعيت كتاب در هـمان آيات است در كنار آن ها آيات متشابه نيز قرار دارد ولى كسانى كه در دل هاى شان كجى هـسـت , پـيوسته در پى آيات متشابه مى باشند, زيرافتنه جو و آشوب گر افكار و عقايد مى باشند و بـه دنـبـال آنـند تا با دست يازيدن به چنين آياتى , آن را مورد سؤ استفاده قرار داده , طبق دل خواه خـويـش تـاويـل و تـفـسـيـركنند در حالى كه تاويل صحيح آن را جز از راه خدايى نمى توان يافت دانـش مـنـدان راستين و استوار, از همين راه رفته چنين گويند: تمامى آيات متشابه و محكم , از يـك سـرچـشمه نشات گرفته , پس در پشت پرده ظاهر, حقيقتى نهفته است كه بايد آن رايافت و عاقبت جوينده يابنده است البته اين واقعيت را جز خردمندان يادآورنمى شوند.
طـبق اين آيه كريمه , بخشى از آيات قرآن متشابه مى باشد كه مايه شبهه و گاه دست آويزى براى فتنه جويان گرديده است !.
اكنون جاى اين پرسش است : چرا چنين شده و آيات متشابه كدامند كه چنين ويژگى را دارند؟
در پاسخ به اين سؤال , ناگزير از مطرح نمودن مطالب زير مى باشيم :.

احكام و تشابه .

احكام در قرآن به سه معنا به كار رفته :.
1 اسـتـوار بودن گفتار يا كردارى كه راه خلل و شبهه در آن بسته باشد در مقابل آن ,متشابه قرار دارد, گفتارى نارسا يا كردارى شبهه انگيز.
2 پـايـدار و ثـابت بودن , در مقابل ناپايدار احكام ثابته در شريعت را محكم گويند,در مقابل احكام منسوخه چنان چه در باب ناسخ و منسوخ اصطلاح ((احكام )) به كارمى رود و بر آيات غير منسوخه ((محكمه )) گفته مى شود.
3 اتـقان و دقت در عمل يا گفتار, كه بر اساسى متين و مستحكم استوار بوده باشد, آن را محكم يا مـسـتـحـكـم گويند چنان چه در سوره هود آمده : ((كتاب احكمت آياته ثم فصلت من لدن حكيم خـبـيـر)) ((855)) آيـات قـرآنـى تـمـاما حساب شده و باكمال دقت و بر پايه اى مستحكم استوار گرديده , آن گاه در بخش هاى گوناگون برپيامبر اسلام (ص ) نازل گرديده است .
احـكـام ـ به معناى سوم ـ تمامى آيات قرآن را در بر مى گيرد و به معناى دوم ,مخصوص آيات غير مـنسوخه است به معناى نخست صرفا در مقابل آيات متشابهه به كار رفته است , كه اين معنا اكنون مورد بحث ما است :.
مـحكم ـ در مقابل متشابه ـ به معناى استوار و خلل ناپذير, از ريشه ((حكم حكما))به معناى ((منع مـنـعـا)) گـرفـته شده است و معناى بازداشتن و جلوگيرى از هرگونه اخلال گرى و تباهى را مى رساند بدين جهت دهانه اسب (لگام ) را در لغت عرب ((حكمة الفرس )) گويند, زيرا لگام او را از سركشى و ناهم وارى در حركت باز مى دارد.
راغـب اصـفـهـانى گويد: ((حكم , اصله : منع منعا لاصلاح )) حكم در اصل به معناى منع نمودن و جـلـوگـيرى به كار رفته است البته جلوگيرى از افساد به جهت اصلاح خواهد بود, لذا هر سخن و گـفـتـارى كـه رسـا و شـبهه ناپذير باشد و مورد كج فهمى قرارنگيرد, به چنان گفتار ـ و حتى كردارى ـ محكم گويند, يعنى مستحكم و خلل ناپذير.
تشابه نيز در قرآن به دو معنا به كار رفته :.
1 هـمـانـنـد و يـك سـان بودن , چنان چه در سوره زمر مى خوانيم : ((اللّه نزل احسن الحديث كتابا مـتـشـابـهـا مـثانى تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم ((856)) , خداوند بهترين گفتار را فرو فرستاده و آن نوشته اى است [ سرتا پا] يك سان و يك نواخت [ درنيرومندى بيان و استوارى گفتار] قـابـل تكرار در تلاوت آنان كه از پروردگارشان مى هراسند, اندام بدنشان از آن به لرزه مى افتد)) ايـن خـود دلـيـل بـرآن است كه از نزدخداوند فرو فرستاده شده و سخن بشرى نيست , زيرا اگر گفتارى همانند گفتارآدميان بود, هرآينه در آن اختلاف و دگرگونى به چشم مى خورد ((و لو كان من عندغيراللّه لوجدوا فيه اختلافا كثيرا)) ((857)) .
2 شـبـهـه انـگـيز بودن , چنان چه گفتار يا كردارى ـ بر اثر احتمالاتى چند ـ شبهه برانگيز باشد و مـقصود پنهان گردد در سوره بقره آمده : ((ان البقر تشابه علينا)) ((858)) گاوى كه دستور ذبح آن صـادر گـشـتـه اكـنون براى ما ـ بنى اسرائيل ـ مايه شبهه گرديده روشن نيست كه مقصود, كـشـتـن يك گاو معمولى است يا آن كه در پس پرده اين دستور, رازى نهفته كه ما از آن آگاهى نداريم .
در آيـه 7 سـوره آل عـمـران ((متشابهات )) به همين معنا به كار رفته است برخى آيات ,بر اثر وجوه مـحـتـمله , ظاهرى شبهه انگيز به خود يافته , دست خوش كج انديشان قرارگرفته تا با تاويل بردن آن ها مايه فتنه گردند و مردم ساده لوح را از راه به دربرندتشابه , به همين معناى دوم , مورد بحث ما است :.
