عـلاوه بـر ايـن , مغيره كه به عنوان شيخ قرائت ابن عامر معرفى شده , فردى ناشناخته است شمس الدين ذهبى گويد: ((گمان مى رود كه او در دوران حكومت معاويه در شام , قارى دمشق بوده كه ابـن عـامـر, قـرائت را از وى آمـوخته باشد)) گويد:((مغيرة بن ابى شهاب جز از گفته ابن عامر شناخته نشده است ((612)) لذا ((ابن عساكر)) در تاريخ دمشق ـ كه شيوه او در آن كتاب گزارش حـال بزرگان دمشق است ـنامى از مغيرة بن ابى شهاب نبرده , جز در شرح حال عبداللّه بن عامر كه از وى پرسيدند قرائت را نزد كه آموختى ؟
ـ زيرا مورد اتهام بود ـ او در جواب گفت : نزدمغيره و او از عثمان گرفته بود)) ((613)) .
بـيـش از اين از شيخ قرائت بودن مغيره و شخصيت او و فراگيرى او از عثمان ,اطلاعى در دست نـيـسـت اسـاسا مطرح كردن عثمان به عنوان شيخ قرائت , با آن همه گرفتارى هاى وى و مشاغل فراوان ديگر او, جاى سؤال است كه پاسخ قانع كننده اى براى آن نتوان يافت !.

اخبار آحاد نه متواتر.

بـه فـرض ثبوت اسناد بين قارى و يكى از صحابه اوليه , چنين اسنادى در زمره اسناد آحاد است و شرايط تواتر در آن وجود ندارد.
دومـيـن قـارى نـزديك به عهد صحابه , عبداللّه بن كثير است كه به سال 120 هجرى در گذشته و رجـال سـنـد او را تنها سه تن گفته اند كه عبارتند از: عبداللّه بن السائب ومجاهدبن جبر و درباس آزاد شـده ابـن عـبـاس و نيز عاصم بن ابى النجود(متوفاى 128) كه سومين قارى نزديك به زمان صحابه است سند او از طريق دو نفر, يعنى ابوعبدالرحمان السلمى و زربن حبيش مى باشد.
دورترين قاريان از نظر زمان به عهد صحابه , كسائى است كه به سال 189 درگذشته است و رجال سند او سه تن ذكر شده است كه عبارتند از: حمزة بن حبيب وعيسى بن عمر و محمدبن ابى ليلى آيا تواتر, در اين زمان طولانى , به دو يا سه طريق ثابت مى شود؟
.
آرى , رجال سند نافع پنج تن و حمزه هفت تن و ابوعمرو دوازده تن ذكرشده است و اين نيز به حد تواتر نمى رسد و در اصطلاح فن حديث , آحاد به شمارمى آيد صرف نظر از آن كه در مورد رجال اين اسـناد نيز خدشه وارد است چه برخى از آنان صلاحيت اين كار را نداشته اند و برخى نيز شؤون آنان ايـجـاب نـمى كرد كه متصدى قرائت باشند مثلا امام جعفربن محمدالصادق (ع ) را در زمره شيوخ حمزه ياد كرده اند در حالى كه مقام بزرگ امامت و مشاغل آن حضرت اجازه نمى داده كه به كارهاى كـوچـك بپردازد, چنان كه اثرى از قرائت امام در قرائت حمزه نمى بينيم وهيچ قرائتى از او نيز به امـام نـسـبت داده نشده است از اين جهت است كه ابوشامه مى گويد: ((نهايت چيزى كه مدعيان تواتر مى توانند بگويند اين است كه اين قرائت ها تا خود صاحب قرائت متواتر است , اما تواتر آن از وى تا پيامبر(ص )چيزى است كه قابل قبول نيست )) ((614)) .
در هر حال راه هاى شك و ترديد در صحت دعوى تواتر باز است , زيرا هيچ اثرى از آن در كتاب هاى پـيـشينيان نمى بينيم بلكه از ساخته هاى قرن سوم است كه در آن دوران , قرائت و احاطه به فنون آن , فـن رايـج زمـان بوده است و از هيچ يك از قرا نيزبه نقل صحيح نقل نشده كه قرائت خود را به سـماع و يا نقل متواتر از پيامبر(ص )مستند كرده باشد! و به فرض كه قرائت خود را به سماع و نقل اسـتـنـاد داده بـاشـد, بـازهـم شـرط تـواتـر مـفـقود است , زيرا هر قارى قرائت خود را به تنهايى نقل مى كند ((615)) .

