امـام جـواد(ع ) در نـشـسـتـى فـرمـود: ((دو نـفر نزد خداوند يك سان نيستند مگر آن كه در آداب سـخن ورى برتر باشد!)) به وى عرض شد برترى او را نزد مردم در نشست هاو اجتماعات مى دانيم , ولـى بـرتـرى او نـزد خـداونـد چگونه است ؟
فرمود: ((به قرائت قرآن , همان گونه كه نازل شده و خواندن دعا بدون غلط, زيرا دعاى غلط به سوى خدا صعود نمى كند)) ((704)) .
الـبته افراد عاجز و ناتوان تا آن جا كه مى توانند درست بخوانند كافى است , زيراخداوند بر هيچ كس بـيـش از امـكـان و تـوانايى او تكليف نكرده است در گفته امام صادق (ع ) پيش از اين گذشت كه پـيـامبر(ص ) فرمود ((موقعى كه يك غير عرب ازامت من قرآن را بالهجه عجمى بخواند فرشتگان آن را به عربى فصيح بالا مى برند)).

حديث سبعة احرف در رابطه با قرائات سبع .

شـنـيـده نـشـده اسـت كه هيچ يك از علماى فن , بين حديث ((انزل القرآن على سبعة احرف )) با قـرائت هاى هفت گانه ارتباطى قايل باشد جز اين كه اين موضوع بر زبان مردم عادى جارى است و هـيـچ دلـيل قابل اعتمادى در اين مورد وجودنداردبسيارى از دانش مندان محقق و منقد مانند: ابـن الـجـزرى , ابوشامه , زركشى ,ابومحمد مكى , ابن تيميه و نظاير اينان , اين شايعه را رد كرده اند ابـن الـجـزرى , ايـن تـوهـم را بـه مـردم جـاهـل و عـوام كـه از هـرگـونـه دانـش تهى هستند, نسبت مى دهد ((705)) .
ابـومحمد مكى گفته است : ((هر كس كه گمان مى برد قرائت هر يك از اين قرا,يكى از حرف هاى هفت گانه است كه پيامبر(ص ) برآن تصريح كرده , در اشتباهى بزرگ است )) ((706)) .
ابـوشامه گفت است : ((گروهى گمان كره اند كه منظور از ((احرف سبعه )) كه درحديث آمده , قـرائت هـاى سبعه است كه هم اكنون رواج دارد در حالى كه اين گمان برخلاف اجماع قاطبه اهل علم است و اين گمان تنها از ناحيه برخى جاهلان مطرح شده است )) ((707)) .
هم او گفته است : ((گروهى كه هيچ تخصصى در علم قرائت ندارند, تصور كرده اندكه قرائت ائمه سـبـعـه , هـمـان اسـت كـه پـيـامبر(ص ) در حديث ((انزل القرآن على سبعة احرف )) از آن تعبير كرده است و قرائت هر يك از آنان حرفى از اين حرف هاى هفت گانه است آنان كه اين موضوع را به ابن مجاهد نسبت مى دهند به خطارفته اند)) ((708)) .
ابـن تـيـمـيـه مـى گـويـد: ((كـلـيه علماى داراى اعتبار و ارزش , متفق اند كه منظور ازحروف هـفـت گـانـه اى كـه پـيامبر(ص ) گفته است , قرائت هاى هفت گانه معروف نيست اول كسى كه قرائت هاى هفت گانه را جمع آورى كرد, ابن مجاهد بود و او اين منظور را داشت كه قرائت ها موافق و هـم آهـنـگ بـا عـدد حـرف هـايى باشد كه قرآن برآن اساس نازل شده است نه اين كه وى اعتقاد داشـته باشد كه قرائت هاى هفت گانه همان حروف هفت گانه است و يا اين كه هيچ كس نمى تواند بـه غـير از قرائت هاى قرا سبعه قرائت ديگرى را بپذيرد اين چيزى است كه مورد اعتقاد هيچ يك از علماو از جمله ابن مجاهد نيست )) ((709)) .
آن چه بر رسوايى اين توهم مى افزايد آن كه حرف هاى هفت گانه كه ـ فرضا ـپيامبر اجازه فرموده تا قـرآن بـر اسـاس آن ها قرائت شود, هم چنان پنهان و در گمنامى بوده است تا اين كه در زمان هاى بعد, قرائات هفت گانه تدريجا پيدا شود و حروف هفت گانه مورد نظر پيامبر(ص ) كه براى تمامى امت مجاز دانسته در انحصار اين هفت تن درآيد در حالى كه قاريان بسيار و بزرگ تر و با اطلاع تر از ايـن هـفت تن وجودداشته اند, ولى مشمول اين حديث نگرديده اند, مانند آن باشد كه پيامبر(ص ) تـنـهـابـه ابـن مجاهد سفارش كرده باشد تا مصداق ((احرف سبعه )) را تعيين كند, و گذشتگان و آيندگان را از آن محروم سازد.
ابـو مـحـمـد هـروى مـى گويد: ((اين سخن درستى نيست كه حديث ((احرف سبعه ))مربوط به قـرائت هـاى هفت گانه است كه قرا آن در زمان هاى بعد متولد شده اند,زيرا اين سخن منجر به آن مـى شود كه حديث بدون فايده باشد تا اين كه اينان به وجود آيند و نيز لازمه اين سخن آن است كه بـراى هيچ يك از صحابه , جايز نبوده است كه قرآن را قرائت كنند, مگر اين كه از پيش بدانند كه قرا سـبـعـه بعدا چه نحوقرائتى را اختيار كرده و بدان قرائت مى كنند)) وى اضافه مى كند: ((من اين مطلب رابه خصوص يادآورشدم , زيرا گروهى از عامه مردم به آن دل بسته اند)) ((710)) .
خلاصه بحث .
از مـجـمـوع بـحث هاى گذشته روشن گرديد كه اثبات تواتر قرائت ها از پيامبر(ص )امرى محال مى نمايد, زيرا:.