تشابه از ريشه ((شبه )) اسم مصدر, به معناى ((مثل و همانند)) يا ((شبه )) مصدر,به معناى همانند بـودن گـرفته شده است , كه اين همانندى مايه شبهه گردد, زيراحقيقت پنهان گرديده , حق و بـاطـل بـه هـم آميخته مايه اشتباه حق به باطل شده است ,لذا يك گفتار يا يك كردار حق گونه به صورت باطل جلوه گر گرديده است .
اصـطلاحا در تعريف آن گفته اند: ((مالا ينبئ ظاهره عن مراده , آن چه ظاهر آن مراد واقعى اش را ارائه ندهد)) نارسايى لفظ يا عمل موجب گردد كه حقيقت و واقع آن آشكار نباشد.
ايـن تـعـريـف خـود نارسا است , زيرا شامل مبهمات نيز مى گردد كه نياز به تفسيردارند نه تاويل مـتـشابه بايد علاوه بر نارسايى و ابهام , مايه شبهه و اشتباه نيز باشدلذاراغب اصفهانى ـ در تعريف متشابه ـ بهتر گفته است :.
((و الـمـتشابه من القرآن ما اشكل تفسيره لمشابهته بغيره , متشابهات قرآن آن باشدكه تفسير آن مشكل آيد, زيرا نمود آن چه هست را ندارد و به چيز ديگر شباهت دارد)) لذا در مورد قرآن , آن چيز ديـگـر جـز ضلالت و گم راهى نباشد ((فماذا بعد الحق الاالضلال )) ((859)) پس كلام حق (قرآن كريم ) هرگاه نمودى جز حق داشته باشد و به باطل همى ماند, آن را متشابه گويند.
طـبق اين تعريف , تشابه ـ در آيات متشابهه ـ تشابه حق و باطل است كه سخن حق گونه خداوند, باطل گونه جلوه گر شود.
ازايـن رو, تـشـابه علاوه برآن كه بر چهره لفظ يا عمل , پرده اى از ابهام مى افكند,موجب شبهه نيز مى باشد بدين ترتيب هر متشابهى هم به تفسير نياز دارد كه رفع ابهام كند و هم به تاويل نياز دارد تا دفع شبهه كند لذا تاويل نوعى تفسير است كه علاوه بر رفع ابهام , دفع شبهه نيز مى كند بنابراين مورد تاويل نسبت به تفسير, اخص مطلق است هر كجا تاويل باشد, تفسير نيز هست تفسير در مورد مـبهمات است كه در محكم و متشابه هر دو وجود دارد و تاويل صرفا در متشابه است كه هم ابهام وهم تشابه دارد.

تفسير و تاويل .

در تعريف تفسير گفته اند: ((التفسير, كشف القناع عن اللفظ المشكل , تفسير, برگرفتن نقاب از چهره الفاظ مشكله است )).
تـفـسـير آن گاه است كه هاله اى از ابهام لفظ را فرا گرفته , پوششى بر معنا افكنده باشد تا اين كه مفسر با ابزار و وسايلى كه در اختيار دارد در زدودن آن ابهام بكوشد ((860)) .
تفسير از ريشه ((فسر الامر)) به معناى اوضحه و كشف عنه (آشكار نمودن ) گرفته شده است فسر و فـسـر مـانند كشف و اكتشف , مجرد و مزيد فيه ,يك معنا مى دهند(هر دو متعدى به يك مفعول مى باشند) جز آن كه مزيد فيه , از باب ((زيادة المبانى تدل على زيادة المعانى )) ((861)) مبالغه در امـر را مـى رسـاند لذا كشف از اكتشف اعم است , زيرا كشف , مطلق ظاهر نمودن را مى رساند ولى اكـتـشـف , دلالـت دارد كـه اعـمـال نـيـروى بـيـش ترى در استخراج و اكتشاف (ظاهر نمودن ) بـه كـاررفـتـه است هم چنين فسر, مطلق بيان و توضيح است ولى فسر دلالت دارد كه درتبيين و تفسير, نيروى بيش ترى به كار افتاده و كار به آسانى انجام نگرفته , وگرنه ترجمه اى بيش نيست .
تـاويـل , از ريـشـه ((اول )) گرفته شده , لذا تاويل به معناى ارجاع دادن مى باشدتاويل در موردى بـه كـار مـى رود كه گفتار يا كردارى مايه شبهه گرديده , موجب حيرت وسرگردانى شده باشد, چـنـان چه در تعريف ((متشابه )) گذشت لذا تاويل گر (كسى كه راه تاويل صحيح را مى داند) در جهت رفع شبهه اقدام نموده , ظاهر شبهه انگيز آن گفتار يا كردار را به جاى گاه اصلى خود (وجه صحيح آن ) باز مى گرداند.
مصاحب موسى هنگامى كه او را در شگفتى يافت , به وى نويد داد تا او را از سركار خود با خبر سازد و تـاويـل درسـت كـردار خـود را بـا وى در مـيـان گـذارد: ((سانبؤك بتاويل ما لم تستطع عليه صبرا ((862)) , به زودى تو را از تاويل آن چه نتوانستى برآن شكيبا باشى , آگاه خواهم ساخت )).