مخالفت بزرگان با قرا.

اسـتـوارترين دليلى كه ما را بر عدم اعتراف ائمه پيشين به تواتر قرائت ها راهبرى مى كند, مخالفت آنان با بسيارى از قرا معروف و حتى قرا سبعه است چگونه يك مسلمان محافظه كار جرات مى كند قرائت متواتر از پيامبر(ص ) را مورد انكار قراردهد؟
.
امـام احـمـدبـن حـنـبـل با بسيارى از قرائت هاى حمزه مخالفت مى نمود و از خواندن نماز با امام جماعتى كه حمد و سوره را به قرائت حمزه مى خواند پسند نداشت اگرقرائت حمزه كه يكى از قرا سبعه است متواتر از پيامبر(ص ) باشد و پيامبر به همين نحو قرائت كرده و به تواتر قطعى به حمزه رسيده است , چه كسى مى تواند آن راناپسند بداند؟
.
ابـوبـكـر بـن عـياش مى گفت : ((از نظر ما قرائت حمزه , بدعت است )) ابن دريدمى گويد: ((من علاقه مند بودم كه قرائت حمزه را در كوفه ممنوع كنم ))ابن المهدى گفته است : ((اگر من قدرت داشتم بدن كسانى را كه قرآن را بر وفق قرائت حمزه مى خوانند, داغ مى كردم )) يزيدبن هارون نيز نسبت به قرائت حمزه كراهت شديدى داشت ((616)) .
دانش مندان نحو و ادب در مورد غلط بودن بسيارى از قرائت هاى قرا بزرگ سخنانى دارند مبرد با قـرائت حمزه كه ((الارحام )) را مجرور و ((مصرخى )) را به كسريا خوانده مخالفت كرده است ابن عـصـفور, قرائت ابن عامر را كه آيه : ((قتل اولادهم شركاؤهم )) ((617)) را به رفع ((قتل )) و نصب ((اولادهم )) و جر ((شركاؤهم ))خوانده است , مخالف قواعد مى داند ((618)) فارسى نيز قرائت ابن عـامـر را نسبت به ((ارجئه )) غلط تلقى كرده است ((619)) , كه در اين باره در جاى خود به تفصيل سخن گفته شد ((620)) .
آيـا مـسلمانى جرات مى كند با قرائتى كه متواتر از پيامبر(ص ) است مخالفت ورزدو يا نسبت غل ط بـدهـد؟
! هرگز چنين نيست اينان با قرائت متواتر از پيامبر مخالفت نكرده اند, بلكه با آن چه كه به خود قرا منسوب است مخالفت ورزيده اند اينان گاه علت مخالفت خود را بيان كرده اند و اين خود نـشـان مـى دهـد كه مخالفت آنان باخطاها و اشتباهات قاريان است ابوالعباس مبرد با قرائت اهل مـديـنه كه كلمه ((اطهر))در آيه ((هؤلا بناتي هن اطهر لكم )) ((621)) را منصوب مى خوانده اند, مـخـالـفـت كـرده ودر علت مخالفت خود مى گويد: ((اين قرائت ابن مروان است كه در دانش و ادب عربى آگاهى نداشته است )) ((622)) از اين قبيل نمونه ها بسيار است .
ابن قتيبه , در فصلى از كتاب خود, نمونه هايى از خطاها و غلطهاى قرا معروف را, از جمله حمزه و نافع كه از قرا سبعه هستند, جمع آورى كرده و مى گويد: ((كمتركسى از اين طبقه است كه دچار غـلـط و اشـتـبـاه نشده باشد)) ((623)) چنان كه محمدعضيمه بسيارى از اشتباهات و خطاهاى نحويان را كه برخى از آنان نيز قارى بوده اند, در اين زمينه جمع آورى كرده و آنان را به ضعف درك و شـناخت كم متهم كرده است از ابن جنى نقل مى كند كه وى در كتاب خود به نام ((الخصائص )) بـه طـوركـلـى , قـرا را بـه ضعف درايت , و در كتاب ديگر خود به نام ((المنصف )) آنان را به داشتن اشتباهات و خطاها وصف مى كند, زيرا آنان مبنايى براى قياس ندارند ((624)) .