ـ هيچ دليلى بر اثبات اين مدعا وجود ندارد.
ـ اختلاف قرائت ها داراى اسباب و عواملى بوده كه موجب پيدايش اختلاف بين قرا گرديده است .
ـ تمام سندهاى قرائت ها كه در كتب قرائت آمده , در زمره اسناد آحاد است وهيچ يك از آن ها متواتر نـيـست علاوه بر شك و ترديدى كه در مورد صحت اين سندها وجود دارد و آثار جعل در آن ديده مى شود و چه بسا سندهاى ساختگى وتشريفاتى باشند.
ـ ايرادات و اعتراضات بسيارى از علما و بزرگان امت بر بسيارى از قرائت هاى اين قرا كه اگر آن ها متواتر از پيامبر(ص ) بود, هيچ مسلمانى را جرات ايراد واعتراض برآن نبود.
ـ وجود قرائت هاى شاذ از قرا سبعه كه منافى با تواتر است .
ـ مستند كردن اين قرائت ها به دلايل و تعليل هاى اعتبارى و نظرى , دليل برآن است كه قرائت هاى ياد شده از روى اجتهاد بوده است و اگر قرائتى به تواتر رسيده باشد نيازى به اقامه دليل اعتباى بر صحت آن ندارد.
ـ وجـود تناقض بين اين قرائت ها كه تواتر آن ها را از پيامبر(ص ) نفى مى كند, زيرانمى تواند دو چيز متناقض , هر دو وحى باشد.
ـ بين تواتر قرآن كه مورد اعتقاد همگان است با تواتر و قرائت ها, ملازمه اى وجود ندارد و فقط افراد مقلد و بى اطلاع اند كه به اين سخن زبان گشوده اند.
ـ هـيـچ ارتـبـاطى بين حديث ((انزل القرآن على سبعة احرف )) و مساله ((تواتر قرائت ها))وجود ندارد و به تعبير امام ابوالفضل الرازى , اين شبهه ايست كه برخى از عوام دچارآنند.

ضابطه تشخيص قرائت صحيح .

بزرگان فن قرائت , براى تشخيص قرائت صحيح و جدا ساختن آن از قرائت غيرصحيح , ضابطه اى مشخص كرده اند كه در اين جا ذكر مى گردد در اين باره سه شرطرا يادآور شده اند:.
شرط اول : صحت سند قرائت بايد قرائت شناخته شده , داراى سند صحيح تايكى از صحابه باشد.
شرط دوم : با رسم الخط مصحف توافق داشته باشد.
شرط سوم : با قواعد ادبى عرب توافق داشته باشد.
هـرگـاه قـرائتـى داراى ايـن سه شرط باشد, صحيح و مورد قبول است اگر يكى ازاين شروط را نـداشـتـه بـاشـد غـير صحيح و مردود است اصطلاحا به قرائتى كه فاقدشروط مذكور است , شاذ گويند.
اين شروط سه گانه را اركان قرائت مورد قبول نام نهاده اند در توضيح اين اركان (شرايط سه گانه ) گـفته اند: قرائت لازم نيست با فصيح ترين قواعد عربى تطابق داشته باشد كافى است كه با يكى از لـغـت هـاى عرب ـ گرچه نامشهور باشد ـ مطابقت كند, زيرا علماى نحو, بسيارى از قرائت ها را با قـواعـد مـخـالـف ديده اند, در حالى كه قرائت مذكور از يكى از قرا سبعه و مورد قبول مى باشد در توجيه اين گونه قرائات گفته اند: تطبيق با قواعد مشهور ضرورتى ندارد, بلكه اگر قرائت با برخى از لغت هاى قبائل عربى تطابق داشته باشد كافى است ((711)) .
در ايـن بـاره بايد گفت : قرآن با فصيح ترين لغات عرب نازل گرديده و هرگزلغت هاى شاذ و غير معروف عرب , معيار درستى قرائت نمى تواند باشد لذااين گونه سخن گفتن از امثال ابن جزرى , پـايـيـن آوردن قـدر و مـنـزلت قرآن كريم است اينان چون قرائات سبع را پذيرفته بودند, به ناچار اين گونه سخنانى را روامى دارند اين گونه اظهارات هرگز درباره قرآن روا نباشد.
هم چنين ابن جزرى گويد: ((مقصود از موافقت با رسم الخط مصحف , موافقت بارسم الخط هر يك از مصاحف عثمانى كافى است تا ملاك صحت قرائت قرارگيرد))در صورتى كه مى دانيم مصاحف هـفـت گـانـه عثمانى , خود داراى اختلاف بودندو موجب اختلاف گرديدند پس چگونه مى تواند ملاك صحت و قبولى قرائت گردد.
در رابطه با سند, قبلا اشارت رفت كه بيش تر سندهاى قرا تشريفاتى اند و براى تقويت بنيه قرائت ها ساخته و پرداخته شده بودند حقيقت اين است كه شيوخ واساتيد قرائت را كه هر يك از قرا نزد آنان شاگردى كرده بودند, به عنوان سند مطرح كرده اند.

ضابطه مورد قبول .

اما آن چه ما آن را ضابطه قبولى قرائت مى دانيم , عبارت است از: موافقت باقرائت جمهور مسلمين جـدا از قـرائت قـرا زيرا قرآن در دو مسير طى طريق نموده ,نخست طريقه مردمى كه مسلمانان سـيـنه به سينه از پدران و اجداد خود, از شخص شخيص پيامبر(ص ) تلقى نموده و اخذ كرده اند و براى هميشه دست به دست داده تا به امروز براى ما رسانده اند.