عـلاوه بـر مـعـنـاى فوق , تاويل معناى ديگرى نيز دارد كه هم آيات متشابهه و هم آيات محكمه را شـامل مى شود اين معناى تاويل به ((بطن قرآن )) تعبير مى شود ودلالت درونى قرآن را مى رساند مـعناى بطن در مقابل دلالت ظاهرى و برونى قرآن كه از آن به ((ظهر قرآن )) تعبير مى شود, قرار گـرفـتـه و ايـن معناى باطنى براى تمامى آيات وجود دارد پيامبر اكرم (ص ) مى فرمايد: ((ما فى الـقرآن آية الا و لها ظهر و بطن ,در قرآن آيه اى نيست مگر آن كه ظهر و بطن دارد)) از امام محمد بـاقر(ع ) پرسيدند:مقصود از ظهر و بطن چيست ؟
فرمود: ((ظهره تنزيله و بطنه تاويله , منه ما قد مـضـى ,و مـنـه مـا لـم يـكـن , يـجـرى كـمـا تجرى الشمس والقمر)) ((863)) ظهر قرآن همان دلالـت ظـاهـرى قـرآن است كه از قرائن , از جمله شان نزول آيه , به دست مى آيد و جنبه خصوصى دارد ولـى بـطـن قرآن , دلالت باطنى آن است كه با قطع نظر از قرائن موجود, برداشت هاى كلى اسـت كـه از مـتن قرآن به دست مى آيد و همه جانبه وجهان شمول است , لذا پيوسته مانند جريان آفتاب و ماه در جريان است .
ايـن هـمـان بـرداشـت هاى كلى و همه جانبه است كه از متن قرآن , با دور داشتن قرائن خصوصى بـه دسـت مـى آيـد, و قـابل تطبيق در زمان و مكان هاى مختلف كه مناسب آن است مى باشد اگر چـنـيـن نـبـود هـرآيـنـه قرآن از استفاده دائمى ساقطمى گرديد لذا همين برداشت هاى كلى و جـهـان شمول است كه تداوم قرآن را براى هميشه تضمين كرده و آن را هم واره زنده و جاويد نگاه داشته است .
بـراى تـاويـل معناى سومى آمده و آن تعبير رؤيا (تعبير خواب ) است كه در سوره يوسف هشت بار بـه كـار رفـته در آن جا كه دو نفر زندانى خواب خود را براى حضرت يوسف بازگو كردند, آن گاه تـقاضاى تعبير آن را نموده گفتند: ((نبئنا بتاويله ((864)) , مارا به تعبير آن آگاه ساز)) هم چنين است آيات ديگر آن سوره .
مـعـنـاى چـهـارمى نيز در قرآن براى تاويل به كار رفته و آن عاقبت الامر (پى آمد)است كه همان مـعـنـاى لـغوى تاويل مى باشد در سوره اسرا مى خوانيم : ((واوفوا الكيل اذا كلتم وزنوا بالقسطاس المستقيم ذلك خير و احسن تاويلا ((865)) , پيمانه را سرشارنموده و با ميزان درست بسنجيد كه اين بهتر و خوش فرجام تر است )).
ابـن تـيميه , معناى ديگرى براى تاويل گفته كه آن را مى توان پنجمين معنا فرض كرد و آن وجود خارجى و وجود عينى هر چيزى است كه ابن تيميه آن را تاويل وجود ذهنى و وجود لفظى و وجود خطى هر چيز مى داند, زيرا هر چيزى چهارمرحله وجودى دارد: در ذهن , در لفظ, در كتابت و در خـارج كـه وجـود عـيـنـى هرچيزى است آن گاه گويد: ((اين وجود عينى , تاويل ديگر وجودها شناخته شده , ومل هر وجود ذهنى و لفظى و كتبى , همان وجود خارجى و عينى او است )).
البته آن چه را كه ابن تيميه تاويل ناميده ديگران به عنوان ((مصداق )) عينى وخارجى ياد كرده اند و اين يك تغيير در اسم است و در مورد اصطلاح نبايد مناقشه كرد.
علا مه طباطبايى (قدس سره ) نيز تاويل را وجود عينى خارجى مى داند, ولى نه به گونه اى كه ابن تـيـمـيه گفته و اشتباها نام مصداق را تاويل گذارده است به نظر علا مه ملاكات احكام و مصالح تكاليف و رهنمودهاى شرع , تاويل آن ها مى باشد, زيراتمامى احكام و تكاليف از آن ملاكات و مصالح واقـعـيه نشات گرفته اند پس ملا همه آن ها به او ارجاع مى گردد و غرض و هدف , صرفا تحقق او است (در توضيح اين مقال , گفتارى جدا آورده ايم ).
در اين جا صرفا با تاويلى سر و كارداريم كه در مورد متشابهات به كار مى رود ومعانى ديگر از مقصد ما دور است .

تشابه شانى (نوعى ).

در بـحـث تـشـابـه يـك پرسش مهم اين است كه آيا تشابه در آيات قرآن , نسبى است يا مطلق ؟
آيا مـتشابه بودن آيات يك واقعيت ذاتى آيات قرآن است و اين آيات فى نفسه براى همه متشابه است , گرچه براى دانش مندان امكان رفع تشابه فراهم است ! يا آن كه اساسا, براى ارباب بصيرت تشابهى وجود ندارد و وجود تشابه تنهابراى آن دسته از مردم است كه علم كافى ندارند؟
.
در پاسخ بايد گفت : تشابه برخى از آيات نه نسبى است و نه ذاتى و واقعى , بلكه شانى و نوعى است بـه ايـن مـعنا كه برخى آيات , به جهت محتواى بلند و كوتاهى لفظو عبارت , زمينه تشابه در آن ها فراهم است , يعنى جاى آن را دارد كه تشابه ايجادكند, زيرا تنگى و كوتاهى قالب , موجب گرديده تا لـفظ در افاده معناى مراد ـ كه بسيار بلند و پهناور است ـ كوتاه آيد و نارسا جلوه كند نوعا افراد, با برخورد بااين گونه موارد دچار اشتباه و ترديد مى گردند, زيرا ظاهر عبارت نمى تواند معنا راكاملا در اخـتيار بيننده يا شنونده قرار دهد ولى احيانا كسانى هستند, با سبق اطلاعات و واقف بودن بر رمـوز مـعـانى و الفاظ وارده در قرآن كه دچار اين اشكال نگردند, لذا تشابه در قرآن شانى و نوعى است , نه نسبى و نه واقعى وهمگانى نمونه هايى از آن را در جاى خود مى آوريم .

تشابه اصلى و عرضى .