در كتاب ((المرشد الوجيز)) بابى است پيرامون ايرادات ارباب لغت و ادب بربرخى از قرائت هاى قرا كه از جمله آن ها موارد زير است :.
ايـراد بـر ((الـبـزى )) كـه در 31 مـورد از قـرآن ((تا)) اول افعال مستقبل را در حال وصل مشدد خوانده است , مانند((و لا تيمموا الخبيث )) ((625)) .
ايـراد بـر ابوعمرو در مورد ادغام , وى اگر دو حرف همانند را كه در دو كلمه مجاوريك ديگر قرار گـيـرنـد, اعـم از آن كـه مـاقـبـل آن سـاكـن بـاشـد و يـا متحرك , ادغام مى كند,مانند: ((شهر رمضان )) ((626)) و ((ذات الشوكة تكون )) ((627)) .
ايـراد بـر حـمـزه در مورد قرائت ((فما استطاعوا)) ((628)) كه آن را به صورت ((فمااسطاعوا)) به تـشـديد ((طا)) خوانده است , يعنى ((تا)) را در ((طا)) ادغام كرده است ((629)) در اين باب از اين قبيل خطاهاى قرا بسيار آورده شده و آنان را به توهم و ضعف درايت وصف كرده است ((630)) .
ايرادهاى عامه مردم بر بسيارى از قرائت هاى هفت گانه نيز قابل ذكر است چه بسا اعتراضات عامه مـردم , قـرا را بـرآن مـى داشـت تا از قرائت مورد نظر خود عدول كرده و قرائت مورد قبول آنان را بـپـذيـرند و اين خود دليل برآن است كه آنان قرائتى راكه پذيرفته بودند از روى اجتهاد خودشان بوده است !.
از جـمـلـه اعـتراض مردم بر كسائى است طبق نقل ابن اثير در ((نهايه )), سالى كه مهدى خليفه عـبـاسـى به حج رفت , در مدينه به كسائى گفت كه امامت جماعت رابه عهده گيرد او در نماز, ((نـبـى )) را بـا اشـبـاع و توليد همزه قرائت كرد ((631)) مردم به اواعتراض كردند كه در مسجد پـيامبر(ص ) قرآن را اين چنين مى خوانى , در حالى كه قريش اين قرائت را نپذيرفته است , چنان كه مـردى پيامبر(ص ) را به عنوان ((يانبي اللّه )) خطاب كرد و پيامبر(ص ) او را نهى كرد و گفت : ((ما جـماعت قريش , نبى رابا اشباع همزه نمى خوانيم )) ((632)) و در روايت ديگر آمده كه پيامبر(ص ) گفت : ((نام مرا به اين گونه تلفظ نكنيد)) ((633)) .
ابـن مـجـاهـد گويد: ((قنبل (يكى از راويان ابن كثير) براى من نقل كرد كه القواس درسال 237 بـه وى گـفـت : بـا الـبـزى (يـكى ديگر از راويان ابن كثير) ملاقات كن و به او بگوكه تو ((و ما هو بـميت )) ((634)) را مخفف مى خوانى , در حالى كه با قرائت ما منطبق نيست وى اين موضوع را با الـبزى در ميان مى گذارد و او نيز از اين قرائت بازمى گردد)) ((635)) اگر بزى اين قرائت را به اجتهاد خود نپذيرفته بلكه متواترا از پيامبردريافت كرده بود, بازگشت وى از آن معقول نبود و نيز اعتراض بر او مورد نداشت .
هـم او (ابن مجاهد) نقل مى كند كه محمدبن صالح مى گويد: ((شنيدم مردى به ابوعمرو ابن العلا مى گفت : كلمه ((لا يعذب )) از آيه ((فيومئذ لا يعذب عذابه احد و لا يوثق وثاقه احد)) ((636)) را چگونه مى خوانى ؟
وى گفت : آن را به كسر ذال مشدد قرائت مى كنم آن مرد گفت : چرا؟
در حالى كـه از پـيامبر(ص ) نقل شده وى آن را به فتح ذال مى خوانده است ابوعمرو به او گفت : اگر كسى بـگويد من از پيامبر قرائتى راشنيده ام , آن را نمى پذيرم , آيا مى دانى چرا؟
زيرا گفته كسى را كه بر خلاف قرائت عامه مردم است , باور ندارم و گفته يك فرد, مورد شك و ترديد است )) ((637)) .