اين قرائت مردمى , موافق با ثبت (نوشته ) تمامى مصحف هاى موجود ((712)) درتمامى قرون است و نـمـايان گر آن , قرائت حفص است , زيرا حفص همان قرائت جمهور را قرائت كرده و على (ع ) نيز هـمان را قرائت كرده كه توده عظيم مردمى ازپيامبر(ص ) شنيده اند اين مسير, مسير تواتر است و قـرآن به گونه تواتر به مارسيده است ولى مسير قرا و قرائات مسير اجتهاد است (جز قرائت عاصم ) كه اجتهاد در نص قرآن روا نباشد و فاقد حجييت شرعى است .
ايـنـك براى تشخيص قرائت صحيح و متواتر كه بر دست جمهور نقل و ضبطشده , سه شرط ارائه مى نماييم :.
شـرط اول : تـوافـق بـا ثبت مصحف هاى موجود, كه در تمامى قرون بر دست تواناى مردمى ثبت و ضبط شده است تمامى قرآن هاى خطى و چاپى , مخصوصا درگستره شرق اسلام , بدون هيچ گونه اختلافى ارائه شده و مى شود.
شـرط دوم : تـوافـق با فصيح ترين و معروف ترين اصول و قواعد لغت عرب , زيراقرآن با فصيح ترين لغت نازل شده و هرگز جنبه هاى شذوذ لغوى در آن يافت نمى شود.
شرط سوم : توافق با اصول ثابت شريعت و احكام قطعى عقلى , كه قرآن پيوسته پايه گذار شريعت و روشن گر انديشه هاى صحيح عقلى است و نمى شود كه با آن مخالف باشد.
در ايـن زمينه شرح و بسط بيش ترى در التمهيد (ج2 ) داده ايم به علاوه سخنانى ازائمه معصومين در اين رابطه وجود دارد كه در ذيل يادآور مى شويم :.

سخنانى از اهل بيت (ع ) درباره قرائت قرآن . سخنانى از اهل بيت (ع ) درباره قرائت قرآن ((713)) .

از ائمه اهل بيت (ع ) سخنانى درباره قرآن كريم وارد شده كه به مهم ترين موضوعاتى كه مورد بحث واقع شد, اشاره دارد, و حاكى از دقت نظر وژرف انديشى است كه ائمه اطهار(ع ) درباره اين كتاب مـقـدس رعـايـت داشـته اندهم چنين نشان دهنده ميزان عنايت و اهتمام آنان به حفظ و حراست نص قرآن و جلوگيرى از تحريف و تاويل آن است گزيده اى از اين سخنان در زير نقل مى شود:.
1 مـحـمـد بن وراق مى گويد: مجلدى را كه حاوى قرآن بود, به جعفربن محمدالصادق (ع ) نشان دادم كـه عـلايم و نشانه گذارى آن با طلا و يكى از سوره هاى آخرين آن نيز با طلا نوشته شده بود كـاسـتـى در آن ياد ننمود جز آن كه فرمود: ((دوست ندارم كه قرآن با رنگى جز رنگ سياه نوشته شود, همان گونه كه در اولين بار نوشته شده است )) ((714)) .
ايـن سخن , نشانه دقت و علاقه شديد امام نسبت به حفظ و سلامت قرآن است تا آن جا كه در رنگ خـط نيز ترجيح داده شده كه به همان نحوى كه اول بارنوشته شده , محفوظ و باقى بماند, تا بدين وسيله قرآن با چيزى غير از قرآن , مانندزوائد و تحسينات اخير, اشتباه نشود.
2 امـام محمدبن على الباقر(ع ) فرموده : ((قرآن واحد است و از پيش گاه خداى يگانه و واحد فرود آمـده اسـت و ايـن اخـتلافات از راويان برآن واردمى شود)) ((715)) اين سخن , بدين معنا است كه قرائت نازل شده از جانب خدا يكى است و قرآن به نص واحد نازل گشته است و اختلاف در روايت اين نص بر حسب اجتهاد قاريان است حديث بعدى , اين معنا را توضيح مى دهد:.
3 امـام جـعـفـر بـن محمد الصادق (ع ) مى فرمايد: ((قرآن بر حرف واحد و از نزدخداى واحد نازل گشته است )) ((716)) منظور نفى قرائت هاى متداولى است كه مردم آن ها را متواتر از پيامبر(ص ) پـنـداشته اند امام چنين مطلبى را انكار مى كند, زيرا قرآن به نص واحد نازل شده است اما اختلاف لـهجه ها (برحسب تفسيرى كه از حروف سبعه داشته ايم ) از طرف امام نفى نمى شود, چنان كه در روايات ديگر آمده و قبلانقل شد.
4 سـالـم بن سلمه گويد: شخصى در محضر امام صادق (ع ) آياتى از قرآن را قرائت كرد و به طورى كـه مـن شـنيدم , قرائت او غير از قرائت ديگر مردم بود ابوعبداللّه (ع )به وى گفت : ((از اين قرائت خوددارى كن و همان گونه كه مردم مى خوانند تو هم بخوان )) ((717)) شايد اين شخص بر حسب تفنن قرا, قرآن را به وجوه مختلف قرائت كرده است و از آن جا كه اين قبيل قرائت ها, به منزله بازى با نـص قـرآن كـريـم اسـت , امام وى را نهى كرده است و دستور داده كه همان قرائت معروفى را كه مردم ملتزم به آن هستند اختيار كند, زيرا قرائت صحيح كه در شريعت بدان امر شده ,همان قرائتى است كه هر نسلى از نسل پيش تا از پيامبر(ص ) و او از جبرئيل و او ازخداى عزوجل , اخذ كرده است و توجهى به قاريانى كه فن قرائت را همانند يك نوآورى و صنعت حرفه خود قرار داده اند, نبايد كرد و تنها قرائتى كه با قرائت عامه مسلمانان موافق باشد, بايد مورد توجه قرار گرفته شود.
5 سـفـيـان بـن الـسـمـط مـى گويد: در مورد تنزيل قرآن از امام صادق (ع ) پرسيدم , وى گفت : ((همان گونه كه آموخته ايد, بخوانيد)) ((718)) .