تشابه در آيات قرآن اساسا دو گونه است : اصلى و عرضى تشابه اصلى آن است كه به گونه طبيعى بـه جـهـت كـوتـاهى لفظ و بلنداى معنا به وجود آمده است الفاظ وكلمات موضوعه در لغت عرب , بـيـش تـر بـراى افاده معانى كوتاه و سطحى ساخته شده , گنجايش و كشش آن را ندارند تا معانى گـسـتـرده و عـمـيـق را افاده كنند از طرفى هم قرآن ملتزم بود كه از الفاظ موضوعه عرب و از شـيـوه هاى كلامى آنان استفاده كند((اناجعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون )) ((866)) لذا براى بيان مـعانى والا به ناچار راه كنايه ومجاز و استعاره را پيمود و اين خود, بر عرب غريب مى نمود مثلا آيه ((و مـا رمـيت اذرميت و لكن اللّه رمى ((867)) , و چون [ ريگ به سوى آنان ] افكندى , تو نيفكندى بـلـكـه خـدا افـكند)) اشاره به قدرت ناچيز انسان است در انجام افعال اختيارى خويش , درمقابل عـوامل مؤثر در به وجود آمدن آن , كه همگى با اذن الهى انجام مى گيرد درك اين معنا براى عرب آن روز دشوار بود, لذا بوى جبر از آن استشمام مى گرديد.
و نيز آيه ((يا ايها الذين آمنوا استجيبوا للّه و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم واعلموا ان اللّه يحول بين الـمر و قلبه و ان ه اليه تحشرون ((868)) , اى كسانى كه ايمان آورده ايد, چون خدا و پيامبر شما را به چيزى فرا خوانند كه به شما حيات مى بخشد, آنان را اجابت كنيد, و بدانيد كه خدا ميان آدمى و دلش حايل مى گردد [خود فراموشى ] عاقبت نيزبه سوى او برانگيخته مى شويد)).
در ايـن آيـه , مساله حيلوله (حايل شدن خدا ميان انسان و قلب او) مطرح شده واين تهديدى است براى كسانى كه از فرامين شرع سرپيچى كنند اكنون مقصود از اين حيلوله چيست ؟
.
ابـوالـحـسن اشعرى و پيروان مكتب وى , از اين آيه جبر در حيات و غير ارادى بودن ايمان و كفر را اسـتـفـاده كـرده گـويند: كافرى كه خداوند مقدر كرده كافر باشد, اگراراده كند ايمان آورد و اطاعت فرمان خدا نمايد, خداوند مانع او مى گردد هم چنين مؤمنى كه خداوند مقدر كرده مؤمن باشد اگر قصد كفر كند, خدا مانع او مى شود.
فخر رازى اشعرى اين تفسير را تاييد كرده گويد: ((اين آيه بر خلاف مكتب معتزله است كه قايل به جبر نيستند)) ((869)) .
ولى اين آيه چيز ديگرى را مى گويد و مردم را به يك حقيقتى اجتناب ناپذيررهنمون مى سازد اين آيه مى گويد كه زندگى واقعى , كه انسان درآن احساس زنده بودن و برخوردارى از نعمت حيات مـى نمايد, موقعى به دست مى آيد كه به قوانين شريعت احترام نهد و هر كس در سايه قانون از حق شـرعـى خـود بهره مند گردد و به حقوق ديگران تجاوز ننمايد چنين جامعه اى در آسايش حيات زنـدگـى مـى كـنـد درسـايـه شـريعت , انسان به واقعيت خويش پى مى برد و انسانيت بر جامعه حـاكـم مـى شـود ولـى مـمكن است انسان سركش , هم چون حيوان درنده , در خواسته هايى پست زندگى كند در چنين جامعه اى انسانيت فراموش شده , انسان خود را گم مى كند اين بزرگ ترين عقوبتى است كه دامن گير اين گونه انسان ها مى گردد, لذا انسان با دست خود از خويشتن فاصله گـرفته , ره سپار عالم بهيميت مى گردد آن گاه است كه : ((نسوا اللّه فانساهم انفسهم )) ((870)) صدق مى كند ((ونقلب افئدتهم و ابصارهم , كما لم يؤمنوا به اول مرة )) ((871)) پس قلب هاى آنان وارونـه و خـود را فـراموش كرده اند اين همان حيلوله خداوندى است بدين ترتيب مراجعه به ساير آيـات نشان مى دهد كه مراد از حيلوله خداوندى , حكومت جبر بر انسان نيست , بلكه اين امر در اثر كردارانسان حاصل مى شود.
نوعا آياتى كه در رابطه با مبدا و معاد و مساله استطاعت (قدرت در اختيار)انسان و مقدار تصرف او در جهان و آيات آفرينش و علل تكليف و مانند آن بحث مى كنند, در زمره آيات متشابهه قرار دارند, زيرا معانى , بلند و دقيق است ولى الفاظمستعمل بسيار كوتاه و نارسا است .
مـثـلا آيـات مشيت و علم و اراده پروردگار, آيه امانت و آيه خلافت و آيات تسخيرآسمان و زمين براى انسان و آيات اذن و آيات هدايت و ضلال و امثال آن متشابه جلوه كرده اند, بدين لحاظ نياز به تاويل صحيح و مستند دارند.
تشابه عرضى در آن دسته از آيات به وجود آمد كه در آغاز اسلام متشابه نبوده ,مسلمانان با سلامت طـبـع و خـلـوص نيت با آن برخورد مى كردند بدين لحاظ عمومامعنا و مراد آن را به خوبى درك نموده , هيچ گونه شبهه اى ايجاد نمى كرد.