سـخـن ابوعمرو در اين جا قابل ملاحظه است تا چگونه برآن چه عامه مسلمانان پذيرفته اند, اعتماد مـى كـنـد ((638)) و نقل واحد را رد مى كند و مورد توجه قرارنمى دهد در حالى كه كسائى از قرا سـبـعـه و يـعـقـوب از قـرا عـشـره و حـسـن از قـرااربـعـه , ((لا يـعـذب )) را به فتح ذال مشدد خوانده اند ((639)) .
آيـا مـعـقـول اسـت كـه روايت متواترى وجود داشته باشد و در اختيار كسائى كه درآخر قرن دوم مـى زيـسته قرار گيرد و ابوعمرو كه در آغاز اين قرن زندگى مى كرده است از آن بى خبر باشد؟
! ابـن جـزرى مـعتقد است : ((برخى از قرائت هايى را كه شخص مورد وثوقى نقل كرده است , اگر با تـوجـه بـه قـواعد عربى قابل توجيه نباشد, قابل قبول نيست گرچه با رسم الخط مصحف منطبق باشد چنين قرائتى قطعا ناشى ازاشتباه و فراموشى و عدم ضبط صحيح آن است اين بر اهل تحقيق و حافظان درست كار پوشيده نيست گرچه اندك است و شايد يافت نشود)).
گويد: ((برخى , روايت خارجه را از نافع در مورد ((معائش )) با همزه , از اين قبيل دانسته اند روايت ابـن بكار از ايوب از يحيى و از ابن عامر درباره ((ادري اقريب )) ((640)) به فتح يا و اثبات همزه نيز از همين قبيل است و روايت ابوعلى عطار از عباس از ابوعمرو درباره ((ساحران تظاهرا)) ((641)) به تشديد ظا نيز اين چنين است و نيز آن چه را كه برخى از شارحان شاطبيه در باره وقف حمزه نقل كـرده اند, درمورد ((اسمايهم )) و ((اوليك )) (با يا) و يا مانند ((شركاوهم )) و ((احباوه )) (با واو) و مثل ((بداكم )) و ((اخاه )) ((642)) (با الف ) از همين مقوله است نيز قرائت ((را)) به جاى ((راى ))و ((تـرا)) به جاى ((تراى )) و ((اشمزت )) به جاى ((اشمازت )) و ((فادارتم )) به جاى ((فاداراتم )) كه آن هـا را ((تـخـفـيف رسمى )) مى نامند, در زبان عرب وجهى ندارند)) ابن جزرى اضافه مى كند: ((ايـن مـوارد ولـو آن كـه از شـخص موثقى هم نقل شده باشد,قابل قبول نيست , زيرا وجهى براى صحت آن وجود ندارد)) ((643)) .
بـنـابـرايـن بـايد گفت : اين گفتار قوى ترين دليل برآن است كه قرائت هاى هفت گانه به تواتر از پـيـامـبـر(ص ) نـقل نشده است وگرنه رد آن هرگز جايز نبود و مى بايست بدون چون و چرا آن را پذيرفت .

حديث احرف سبعه .

جـنـبـه اى كـه بـراى حـجيت قرائات سبع ارائه داده اند, حديث معروف ((انزل القرآن على سبعة احرف )) است , يعنى قرآن به هفت حرف نازل شده است تا اشاره اى باشد به قرائات سبع .
احرف را جمع حرف , به معناى قرائت گرفته اند ولى روشن خواهيم ساخت كه حرف در اين حديث بـه مـعـنـاى لـهجه است قبايل مختلف عرب بالهجه هاى گوناگون نماز مى خواندند و قرآن را بر خـلاف لهجه قريش كه فصيح ترين لهجه هاى عرب است قرائت مى كردند برخى از صحابه معترض شـده از پـيـامـبر(ص ) پرسيدندچگونه است , آيا بايد تمامى عرب و تمامى مردم جهان طبق لهجه قـريـش تـلاوت كـنـند؟
فرمودند: ((نه قرآن به هفت لهجه نازل شده و به لهجه قريش اختصاص ندارد))عدد هفت كنايه از كثرت است و عدد خاص منظور نيست اينك نظرى به احاديث ياد شده از طرق فريقين مى افكنيم , نخست در روايات منقول از اهل بيت (ع ), سپس روايات اهل سنت :.

در روايات اهل بيت .