وى از نـص اصـلى كه براى نخستين بار نازل شده سئوال كرده است , زيرا ديده است كه قرا در اين زمـيـنه اختلاف دارند و امام پاسخ مى دهد كه نص اصلى همان است كه امروز ميان مردم متداول اسـت و فـرمـوده او (هـمان گونه كه آموخته ايدبخوانيد) به اين معنا است كه بر شما (يعنى عامه مسلمانان ) واجب است قرآن راهمان گونه كه خلفا عن سلف از پيامبر(ص ) فرا گرفته ايد, بخوانيد .
6 عـلـى بـن الـحـكم مى گويد: عبداللّه بن فرقد و معلى بن خنيس براى من نقل كردند كه ما در مـحـضر امام صادق (ع ) بوديم و ربيعة الراى نيز با ما بود در آن جاپيرامون فضل قرآن سخن به ميان آمـد امـام صـادق (ع ) فـرمـود: ((اگر ابن مسعود قرآن راطبق قرائت ما نمى خوانده است , گم راه بـوده اسـت )) ربيعه گفت : گم راه ؟
! امام (ع )گفت : ((بلى , گم راه )) امام صادق (ع ), اضافه كرد: ((ما قرآن را طبق قرائت ابى مى خوانيم )) ((719)) .
شايد در آن مجلس درباره قرائت هاى غير متعارف ابن مسعود بحث مى شده وامام (ع ) به آنان تذكر داده كـه ايـن قـرائت ها جايز نيست و قرائت صحيح , همان قرائت عامه مسلمانان است و كسى كه ازاين روش متداول عامه تخطى كند گم راه است ,زيرا چنين كسى از روش مسلمانان كه نسلا بعد نـسل از پيامبر فرا گرفته اند, عدول وتخطى كرده است و اگر ابن مسعود قرآن را بر خلاف روش مـسـلـمانان قرائت مى كرده است (به فرض صحت نسبت ) گم راه است , زيرا طريق ميانه , طريقى است كه جامعه مسلمانان در آن مشى مى كنند و كسى كه از اين راه ميانه گام برون نهد, هركس كه باشد گم راه خواهدبود.
اما اين گفته امام كه ما قرآن را بر طبق قرائت ابى مى خوانيم , اشاره است به دوران يك سان شدن مـصـحـف هـا در عـهـد عثمان كه ابى بن كعب قرآن را املا مى كرد, وگروهى آن را بر وفق املا او مـى نـوشـتـنـد و هـرگـاه در مـورد نص اصلى اختلاف داشتند, براى رفع اختلاف به وى مراجعه مـى كـردند و مصحف موجود كه مورد قبول عامه مسلمانان است , بر طبق املا ابى بن كعب است و قـرائت مـنـطبق بر قرائت ابى بن كعب , كنايه از التزام به چيزى است كه هم اكنون عامه مسلمانان برآنند.
7 صدوق از امام جعفر بن محمد الصادق و او از پدران خود(ع ) روايت كرده است كه رسول اللّه (ص ) فرمود: ((قرآن را با همان كيفيت عربى آن بياموزيد و ازنبر در قرآن (يعنى مبالغه در اظهار همزه ) بپرهيزيد)) ((720)) .
امـام صـادق (ع ) فـرمـود: ((اظهار همزه به منزله اضافه كردن بر قرآن است , مگرهمزه هاى اصلى , مانند: ((الخبا)) در آيه ((الا يسجدوا للّه الذي يخرج الخبا)) ((721)) و يا((لكم فيها دف )) ((722)) و نيز ((فاداراتم )) ((723)) .
در برخى نسخه ها كلمه ((النبر)) به زاى يعنى ((النبز)) نوشته شده كه اشتباه است وهمان طور كه قـبـلا از نـهـايه ابن اثير نقل شد, صحيح آن ((نبر)) است و كسائى به ((نبر))قرائت مى كرده است ايـن كـه در احاديث اهل بيت (ع ) آمده است قرآن را به كيفيت عربى خالص قرائت كنيد ((724)) , از نـظـر عـلاقه شديدى است كه به حفظ لغت اصيل قرآن داشته اند و لغت اصيل , همان لغت فصيح عـرب و لـهجه رايج آن است ,تا قرآن از هرگونه تغيير و غلط خوانى مصون باشد و دگرگونى در آن راه نيابد.

تدوين قرائت هاى معروف .

مـسلمانان در صدر اول , قرآن را به نحوى كه از اصحاب پيامبر(ص ) مى شنيدند وفرا مى گرفتند, قـرائت مـى كـردنـد و پـس از صـحـابه , از تابعين و پيش وايان بزرگى كه درشهرهاى آنان به سر مـى بـردنـد, قرآن را مى آموختند, از جمله اين افراد كه در مدينه بودند مى توان سعيدبن المسيب , عـروة بـن الـزبـيـر, سـالـم بـن عـبـداللّه الـعـدوى ,مـعـاذبـن الـحـارث , عـبـدالـرحمان بن هرمز, مـحـمـدبـن مـسلم بن شهاب , مسلم بن جندب وزيدبن اسلم را نام برد در مكه عبيدبن عمير, عطا, طـاووس , مـجـاهـد, عـكـرمـه وعـبـداللّه ابن ابى مليكه در كوفه علقمه , اسود, مسروق , عبيده , عـمـروبـن شـرحـبيل ,حارث بن قيس , ربيع بن خثيم , عمروبن ميمون , ابوعبدالرحمان السلمى , زر بـن حـبـيش , عبيدبن نضله , ابوزرعه , سعيدبن جبير, ابراهيم نخعى و شعبى در بصره عامربن عبد قـيـس , ابـوالـعـالـيـه , ابـورجا, نصربن عاصم , يحيى بن يعمر و جابربن زيد در شام ابن ابى شهاب و خالدبن سعيد, مصاحب ابوالدردا, را مى توان نام برد.