ولـى پـس از بـه وجود آمدن مباحث جدلى و مسايل كلامى و رايج شدن برخى مطالب فلسفى , كه جسته و گريخته به گونه ناپخته و نارس از يونان به اين ديار راه پيداكرده بود, بر چهره بسيارى از آيات هاله اى از غبار ابهام نمودار گشت آياتى كه تاديروز از محكمات بود امروز در زمره متشابهات درآمـد ايـن بـر اثـر دسـت آويـزى هـاى نارواى برخى اهل كلام و ارباب جدل بود كه چهره تابناك ايـن گـونـه آيات را دگرگون ساخت و از درخشش و تابش اولى خود فرو افكند مثلا آيه ((وجوه يـومـئذ نـاضـرة , الـى ربـها ناظرة ((872)) , چهره هايى در آن روز شكفته است , زيرا به پروردگار خـويـش چـشـم دوخـتـه اسـت )) ايـن آيـه ـ بـر حسب استعمالات متعارف عرب ـ چشم داشتن به جاى گاه بلند پروردگار را مى رساند.
زمـخشرى گويد: ((سمعت سروية مستجدية بمكة وقت الظهر, حين يغلق الناس ابوابهم و ياوون الـى مقائلهم , تقول : عيينتى نويظرة الى اللّه و اليكم ((873)) , دختركى از مردمان سرو ((874)) را ديـدم بـه هـنـگـام نـيـم روز, مـوقعى كه مردم در آسايش لميده بودند, گدايى مى كرد و چنين مى گفت : چشمان كوچك من , به خدا و شما مردم دوخته است )).
اين آيه , همانند گفتار اين دخترك عرب , چيزى جز چشم داشتن و حالت توقع به خود گرفتن را نـمـى رسـانـد و عـرب به طبع سليم خود مى داند كه اين گونه تعبير, جزمعناى ياد شده را افاده نمى كند اكنون چرا مانند ابوالحسن اشعرى (متوفاى 324)كه شيخ اهل سنت و جماعت و سركرده اشاعره تا امروز به شمار مى رود, اين آيه رادگرگون ساخته , آن را به معناى ((رؤيت بصر)) گرفته اسـت ؟
! اشـعـرى مـى گويد: ((نظرسه گونه است : نظر اعتبار, نظر انتظار و نظر رؤيت )) آن گاه گـويـد: ((نـظر اعتبار (عبرت جستن ) در قيامت جايى ندارد نظر انتظار با حرف ((الى )) مقرون نـگـردد, مـانـند آيه ((فناظرة بم يرجع المرسلون )) ((875)) پس مراد از آيه چيزى جز نظر رؤيت نباشد)).
در جواب اين پرسش كه چرا ((الى ثواب ربها)) را تقدير نگيريم ؟
مى گويد: ((درقرآن خالى از اين تـقـديـر آمـده , بـايـد بـه ظـاهر كلام بسنده شود)) در پاسخ از آيه ((لاتدركه الا بصار)) ((876)) مـى گويد: ((مقصود درك بصرى در اين جهان است نه جهان آخرت يا آن كه كافران از درك لذت رؤيت پروردگار, در دو جهان محرومند)) ((877)) .
ولـى او ندانسته كه نظر توقع (چشم داشت ) در كلام عرب با حرف ((الى ))استعمال مى شود شاعر عرب مى گويد:.
((انى اليك لما وعدت لناظر ـــــ نظر الفقير الى الغنى الموسر)) ((878)) .
و در سـخـن دخترك (سرويه ), نظر به سوى خدا و مردم , هر دو يك نواخت , باحرف ((الى )) قرين بود و آيه كريمه از همين قبيل است .
هـم چـنين آيه ((الرحمان على العرش استوى )) ((879)) روشن است كه مقصود سلطه واستيلا بر عـرش تـدبير است ((عرش )) كنايه از علم به تدبير جهان مى باشد, كما اين كه ((كرسى )) كنايه از سـلـطـه و فراگيرى سلطنت و حكومت پروردگار است استيلا برعرش تدبير همان ((استوا على الـعـرش )) اسـت ايـن مـعـنا هيچ گاه موجب شبهه نبوده است تا ارباب جدل آن را به ظاهر لفظى گـرفـتـه و بـه معناى تكيه زدن بر تخت سلطنت پنداشته و لازمه آن را جسميت در ساحت قدس الهى دانسته اند.
ابـن بـطوطه در سفرنامه خويش آورده : ((وارد مسجد دمشق شدم , ابن تيميه رابالاى منبر ديدم سـخـن از جـسـمـيت خدا مى گفت و از نشستن خدا بر تخت سلطنت حكايت ها مى بافت آن گاه گفت : خداوند از عرش خود نزول اجلال مى فرمايندمانند من كه از منبر فرود مى آيم آن گاه بلند شـده چند پله فرود آمد, كه غوغا بلندشد)) ((880)) در صورتى كه اين گونه استعمال در متعارف عرب همان معناى استيلارا مى دهد, شاعر گويد:.
((قد استوى بشر على العراق ـــــ من غير سيف و دم مهراق ,.
بشر, بر عراق مستولى گرديد ـــــ بدون شمشير زدن و ريختن خونى )).
نـيـز آيـه ((يـوم يـكـشـف عن ساق و يدعون الى السجود فلا يستطيعون )) ((881)) استعمال لفظ ((ساق )) در متعارف عرب كنايه از شدت و وخامت امر است , چنان چه گفته اند:((و قامت الحرب عـلـى ساق , جنگ بر پا ايستاد)) يعنى شدت گرفت كشف ساق كنايه از آمادگى كامل براى انجام كار است يعنى دامن به كمر زدن , زيرا لازمه آن كشف ساق پا است .
ايـن آيـه طبق استعمال متعارف برآن دلالت دارد كه روز قيامت اوضاع شدت يافته , رو به وخامت مـى گـذارد و كـفـار در حـالـت سـخـتـى قـرار مـى گـيـرنـد چـنـان چه زمخشرى در كشاف گـفته است ((882)) ولى اشاعره و اهل تجسيم آن را به ظاهر لفظگرفته گفته اند: مقصود, ساق پاى خداست كه در آن روز برهنه شود و كفار مامور به سجود گردند و نتوانند ((883)) .

تشابه در تفسير ديگران .