1 ابـوجـعفر صدوق (ره ) طى سندى كه محمدبن يحيى الصيرفى (شخصى مجهول و ناشناس ) در ايـن سـلـسـلـه سـنـد قـرار دارد, از حمادبن عثمان و او از امام جعفربن محمد الصادق (ع ) روايت كرده است كه :.
((ان الـقـرآن نـزل عـلى سبعة احرف و ادنى ما للامام ان يفتي على سبعة وجوه ((644)) ,قرآن به هفت حرف نازل شده و دست كم هر امامى مى تواند به هفت وجه فتوادهد)).
دانـش مـندان ((احرف )) را در اين حديث به معنا ((بطون )) تفسير كرده اند, بدين گونه كه هر آيه مـى تـواند داراى وجوه مختلفى از معنا باشد كه چه بسا آن وجوه بر عامه مردم پوشيده است , اما بر امام معصوم (ع ) پوشيده نيست و مى تواند برآن چه مى داند فتوا دهد.
2 طى سـنـد ديـگـرى كه احمدبن هلال (شخصى اهل غلو بوده و در عقيده دينى خود مورد اتهام است ) در اين سلسله سند قرار دارد, از عيسى بن عبداللّه هاشمى واو از پدران خود روايت كرده كه پيامبر گفته است :.
((اتـانـي آت مـن اللّه فـقال : ان اللّه يامرك ان تقرا القرآن على حرف واحد فقلت : يا رب وس ع على امـتـى , فقال : ان اللّه يامرك ان تقرا القرآن على سبعة احرف ((645)) , از جانب خداپيام آوردند كه خـداونـد مـى فـرمـايد: قرآن را به حرف واحد قرائت كن درخواست كردم : پروردگارا! بر امت من گشايشى فرما! آن گاه گفت : خداوند تو را دستور مى دهدتا قرآن را بر هفت حرف بخوانى )).
((احرف )) در اين حديث به معناى لهجه هاى مختلف عرب است , چنان كه دراحاديث اهل سنت نيز به همين مضمون آمده و همين معنا از آن اراده شده است وخداوند دامنه گسترده اى را در مورد قرآن , براى اين امت فراهم كرده تا آنان بتوانندقرآن را به لهجه هاى مختلف بخوانند.
3 مـحـمـدبـن حـسـن صفار, به سندى كه درآن ترديد وجود دارد (بدين گونه از ابن ابى عمير يا ديگرى ) از جميل بن دراج از زراره از امام باقر(ع ) روايت كرده كه وى گفته است :.
((تـفـسـير القرآن على سبعة احرف , منه ما كان و منه ما لم يكن بعد, ذلك تعرفه الا ئمة ((646)) , تفسير قرآن به هفت وجه ممكن است كه برخى از آن انجام شده وبرخى هنوز صورت نگرفته است و امامان آن را مى دانند)).
در ايـن حـديـث نيز منظور از ((احرف )) وجوهى است كه هر آيه اى را مى توان بروفق آن تفسير و معنا كرد و همان است كه در احاديث ديگر از آن به ((بطون )) تعبيرشده است .
4 ابوعبداللّه محمدبن ابراهيم نعمانى , طى حديثى مرسل (فاقد سند) ازامام اميرالمؤمنين (ع ) نقل كرده كه وى گفته است :.
((انـزل الـقـرآن على سبعة اقسام , كل منها شاف كاف وهي : امر و زجر و ترغيب و ترهيب وجدل و مـثل و قصص )) ((647)) در اين حديث به انواع مطالب قرآنى اشاره شده است كه عبارتند از: امر و نهى و تشويق و تهديد و استدلال و مثال و داستان ها.
مـحـدث كـاشانى درباره جمع ميان اين روايات گويد: ((ممكن است گفته شودآيات قرآن هفت گونه است و هر آيه اى داراى هفت بطن است و نيز به هفت لغت (لهجه ) نازل شده است )) ((648)) .
اين جمله احاديثى است كه در اين زمينه از ائمه اهل بيت (ع ) نقل شده ولى موثق بودن اسناد آن ها ثابت نشده است , چنان كه استاد بزرگ وار آقاى خويى و پيش ازوى استادش علا مه بلاغى و ديگران يادآور شده اند و روشن گرديد كه هيچ گونه دلالتى بر جواز قرائات سبع ندارند.

در روايات اهل سنت .