اينان و نظايرشان , علما و دانش مندان امت در بلاد و مرجع مسلمانان درزمينه هاى مختلف معارف اسـلامـى آن روز بـه شمار مى آمدند اما برجستگى اين گونه افراد در يك زمينه خاص نظير قرائت قرآن نبود, بلكه اينان به طور عام علماى آن دوره شناخته مى شدند.
پـس از گـذشت آن دوره , گروهى فن قرائت و فراگرفتن و آموختن آن را رشته اختصاصى خود قرار دادند و به اين رشته توجهى خاص مبذول داشته و در قرائت قرآن و آموزش آن شهرت يافتند, تـا ايـن كـه در مـقام امامت فن قرارگرفتند كه پيش وايى مردم را در اين زمينه به عهده داشتند و مردم از مناطق مختلف به سوى آنان مى شتافتند و معارف قرآن را از آنان مى آموختند.
روش همه مسلمانان در مناطق مختلف بر اين بود كه مردم هر شهرى قرآن را ازقارى همان شهر فـرا مـى گـرفتند و تنها قرائت او را مى پذيرفتند و چون اينان تصدى امر قرائت را عهده دار بودند, قرائت به آنان نسبت داده شد.
كسانى كه از اين قبيل در مدينه شهرت يافتند عبارتند از: ابوجعفريزيدبن القعقاع , شيبة بن نصاح و نـافـع بـن ابـى نعيم در مكه عبداللّه بن كثير,حميدبن قيس و محمدبن محيصن در كوفه يحيى بن وثـاب , عاصم بن ابى النجود,سليمان الاعمش , حمزه و كسائى , به اين مقام دست يافتند در بصره عـبـداللّه بـن ابى اسحاق , عيسى بن عمر, ابو عمرو بن العلا, عاصم الجحدرى و يعقوب الحضرمى در شـام عـبـداللّه بـن عـامـر, عـطـية بن قيس , عبداللّه بن المهاجر, يحيى بن ابى الحارث الذمارى و شريح بن يزيد الحضرمى .
پـس از ايـن افراد, تعداد قاريان رو به فزونى نهاد و قاريان در مناطق مختلف جهان اسلام پراكنده شـدنـد و طبقه اى پس از طبقه ديگر به جانشينى آنان نايل آمدند ولى همان گونه كه قبلا اشارت رفت , اينان در فرا گرفتن و آموختن قرآن و قرائت اختلاف نشان داده و روش هاى مختلف داشتند بـرخـى از آنـان در تـلاوت قرآن استوار و به رعايت روايت و درايت شهرت داشتند و برخى در اين مـوارد, كـوتـاهى داشتند وبرخى در اين موارد كوتاهى مى كردند از اين جهت اختلافاتى بين آنان پـديـدآمدبه تدريج ضبط قرائات رو به كاستى و سستى نهاد و زياده روى و كارهاى بى رويه , رو به فـزونـى گـذاشـت و بـه تـعـبـيـر ابـن جـزرى ((بـيـم آن مى رفت كه باطل در لباس حق جلوه كند)) ((725)) لذا علماى برگزيده امت و بزرگان به پا خواسته و تمام كوشش خود را در تحقيق و تميز درست از نادرست و مشهور از غير مشهور به كارگرفته و اصول و قواعدى براى قرائت وضع كـردند در اثر اين كوشش ها قرائت به عنوان فنى از فنون كه داراى قواعد و اصولى محكم و استوار بود درآمد درچارچوب اين اصول , اجتهاد و انتخاب نيز به كار رفت , كه در مباحث سابق شمه اى از آن تشريح گرديد.
اولـيـن امـام مـعتبرى كه به ضبط قرائت هاى صحيح و جمع آورى آن در كتابى مفصل و مبسوط هـمـت گـمـاشـت , ابوعبيدقاسم بن سلام انصارى (متوفاى 224) بودكه شاگرد كسائى به شمار مـى آمـد ابـن الـجزرى مى گويد: ((به طورى كه من شماره كرده ام , وى قرا را در بيست و پنج تن منحصر كرده است و كسانى كه به نام قراسبعه بعدا شهرت يافتند, در زمره اينان بودند)) ((726)) .
پـس از او احـمـد بـن جبير بن محمد ابوجعفر كوفى , ساكن انطاكيه (متوفاى 258)كتابى در اين زمـيـنـه تـاليف كرد و قرائت هاى پنج گانه را در آن جمع آورى نمود كه هريك از اين قرائت ها به مـنـطـقـه اى از مـنـاطـق جـهـان اسلام تعلق داشت سپس قاضى اسماعيل بن اسحاق , مصاحب قـالـون (مـتـوفاى 282) كتابى در قرائت تاليف نمود كه در آن , قرائت هاى بيست تن از ائمه جمع آورى شـده اسـت پـس از وى ابوجعفرطبرى (متوفاى 310) كتابى به نام ((الجامع )) تاليف نمود كه بيست و چندقرائت در آن جمع آورى شده است .
پس از گذشت زمانى كوتاه , ابوبكر محمدبن احمد داجونى (متوفاى 324) كتابى در قرائت نوشت و ابـوجـعـفـر را كـه يـكى از قرا عشره است , به ديگر قرا اضافه كردبه دنبال داجونى ابوبكر احمد بن موسى ((ابن مجاهد)) (متوفاى 324) كار او رادنبال كرد و او نخستين كسى است كه عدد قرائت ها را در قرائت هاى هفت گانه منحصر كرد.
پس از ابن مجاهد, ديگران به تاليفاتى به پيروى از او و بر همان منوال دست زدند, كه احمد بن نصر شذائى (متوفاى 370) و احمدبن حسين بن مهران (متوفاى 381) از آن جمله اند احمد سه تن ديگر را بـه قـرا سـبعه اضافه كرد واصطلاح ((قرا عشره )) به وجود آمد يكى ديگر از اين افراد محمد بن جـعـفـرخـزاعـى (مـتـوفـاى 408) اسـت كـه كـتابى به نام ((المنتهى )) تاليف كرد در اين كتاب برخى مطالب جمع آورى شده كه در كتاب هاى قبلى نيامده است .