بـراى احـكام و تشابه تفاسير بسيارى گفته اند, كه بيش تر درهم و متداخل بوده و بااندك تفاوتى قـابـل افـتـراق و جـدايـى مـى باشند برخى تعيين مصداق كرده يامتشابهات را با مبهمات اشتباه گرفته اند.
عـلامـه طـباطبايى (قدس سره ) تا شانزده وجه در تفسير خود آورده و برخى بيش تر كه ذيلا بدان اشاره مى رود:.
مـثـلا از ابن عباس روايت شده آيات محكمه از قبيل آيه ((قل تعالوا اتل ما حرم ربكم على كم ان لا تشركوا به شيئا)) ((884)) و متشابهات از قبيل حروف مقطعه در اوايل سور است .
برخى گفته اند آيات منسوخه , متشابهاتند و آيات ناسخه محكمات ,.
يا آن كه محكمات , آيات الاحكام و متشابهات ديگر آيات مى باشند,.
محكمات , آيات مربوط به قصص انبيا وامم سالفه و متشابهات , ابهامات وارده در اين آيات مى باشد,.
آيات متشابهات آياتى است كه درباره صفات بارى تعالى آمده است ((885)) ,.
متشابهات آيات مربوط به احوال و اهوال روز قيامت و آخرت است ((886)) ,.
متشابه آن است كه مجمل (مبهم ) باشد و معناى روشنى نداشته باشد,.
متشابه مفهومى پيچيده و سر در گم دارد و محكم دليل روشن و استوار دارد,.
متشابه آن است كه راه رسيدن به معناى آن بسته است , ولى براى محكم راه بازاست ,.
متشابه آن است كه بيش از يك معنا را متحمل است , ولى محكم بيش از يك معنا را متحمل نيست , .
متشابه آن است كه به بيان و توضيح نياز دارد و محكم نياز ندارد,.
متشابه آن است كه عقل براى رسيدن به كنه آن راه ندارد و محكم راه دارد,.
متشابه آن است كه ظاهر عبارت آن مقصود نيست , ولى ظاهر محكم مراداست ,.
محكمات آن است كه همگى در تفسير آن اتفاق نظر دارند, ولى در متشابه اتفاق ندارند,.
متشابه آن است كه تفسير آن مشكل آيد, ولى تفسير محكم مشكل نباشد ((887)) .

دو فرضيه ديگر.

اخيرا, دو فرضيه ديگر در تفسير محكم و متشابه ارائه شده كه كاملا غريب مى نمايند:.
1 مرحوم طالقانى براى قرآن دو حالت فرض كرده : پيش از نزول و پس ازنزول حالت پيش از نزول را مـحـكم و حالت پس از نزول را متشابه دانسته گويد:((قرآن داراى دو وجود و دو مرحله است , مرحله پيش از نزول و تنزيل و مرحله پس از نزول قرآن , پيش از نزول محكم , ثابت , كلى و نامتغير اسـت آن كتاب محكم ومكنون و جمعى پيش از نزول , ام الكتاب است كه برتر از حواس و انديشه ها اسـت وبه زبان عربى هم نمى باشد اصول ثابتى هستند, قوانين ثابت جهان و انسان , معرفت مبدا و توحيد و صفات عليا, رابطه خلق با خالق , مراحل معاد, تكامل , مسؤوليت وتعهد انسان , احكام كلى عقلى و عملى , فروع نظرى , فكرى و عملى , همه از آن ((ام الكتاب )) ناشى مى شوند.
آن كـتـاب مـحـكـم و حكيم و ام الكتاب و محفوظ و مكنون , در ظروف انديشه هاى گوناگون و زمان ها و مكان ها و شرايط و استعدادها, به صورت كلمات و آيات متفرق و تفصيل ها, تبين گرديده و قـرائت شـده است در نتيجه اين آيات مفصل و تنزل يافته همان محكمات و ام الكتاب است كه در لـبـاس عـبـارات و كـلـمـات درآمـده و مـتـشـابه گرديده است ((اللّه نزل احسن الحديث كتابا مـتـشـابـهـا)) ((888)) متشابهات تنها همين نيست كه تشابه در مقصود و معنا داشته باشد, بلكه متشابه از جهت تشابه بامحكمات هم هست )) ((889)) .
در اين گفتار دو اشتباه به چشم مى خورد:.
اولا, تـشـابه شبهه انگيز و فتنه آفرين , با تشابه به معناى هم آهنگ و يك سان بودن مشتبه شده است در آيه 7 سوره آل عمران , متشابهات زمينه اى براى فتنه جويان شمرده شده است و قسمتى از آيات قـرآنـى چـنـين اند, از قبيل آيات صفات و آفرينش و شناخت كه در گنجايش فهم كوته انديشان درسـت نـيـايد ولى در آيه 23 سوره زمر,وصف تمامى كتاب آمده و همه آيات و سور قرآنى , زيبا و فـريـبـا با محتوايى بلند وبيانى رسا جلوه گر شده اند تفاوت و اختلافى در ميان نيست و اين خود شاهد برصدق كلام خدا است خلط كردن ميان اين دو مفهوم شايسته نيست , بلكه يك نوع تفسير به راى به شمار مى رود.
ثـانـيـا, روشن نيست چرا فرض دو مرحله اى بودن نزول قرآن , كه داراى دو وجودعرشى و فرشى اسـت (گـفـتار علا مه طباطبايى در باره نزول دفعى و تدريجى قرآن ),در مورد محكم و متشابه قرآن آورده شده است ؟
.
اسـاسـا ايـن سـؤال مطرح است كه قرآن صريحا گفته : ((منه آيات محكمات ,هن ام الكتاب , و اخر مـتـشـابهات )) ((890)) , برخى ((محكمات )) و برخى ((متشابهات )) ومقصود همين قرآن موجود اسـت كه بر دو بخش تقسيم شده , ولى چرا صاحب مقال , كل قرآن را در دو مرحله فرض كرده كه در مـرحـله عليا, محكم و در مرحله سفلى , متشابه است آن گاه چگونه مردم به مرحله عليا دست يابند؟
! در حالى كه ازنزديك شدن به متشابه (مرحله سفلى ) ممنوع مى باشند؟
!.