در بـيـن اهـل سنت , كسى كه بهتر از ديگران اين احاديث را جمع آورى كرده شهاب الدين ابوشامه مـقـدسـى اسـت او ايـن احاديث را در باب سوم كتابش به نام ((المرشد الوجيز)) به ترتيب زير نقل كرده است :.
1 در صـحـيحين از ابن شهاب نقل شده گويد: عبيداللّه بن عبداللّه ازعبداللّه بن عباس روايت كرده كـه پـيامبر(ص ) گفته است : ((جبرئيل قرآن را به حرف واحد بر من قرائت كرد و من هم واره از او مـى خـواسـتـم تـا آن را بـيـش تـر از يـك حـرف قـرائت كـنـد, تـا بـالاخره به هفت حرف منتهى گرديد)) ((649)) .
2 در همين دو كتاب نيز از ابن شهاب نقل شده كه عمر متوجه شدهشام بن الحكم قرآن را در نماز به نحوى مى خواند كه وى تا آن روز نشنيده بوده است او با هشام بن الحكم به نزد پيامبر(ص ) رفتند, پـيـامـبـر(ص ) گفت : ((به همين گونه نازل شده است قرآن بر هفت حرف نازل شده هركدام كه آسان تر است همان را قرائت كنيد)) ((650)) .
3 از ابى بن كعب نقل شده كه گفته است : ما در مسجد بوديم كه شخصى آمد وقرآن را به گونه اى خـوانـد كه ما به او اعتراض كرديم همگى به نزد پيامبر(ص )رفتيم شخص ثالثى نيز به ما پيوست و هـر يـك از مـا آيه و يا آياتى را قرائت كرديم كه در قرائت مختلف بود پيامبر(ص ) همه را تاييد كرد شـك و تـرديـد بـه مـن دسـت دادضربان قلب من بالا رفت و عرق از روى من جارى شد آن گاه پـيـامـبـر(ص ) به من گفت : ((پروردگار قرآن را به حرف واحد بر من نازل كرد تا به حرف واحد قرائت كنم و من از خدا خواستم تا بر امت من آسان گيرد آن گاه اجازه آمد كه به دو حرف بخوانم مـجـددا از وى خـواسـتـم آسـان گـيـرد در مـرتـبـه سـوم دسـتـور آمد: قرآن را به هفت حرف بخوان )) ((651)) .
4 از ابـى بـن كـعـب نقل شده كه پيامبر(ص ) گفت : ((اى ابى ! من قرآن را به يك و دو وسه حرف قـرائت مـى كردم تا اين كه به هفت حرف رسيد و هر يك از آن ها وافى به مقصود است اگر به جاى ((سميعا عليما)), گفته شود ((عزيزا حكيما)) مادام كه آيه عذاب به عبارتى كه مفهوم آن رحمت است و آيه رحمت به عبارتى كه مضمون آن عذاب است ختم نشود, مانعى ندارد)) ((652)) .
5 هم از وى نقل شده كه پيامبر(ص ), جبرئيل را ملاقات كرد و به وى گفت : ((من در ميان مردمى بـى سـواد مبعوث شده ام برخى از آنان ناتوان و پير و برخى از آنان بنده و كنيز و مردمى كه هرگز كـتـابـى نـخـوانـده انـد هستند)) جبرئيل در پاسخ گفت : ((اى محمد! قرآن بر هفت حرف نازل شده است )) ((653)) .
6 از ابـوجـهـيـم انـصـارى نـقـل شـده گويد: دو نفر كه در آيه اى از قرآن اختلاف داشتندبه نزد پـيـامـبر(ص ) رفتند وى به آن دو گفت : ((قرآن بر هفت حرف نازل شده , در آن جدال نكنيد كه جدال در مورد قرآن كفر است )) ((654)) .
7 از ابـوهريره نقل شده كه پيامبر(ص ) گفته است : ((قرآن بر هفت حرف نازل شده و فرقى نيست بين ((عليما حكيما)) و ((غفورا رحيما)))) ((655)) .
8 از عـبـداللّه بـن مـسعود نقل شده كه پيامبر(ص ) گفته است : ((قرآن بر هفت حرف نازل شده و بـراى هـر حرفى از آن ها ظاهرى است و باطنى و براى هر حرفى حدى وبراى هر حدى , پيشگاهى است )) ((656)) .