اين قرائت ها در اندلس و كشورهاى مغرب تا اواخر قرن چهارم رواج نداشت , تااين كه راويان قرائت در مـصـر بـه آن مناطق سفر كردند و اين قرائت ها را در آن كشورهاترويج دادند ابوعمر احمد بن مـحمد الطلمنكى (متوفاى 429) مؤلف ((الروضه ))اولين كسى است كه اين قرائت ها را در اندلس ترويج كرد.
پـس از وى ابـومحمد مكى بن ابى طالب قيسى (متوفاى 407) مؤلف ((التبصره )) و((الكشف عن وجـوه الـقـراات الـسـبـع )) و سـپـس حافظ ابوعمرو عثمان بن سعيددانى (متوفاى 444) مؤلف ((التيسير)) و ((جامع البيان )) به اين كار دست زدند.
در دمشق , استاد ابوعلى حسن بن على اهوازى (متوفاى 446) كتاب هايى درقرائت تاليف كرد.
در هـمـيـن ايـام ابـوالـقاسم يوسف بن على هذلى (متوفاى 465) از مغرب به مشرق سفر كرد و از كـشـورهـاى مـخـتـلـف ديـدن نمود و در اين كشورها, روايات ائمه قرائت رامطرح ساخت او به مـاوراالـنـهـر رسيد و در غزنه و ديگر شهرها به كار قرائت پرداخت آن گاه كتابى به نام ((الكامل )) تـالـيـف كرد كه در آن پنجاه قرائت از ائمه معروف گردآورى شده است در كتاب او 1459 روايت آمـده اسـت او مـى گويد: ((من با 365شيخ و استاد قرائت از آخر مغرب تا دروازه فرغانه , ملاقات كردم )).
پس از وى ابومعشر عبدالكريم بن عبدالصمد طبرى (متوفاى 478) كتاب ((التلخيص )) و ((سوق الـعـروس )) را دربـاره قرائت هاى هشت گانه در مكه تاليف كرد كه در آن ها 1550 روايت و طريق آمـده اسـت ابـن الـجـزرى مـى گـويد: ((كسى رانمى شناسيم كه بيش تر از اين دو علوم قرائت را جمع آورى كرده باشند, مگرابوالقاسم عيسى بن عبدالعزيز اسكندرى (متوفاى 629) كه كتابى به نام ((الـجـامـع الاكـبـر والـبـحـر الازخـر)) تـالـيـف كـرد و مـحـتـوى بـر 7000 روايـت و طـريـق اسـت ))ابـن جـزرى اضـافـه مـى كـنـد: ((تـالـيـف كـتـب درباره قرائت ها, هم چنان ادامه دارد و مـؤلـفـان ,قرائت هاى شاذ و صحيح را بر مبناى تحقيقات خود و يا بر اساس آن چه كه خودصحيح مـى دانـنـد, روايـت مى كنند و مورد اعتراض هيچ كس واقع نشده اند, بلكه آنان در اين ره گذر از پيشينيان پيروى مى كنند زيرا قرائت , سنت متبعى است كه هم چنان يكى از ديگرى اخذ مى كند و همان طور كه در كتاب هاى ((الكامل )) از هذلى ((سوق العروس )) از طبرى , ((الاقناع )) از اهوازى , ((كـفـايه )) از ابوالعز, ((مبهج )) از سبط خياط,((روضه )) از مالكى و امثال اين ها آمده مورد اتباع اسـت و بـر مـبـناى روايات آنان ومحتويات اين كتاب ها اعم از ضعيف و شاذ, از قرا سبعه باشد و يا عشره و يا غيراين ها, قرائت مى كنند و ما نديده ايم كسى بر اين روش اعتراض كند و يا به مخالفت با آن ها برخاسته باشد)) ((727)) .

انحصار قرائت ها به هفت قرائت .

در مبحث قبل , نمونه هاى روشنى از توجه مسلمانان به قرائت ارائه گرديد و بيان شد كه در تمامى دوره هـا مـردم نسبت به قرائت شخصيت هاى معروف و حفظ وتدوين و پذيرش همه آن ها اهتمام مـى روزيـدند هم چنين مردم هر منطقه اى به قارى محلى و منطقه خود توجه بيش ترى داشتند و هيچ كس اعم از عامه و خاصه بر اين سيره مستمر اعتراض نداشته است .
بدين ترتيب اجتهاد و تحقيق قرا در انتخاب و اختيار قرائت مورد توجه همه مسلمانان قرار داشت و مسلمانان در چارچوب شروط خاصى كه قبلا اشارت رفت ,قرائت را فرا گرفته و مى پذيرفتند.
ايـن روش هميشگى در فراگيرى و آموزش قرائت تا اوايل قرن چهارم ادامه داشت , تا اين كه نابغه فـرزانـه بـغـداد, يعنى ابن مجاهد كه در جذب قلوب مردم و نفوذدر ميان سران و مقامات دولتى ورزيدگى داشت , ظاهر گرديد وى كرسى شيخ القرارا به طور رسمى به خود اختصاص داد و عامه مـردم به او روى آوردند ولى رقيبانى داشت كه برتر از وى بودند و در علوم قرآن سابقه اى بيش تر داشـتـنـد آنـان ابن مجاهدرا به علت قلت بضاعت علمى و كمى روايت از شيوخ و سفر نكردن در طلب علم وبى اطلاعى از فنون قرائت و انواع قرائت هاى منقول از ائمه بزرگ , تحقير مى كردند.
المعافى ابوالفرج مى گويد: ((روزى نزد ابن شنبوذ رفتم در مقابل وى انبوهى ازكتاب قرار داشت بـه مـن گـفـت : در كتاب خانه را باز كنم , گشودم در آن كتاب خانه قفسه هايى بود و در هر يك , كتاب هاى خاص يك فن و يك علم قرار داشت و من هيچ كتابى را برنداشتم و نگشودم , مگر اين كه ابـن شنبوذ, آن را همانند سوره حمد ازبر مى خواند)) وى آن گاه گفت : ((با اين حال , بازار داغ از آن ابن مجاهد است )).