2 نـظـريـه دوم از بـرخـى گـروه هـاى الـتقاطى كه افكار الحادى خود را در پوشش اسلام جلوه مى دهند ((891)) ارائه شده :.
مـحـكـمـات آياتى هستند كه اصول اساسى و ديدگاه هاى كلى مكتب رابيان مى كنند اين اصول اسـتـوار و پابرجا بوده , به مثابه حقايقى ثابت و پايدارمى باشند, از قبيل اصل هدايت , زوال باطل و پـيـروزى مـسـتـضـعـفين و محرومان آيات متشابهه ـ متقابلا ـ مشتمل بر مطالبى است كه خود ((اصـل )) نيستند, اما منبعث ازاصول مى باشند, لذا فاقد خصلت ثبات و پايدارى هستند محكمات نـقش استراتژيك دارند و متشابهات تاكتيك هايى براى پياده كردن آن ها مى باشد, لذا درهر زمانى اين متشابهات و فروع و تاكتيك ها متغير و متبدل مى شوند متشابهات درحوزه علوم واقع شده كه پـيـش رفـت علوم طبيعى , سياسى و اقتصادى باعث قبض وبسط آن ها مى گردد و بلكه در زمان مـتـاخر ضد ارزش و ارتجاعى قلم دادمى شوندبنابراين تمامى آيات الاحكام , اعم از ناسخ و منسوخ جـز مـتـشـابـهـات هستند و نقش تاكتيكى و مرحله اى را ايفا مى كنند, لذا هم چنان باب نسخ در احكام قرآن باز است .
گويند: اعتقاد به استمرار نسخ براى خيلى ها واقعا امرى دشوار است اين دشوارى نشان دهنده يك مـحافظه كارى ويران كننده اى است كه طى قرن ها سكون وتحجر بر انديشه و ايدئولوژى اسلامى عـارض شـده اسـت ايـنان گمان مى كنند كه اگرمعتقد به استمرار نسخ باشند عظمت و تقدس قـرآن خـدشـه دار مـى گـردد در حـالـى كه با اين موضع گيرى ها, عظمت قرآن نفى مى شود و شايسته قرار گرفتن در موزه آثارباستانى مى شود ((892)) .
ايـن نـظـريـه , اصـول و قواعد شريعت و فروع متفرعه برآن را, به جاى محكمات ومتشابهات قرآن گرفته است .
شـريـعت اسلام داراى اصولى ثابت و نامتغير است كه به نام ((قواعد)) خوانده مى شوند تمام احكام فرعى كه با شرايط متحول زمان و مكان قابل تغيير و تبديل است برآن اصول ثابت متفرع مى باشند يك فقيه آگاه به احوال و اوضاع زمانه مى بايست جريانات سياسى , اقتصادى و اجتماعى حاضر را از ديـدگـاه آن قـواعدارزيابى كند, صحت و سقم , سالم و فاسد بودن آن ها را بر وفق همان اصول و درچارچوب همان قواعد و پايه ها بررسى نموده و تشخيص دهد اين تحول بر اساس مقتضيات زمان و نـاشـى از اجـتـهـاد است وبه نسخ آيات ربطى ندارد, زيرا نسخ دراحكام كلى است نه در فروع و جـزئيـات متفرعه علاوه , اين تغيير و تحول در احكام قرآن نيست , زيرا احكام وارده در قرآن همان احـكـام كـلـى و ثابت و اصولى است اساسا در قرآن حكمى كه قابل تغيير باشد وجود ندارد, قرآن با تمام محتوياتش جاودانه است .

چرا در قرآن تشابه وجود دارد؟
.

اكنون با روشن شدن عوامل تشابه و دوگونه بودن تشابه در قرآن , جواب اين پرسش ساده مى شود يـك گـروه از مـتـشـابهات تشابه عرضى است كه بر قرآن تحميل شده است اين گروه از آيه هاى مـتـشـابـهـه بـرابـر بـا اسـلوب و شيوه هاى متعارف عرب بيان شده و خالى از هرگونه غموض و پيچيدگى بوده , در آغاز هرگز ايجاب شبهه نمى كرده است سپس در پى درگيرى هاى عقيدتى و فـكـرى كه در ميان گروه هاى مختلف مسلمانان رخ داد, فاجعه ((تشابه )) دامن گير بسيارى از آيات قرآن گرديد.
وجود گروه دوم متشابهات , تشابه اصلى , كاملا طبيعى مى نمايد, زيرا اين گونه تشابه در اثر بيان مـعـانى ژرف توسط الفاظ متداول عرب ـ كه براى معانى سطحى ساخته شده ـ پديد آمد قرآن در افـاده مـعـانـى عـاليه راهى پيموده كه هم براى عامه مردم جنبه اقناعى داشته باشد و هم علما و دانـش مـنـدان را مـتقاعد سازد لذا دربيانات خود, بيش تر فن خطابه و برهان را به هم آميخته , از مـشـهـورات و يـقـينيات , هردو يك واحد منسجم ساخته است با آن كه در ظاهر اين دو فن از هم متنافرند, ميان آن ها سازش داده است , و اين خود, يكى از دلايل اعجاز قرآن به شمار مى رود.
ابـن رشـد انـدلسى ـ دانش مند و فيلسوف معروف ـ (متوفاى سال 595) در اين زمينه مى گويد: ((مردم , در برخورد با تعاليم عاليه شريعت سه دسته اند:.
دسـته اول , كسانى اند كه از حكمت متعاليه برخوردار بوده , صاحب فكر وانديشه اند, در برخورد با حوادث استوار و با متانت رفتار مى كنند.