9 هم از او نقل شده كه پيامبر(ص ) فرمود: ((قرآن به هفت حرف نازل شده وجدال درباره آن كفر است (سه مرتبه اين جمله را تكرار نموده آن گاه فرمود:) آن چه از آن را مى دانيد بدان عمل كنيد و آن چه را نمى دانيد از عالم و داناى آن بپرسيد)) ((657)) .
10 به نقل از زيد بن ارقم كه شخصى نزد پيامبر(ص ) آمد و گفت : آيه اى راعبداللّه بن مسعود و زيد و ابـى بـن كعب براى من قرائت كردند و قرائت هر سه بايك ديگر اختلاف داشت قرائت كدام يك را اخـتيار كنم پيامبر(ص ) ساكت ماندعلى (ع ) كه در كنار پيامبر(ص ) نشسته بود, گفت : ((هر كس قـرآن را بـدان گـونـه كـه مـى دانـد و آمـوخـتـه اسـت قـرائت كند, همه آن ها خوب و پسنديده است )) ((658)) .
در حـديـث عـبداللّه آمده كه پيامبر(ص ) به على (ع ) اشاره كرد و على (ع ) گفت :((پيامبر(ص ) به شـمـا دسـتـور مـى دهـد كـه هر يك از شما به گونه اى كه مى داند بخواند ازآن پس هر يك از ما بـه گـونه اى قرائت مى كرد كه ديگرى آن را به آن گونه قرائت نمى كرد)) حاكم نيشابورى گويد: ((سند اين حديث صحيح است )) ((659)) .
11 از ابـن مسعود و او از پيامبر(ص ) روايت كرده كه فرمود: ((كتاب نخست از باب واحد و بر حرف واحـد نازل شد ((660)) , و قرآن , از هفت باب و بر هفت حرف : زجرو امر و حلال و حرام و محكم و متشابه و امثال نازل شده است )) ((661)) .
12 ازابوقلابه نقل شده كه پيامبر(ص ) فرمود: ((قرآن بر هفت حرف : امر و زجر وترغيب و ترهيب و جدل و قصص و مثل , نازل شده است )) ((662)) .
ايـن بـود مـعـظم احاديث اهل سنت در اين زمينه كه برخى مدعى تواتر آن هاشده اند ((663)) اما مـدلـول و مضمون اين احاديث مختلف است و با اصطلاح تواتركه وحدت مضمون در تمامى آن ها شرط است , سازش ندارد از اين رو اين احاديث به چهار دسته تقسيم مى شوند:.
اول : احاديثى كه مفهوم آن ها اختلاف لهجه در تعبير و اداى كلمات را مى رساندو آن ها عبارتند از: احاديث شماره 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 10.
دوم : احاديثى كه جواز تبديل كلمات مترادف به يك ديگر را مى رساند, مانندحديث شماره 4 و 7.
سـوم : احـاديثى كه به اختلاف معانى آيات مربوط است و مضمون آن ها مبين آن است كه هر آيه اى تـاب تـحمل معانى مختلفى دارد كه بعضى از آن ها معانى ظاهر وبرخى باطن است , مانند حديث شماره 8 و 9.
چهارم : احاديثى كه تقسيم آيات به ابواب هفت گانه را مى رساند, مانند حديث 11 و 12.
اما بيش تر احاديث مذكور در گروه اول قرار مى گيرند, يعنى اختلاف لهجه درقرائت آيات است و نـظـر اكثر دانش مندان نيز در مورد ((احرف سبعه )) اى كه پيامبر(ص ) قرائت قرآن را به آن اجازه داده هـمـيـن اسـت و شـقـوق ديـگـر, شاذ و ياباطل شمرده شده و علماى محقق آن ها را مردود مى شمرند بهترين كسى كه در اين موضوع بحث كرده , ابن جزرى است كه از احاديث سبعة احرف , بـه ده وجـه سـخـن گفته است ((664)) لذا شايسته است در اين باره در هر قسمتى جداگانه و با تحقيقى كه مناسب آن است بررسى شود اينك مختصرى در اين باره :.