العلاف نيز نقل كرده است كه از ابوطاهر پرسيدم : ((ابوبكر ابن مجاهد و ياابوالحسن ابن شنبوذ كدام افـضل و برتر از ديگرى است ؟
)) ابوطاهر گفت : ((عقل ابن مجاهد بالاتر و بيش تر از علمش و علم ابن شنبوذ برتر و بيش تر از عقلش مى باشد!)) ((728)) .
ابن الجزرى گفته است : ((همان طور كه در بين اقران و هم گنان اتفاق مى افتاد, بين ابن مجاهد و ابن شنبوذ نيز اختلاف افتاد, تا آن جا كه ابن شنبوذ كسى را كه شاگردى ابن مجاهد را مى داشت به شـاگـردى نمى پذيرفت و مى گفت : اين شخص پاهاى خودرا در راه كسب دانش به غبار نيالوده است )) كنايه از آن كه رنج سفر در طلب علم رانبرده است .
ابـن مـجـاهـد بـسـيـار خشك و غير قابل انعطاف و سخت پاى بند به تقليد از قرائت پيشينيان بود عـبـدالـواحـدبـن ابى هاشم مى گويد: ((كسى از ابن مجاهد پرسيد: چراشيخ قرائتى خاص اختيار نـمـى كـنـد؟
او در پـاسخ گفت : نياز ما در حفظدست آوردهاى ائمه پيشين , بيش از آن است كه قرائتى اختيار كنيم تا پس از ما رواج يابد)) ((729)) .
ابن مجاهد كسى است كه ابن مقله وزير را برآن داشت كه ابن شنبوذ ((730)) و ابن مقسم ((731)) را احـضـار كـند و هر يك از آن دو را در محضر جمعى از فقها به محاكمه بكشد تا مانع از اجتهاد و اخـتـيـار قـرائت شود دكتر صبحى الصالح مى گويد: ((هر دوجلسه محاكمه به دستور شيخ القرا (ابـن مـجـاهـد) تشكيل گرديد و او اولين كسى است كه قرائت هاى هفت گانه را جمع آورى كرد ابـن مـجـاهـد قـرائت را از ابـن شـاذان رازى فـرا گرفت ابن مقسم و ابن شنبوذ نيز از شاگردان ابن شاذان بودند, اما اشتراك اين سه تن در استاد و اخذ قرائت از يك شيخ , مانع از تشدد ابن مجاهد با دوهم رديف خود نگرديد)) ((732)) .
اعـتـراض ابـن شنبوذ نسبت به اين روش ابن مجاهد, (حصر قرائات در هفت قرائت ) همان طور كه قـبـلا نـقـل شـد, بـسيار شديد بود ابن مقسم نيز نسبت به سد باب انتخاب و اختيار قرائت شديدا اعتراض كرد و گفت : ((همان طور كه خلف بن هشام وابى عبيد و ابن سعدان مى توانستند قرائتى اختيار كنند و اين كار براى آنان جايز بود,ديگران نيز كه پس از آنان آمده اند, مى توانند به همان نحو عمل كنند)) ((733)) .
ابـن مـجاهد تمام كوشش خود را براى سد باب اجتهاد در قرائت به كار برد وبه طور نسبى توفيقى حـاصـل كرد, زيرا شرايط حاكم برآن دوران تاريك و نابسامان جامعه اسلامى او را كمك كرد تا در خـواسـتـه هايش پيروز شود, و مخالفان خود رامنزوى سازد مساله حصر قرائات در هفت قرائت از جـمـله كارهاى اوست و اگرناهم گونى و نقصى در اين كا وجود دارد, بر عهده او است كه شتاب زده به چنين عمل خطيرى دست زد.
دكـتـر صـبـحى صالح مى گويد: ((بيش ترين سهم سرزنش اين عمل توهم آفرين (كه تنها قرائت مـعـتـبـر قرائت قرا سبعه است ) متوجه ابن مجاهد است كه در راس قرن سوم هجرى در بغداد, به جـمع آورى هفت قرائت از هفت تن از ائمه مكه و مدينه وبصره و كوفه و شام دست زد و تنها اينان به وثوق و امانت و دقت در ضبط قرائت معروف شدند در حالى كه اين عمل , ملاكى واقعى نداشته و صـرفـا يـك تصادف واتفاقى است , زيرا در بين ائمه قرا افراد بسيار و قابل توجهى هستند كه از قرا سبعه برترند)) ((734)) .
آرى , بـه هـنـگـامـى كـه دانـش مـندانى مانند: ابوعبيد قاسم بن سلام و ابوجعفر طبرى وابوحاتم سـجستانى و ديگران , كتاب هايى در فن قرائت نگاشته و فراهم مى ساختند,اصطلاح ((قرائت هاى هفت گانه )) مطرح نبود و چندان شهرتى نداشتند و آنان درتاليفات خود, قرائت هاى بيش ترى را يـادآور شـده انـد ايـن عبارت ((قرائت هاى هفت گانه )) در اول قرن چهارم به دست ابن مجاهد كه احـاطـه اى بر روايات و در راه كسب علم سفرى نداشت ((735)) , رواج يافت در نتيجه مردم عوام تـصـور كـردنـد كـه مـنـظـور از ((قرائت هاى سبعه )) همان ((احرف سبعه )) است كه در حديث نـبوى آمده است از اين رو بزرگان و نقادان , همگى سرزنش و ملامت تند خود را متوجه ابن مجاهد كـردنـد, كـه عـمل او است كه اين تصور عاميانه را به وجود آورده و ايجاب كرده است تا عظمت و شؤون ائمه ديگر كه برتر و بالاتر از قرا سبعه اند, ناچيز و بى ارزش جلوه كند!.