دسته دوم , عامه مردم هستند كه طبقه جمهور را تشكيل مى دهند اينان ممكن است چندان با علم و دانش سرو كارى نداشته باشنداما طبعى سليم , نيتى پاك ودلى تابناك دارند.
دسـتـه سـوم , مـيانه اين دو قرار دارند, نه از طبقه علماى راستين به شمار مى روند ونه خود را از جمهور مردم به حساب مى آورند خود را از سطح همگانى برتر و دررديف دانش مندان مى دانند, در صورتى كه صلاحيت عرض اندام در آن عرصه والارا ندارند)).
گـويـد: ((تـشـابه , صرفا درباره دسته سوم است , زيرا دانش مندان در سايه دانش سرشار خود و با انديشه و متانت شايسته خويش كه در راه رسيدن به حقايق مبذول مى دارند, هرگز تشابهى بر سر راه آنـان قـرار نـمى گيرد طبقه جمهور, با ذهن صاف وساده اى كه دارند, هيچ گاه شبهه اى در تـعـالـيـم شـريعت احساس نمى كنند, زيرا به ظاهر الفاظ و تعابير بسنده كرده , نگرانى به خود راه نمى دهند)).
گويد: ((تعاليم شريعت , هم چون غذاى سالم و پاكيزه براى بدن هاى سالم وطبع هاى ناآلوده , نافع و مـفيد خواهد بود كه بيش ترين مردم را تشكيل مى دهندگرچه براى برخى كه در اقليت اند زيان آفـرين مى گردد, چنان چه خداوندفرموده : ((و ما يضل به الا الفاسقين )) ((893)) , يعنى در سايه تـعـالـيـم الهى گم راه نمى گردد, جز كسانى كه از مرز طبيعى مردمى بيرون زده اند اين حالت , صـرفـا دربـرخـى از آيات براى برخى از مردم رخ مى دهد و در آياتى است كه از عالم ماوراى حس سخن گفته , كه در عالم شهود همانندى ندارد لذا براى تقريب به اذهان , ازنزديك ترين چيزى كه بتواند شاهد و مثالى باشد تا واقع را ارائه دهد, استفاده كرده است همين امر سبب گرديده تا برخى به ظاهر مثال اخذ كرده , تصور كنندآن چه در تعبير آمده عين واقع است , ازاين رو در حيرت و شك باقى مى مانندمتشابهات كه موجب شبهه مى گردند, از اين قبيل هستند ولى نه براى دانش مندان و نه براى طبقه جمهور, زيرا اينان از سلامت طبع و صحت نفس برخوردارند, غذاى سالم برايشان كاملا نافع و مفيد مى افتد ولى بيرون از اين دودسته كسانى اند مريض , كه نفسى ناسالم دارند, غذا هـرچند كامل و سالم باشد, برمذاق اينان لذت بخش و نافع نخواهد بود لذا خداوند فرموده : ((فاما الـذيـن فـى قـلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغا الفتنة وابتغا تاويله ((894)) , اما كسانى كه در دل هاى شان انحراف است , براى فتنه جويى و طلب تاويل آن [ به دل خواه خود] از متشابه آن پيروى مى كنند)).
گـويـد: ((ايـنـان , هـمـان ارباب جدل و صاحبان مكتب هاى كلامى مى باشند)) و نيزمى گويد: ((شـريعت در تعاليم و برنامه هاى خويش , روشى در پيش گرفته تا طبقه جمهور بهره مند شده و هـم دانـش مـندان پذيرا باشند ازاين رو قرآن الفاظ وعبارت هايى به كار برده كه براى هر دو گروه قـابل درك باشد عامه مردم به ظاهر مثال بسنده كرده , گمان مى برند مورد مثال چيزى همانند آن و نـزديـك بـه آن مى باشد و به همين اندازه قناعت كرده و پيش تر نمى روند و دانش مندان نيز حقيقتى را كه در طى مثال نهفته دريافت مى كنند.
مـثـلا چـون ((نـور)) رفيع ترين موجود در عالم حس به شمار مى رود, آن را مورد مثال قرار داده و گـفته است : ((اللّه نور السماوات والارض ((895)) )) و با اين گونه تصور براى طبقه جمهور امكان درك مـوجـودات مـاوراى حـس فـراهم گرديده است , به اين معنا كه از آن چه هست با كمك قوه مـتـخيله خود سنجيده , برايشان قابل پذيرش خواهدبودآن گاه كه شريعت در صفات بارى تعالى سـخـن بـگويد, راه شك و شبهه را بسته است پس هرگاه بگويد خدا نور است , حجابى از نور دارد مـؤمـنان او را در آخرت نظاره كنند هم چون آفتاب در بلنداى روز براى جمهور هيچ گونه شك و شبهه اى رخ ‌نمى دهد و به ظاهر اين تعابير گرفته بى ترديد مى پذيرند.
هم چنين براى علما شبهه اى دست نمى دهد, زيرا مى دانند كه مقصود از اين گونه تعابير تنها مزيد عـلـم و يـقـيـن است چه بسا اگر به عامه مردم گفته شود كه اين تعابير,ظاهرى بيش نيست و حـقـيـقـت جـز ايـن است , در آن صورت نپذيرفته اصلا زير بارنروند, زيرا پيش خود چنين تصور مـى كـنند كه هرچه قابل حس نباشد وجود ندارد وهر نا محسوسى با عدم مساوى است مثلا اگر گفته شود: در آن جا موجودى هست كه داراى جسم نيست و هرچه از لوازم جسميت مى دانند در او نـيـست , امكان تخيل از آنان برداشته شده و چنين چيزى را معدوم مطلق مى پندارند مخصوصا اگـر بـه آنـان گـفـته شود نه از جهان بيرون است و نه در درون جهان جايى دارد نه بالا است و نـه پايين لذا هرگز شريعت تصريح به نفى جسميت نفرموده , صرفا گفته : ((ليس كمثله شي و هو السميع البصير)) ((896)) ((لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير)) ((897)) )).