اعتراض به موضع ابن مجاهد.

بـسيارى از بزرگان شتاب زدگى و نا استوارى ابن مجاهد را در انتخاب قرائات سبع , شديدا مورد نكوهش قرار داده اند كه نمونه هايى از آن ذيلا نقل مى شود:.
امـام ابـوالعباس احمدبن عمار مهدوى , قارى و مفسر قرآن , ابن مجاهد را سخت سرزنش مى كند و مى گويد: ((بنيان گذار انحصار قرائت ها در هفت قرائت , عملى ناشايسته انجام داد و اين توهم را بـر عـامـه كـوتـه نـظـر آورد كه اين قرائت هاى هفت گانه ,همان احرف سبعه است كه در حديث آمـده است و شايد اگر او قرائت ها را درعددى زير عدد هفت و يا بيش تر قرار مى داد, اين اشكال و تـوهـم بـه وجود نمى آمد وشبهه از ميان مى رفت علاوه بر اين , وى در مورد هر امامى به دو راوى اكـتـفـا كـرده وايـن مـوجـب شـده اسـت كـه اگر كسى قرائتى را بشنود كه ثالثى غير از آن دو نقل كرده باشد, نپذيرد و آن را باطل بداند در حالى كه چه بسا اين قرائت مشهورتر وصحيح تر باشد و ممكن است كه نادانانى در اين مورد دچار مبالغه شوند و امر آنان به خطا و كفر بيانجامد)) ((736)) .
ابـوبكر ابن العربى در همين زمينه گفته است : ((تنها قرائت هاى هفت گانه نيست كه روا باشند تا ايـن كه گفته شود قرائت هاى ديگر مانند: قرائت ابوجعفر و شيبه واعمش كه همانند قرا سبعه و يا بـرتـر از آنان بوده اند, غير مجاز است !)) جلال الدين سيوطى پس از نقل اين مطلب از ابن العربى , مى گويد: ((كسان ديگرى نيز اين سخن را گفته اند كه از جمله آنان : ابومحمد مكى بن ابى طالب و ابوالعلا همدانى و ديگرائمه قرا را مى توان نام برد)) ((737)) .
اثـيـرالـدين ابوحيان اندلسى مى گويد: ((در كتاب ابن مجاهد و كسانى كه از وى تبعيت كرده اند, تنها تعداد كمى از قرائت هاى مشهور آمده است در موردابو عمرو بن العلا هفده راوى نام برده شده كـه از وى نـقـل كرده اند, ولى در كتاب ابن مجاهد تنها به ((اليزيدى )) اكتفا شده است ده كس از ((الـيزيدى )) روايت كرده اند وابن مجاهد تنها به السوسى و الدورى بسنده كرده است در حالى كه ايـن دو بـر ديگران مزيتى ندارند و همه آنان در انضباط و استوارى و اخذ قرائت مشترك بوده اند و ماعلتى براى اين كار نمى بينيم مگر اندك بودن دانش او!)) ((738)) .
امام استاد, اسماعيل بن ابراهيم ابن القراب , در اول كتاب خود به نام ((الشافى ))مى گويد: ((تمسك به قرائت هاى هفت گانه وعدم تمسك به ديگر قرائت ها, مبتنى برهيچ سند و نص و روش و سنتى نـيـسـت و فـقط ناشى از اين است كه برخى ازمتاخران (منظور او ابن مجاهد است ) كه به بيش از هـفـت قـرائت آشنايى نداشته اند,كتابى به نام ((السبعه )) منتشر كرده كه فقط حاوى هفت قرائت اسـت و به علت شهرت و معروفيت مؤلف كتاب , عامه مردم تصور كردند كه تمسك به قرائت هايى غـيـر ازايـن قـرائت هاى هفت گانه جايز نيست افراد بسيار ديگرى پس از ابن مجاهد درباره قرائت كـتـاب هـايـى تاليف كرده و براى هر امام از ائمه قرا روايات بسيار و انواع اختلافات نقل كرده اند و هـيـچ كـس نگفته است كه قرائت به موجب اين روايات ,به جهت آن كه در كتاب ابن مجاهد نيامده است , جايز نيست )) ((739)) .
ابـوالـحـسـن عـلـى بـن مـحـمد (شيخ و استاد ابوشامه ) مى گويد: ((در اوايل قرن چهارم ,ابوبكر ابن مجاهد كه رياست قرائت به وى منتهى گرديد و مقدم بر مردم زمان خودبود, قرائت هايى را كه با رسم الخط مصحف موافقت داشت , اختيار كرد و قرائى راكه قرائتشان شهرت داشت , برگزيد و با تـوجـه بـه تـعـداد مصحف هايى كه عثمان به مراكز مهم اسلامى فرستاده بود و با توجه به گفته پـيـامـبر(ص ) كه قرآن بر هفت حرف نازل شده است , برآن شد كه هفت قارى و قرائت هاى آنان را انـتـخـاب كند و آنان راائمه بلاد و مناطق مختلف به حساب آورد بنابراين , ابن مجاهد اولين كسى است كه به اين هفت تن اكتفا كرده و كتابى پيرامون قرائت هاى آنان تاليف كرده است و مردم نيز در ايـن مـورد از وى تـبعيت كرده اند و هيچ كس در جمع آورى قرائت هاى اين هفت نفر, پيش از وى اين كار را نكرده است )) ((740)) .
ابومحمد مكى بن ابى طالب نيز در همين زمينه مى گويد: ((كليه اين قرائت هاى هفت گانه جزئى از ((احرف سبعه )) است كه قرآن برآن مبنا نازل شده است اما غلط واشتباه بزرگى است كه كسى تـصـور كـند كه قرائت هر يك از اين قرا سبعه يكى ازاحرف سبعه است , زيرا نتيجه اين اعتقاد اين است كه هر قرائتى را كه قرا سبعه بدان تمسك نكرده باشند, متروك و مطرود باشد)).