دسـتـه اول از اين احاديث , يعنى اختلاف لهجه ها, در واقع توسعه و تسهيلى است بر امت در مورد قرائت قرآن , زيرا مردم بدوى نمى توانند مانند مردم شهرى قرآن را تلفظ كنند تعبير و اداى كلمات بـه وسـيـلـه مـردم بـى سواد, غير از تعبير و اداى آن ها به وسيله مردم با سواد و درس خوانده است هم چنين در اين زمينه بين كوچك و بزرگ , پير و جوان تفاوت است علاوه بر وجود اختلاف لهجه بـيـن قبائل در تعبير وتلفظ يك كلمه , به نحوى كه هر قبيله اى از تلفظ به غير آن چه عادت كرده عـاجـزاسـت هم چنين اقوام غير عرب از امت اسلامى كه نمى توانند كلمات عربى را به درستى ادا كـنند و تلفظ بسيارى از كلمات عربى براى آنان مشكل است و چون قرائت قرآن بر وفق يك لهجه تـكـلـيـفـى اسـت كـه از حـد توانايى افراد خارج است , لذاهر كس مجاز است بر وفق لهجه اى كه مـى تـوانـد, آن را قـرائت كـند كه ((لا يكلف اللّه نفساالا وسعها ((665)) , خداوند هركه را به اندازه توانش مكلف مى سازد)) امام صادق (ع )از پدران خويش روايت كرده كه پيامبر(ص ) فرموده :.
((ان الـرجـل الاعـجمي من امتي ليقرا القرآن بعجميته , فترفعه الملائكة على عربيته ((666)) , هر فـرد غـير عرب از امت من كه قرآن را با لهجه غير عربى بخواند,فرشتگان آن را بر وفق لهجه عرب بالا برده به ساحت قدس الهى عرضه مى دارندهمين است معنا گفتار ديگر پيامبر(ص ) كه فرموده اسـت : ((من در ميان امتى مبعوث شده ام كه در ميان آنان عجوز و پيرمرد و نوجوان پسر و دختر و افـرادى كـه هـرگـز كـتـابـى نـخوانده اند, وجود دارند)) لذا تجويز فرموده تا امت وى قرآن را بر هـفت حرف و بر حسب اختلاف لهجه هاى خود قرائت كنند و لهجه هاى خاصى كه نمى توانند آن را ادا كـنند بر آنان تكليف نشده است در روايت ديگرى فرموده : ((قرآن را به هرگونه كه مى خواهيد, يـعـنـى هـرگـونه كه مى توانيد, قرائت كنيد)) يا ((هر كسى قرآن را به نحوى كه آموخته بخواند, هـمـگى در همين زمينه است )) در همين موردابوالعاليه روايت كرده كه پنج نفر آياتى از قرآن را نـزد پـيـامـبـر(ص ) خـواندند و هر پنج نفر در لغت (يعنى در لهجه ) با يك ديگر اختلاف داشتند و پيامبر(ص ) قرائت هرپنج نفر را تصويب نمود ((667)) .
ابن قتيبه مى گويد: ((از تسهيلات خداوندى يكى اين است كه امر فرمود به پيامبر(ص ) تا قرآن را هـر قـومـى به لغت خودشان و بر حسب عادت خودشان تعليم دهد في المثل طايفه هذيل به جاى ((حـتـى حـين )) ((668)) ((عتى حين )) مى خواندند,براى اين كه اين كلمه را به همين نحو تلفظ مـى كـنند طايفه اسد نيز ((تعلمون )) و ((تعلم ))و ((تسود وجوه )) ((669)) را به كسر ((تا)) تلفظ مى نمايند و ((الم اعهدالى كم )) ((670)) را به كسر همزه ((اعهد)) مى خوانند طايفه تميم همزه را اظهار مى كردند و قريش اظهارنمى كردند برخى كلمه ((قيل )) ((671)) و ((غيض )) ((672)) را به اشمام ضمه با كسره وبرخى ((ردت )) ((673)) را به اشمام كسره و با ضمه و برخى ديگر ((و مالك لاتـامـنا)) ((674)) را به اشمام ضمه و با ادغام تلفظ و قرائت مى كردند اين از آن جهت است كه هر زبـانـى بـه نـحـوى عادت كرده و قدرت تلفظ به غير آن چه عادت كرده ندارداگر قرار بود كه هر گروه از اين اقوام مكلف باشند, اعم از كودك و نوجوان و پير, لغت خود را تغيير دهند و عادت خود را تـرك كـنـنـد, كـارى بـس مـشـكـل و مشقت بار بود واين امر ميسر نمى شد مگر پس از تحمل مشقت هاى طولانى تا اين كه اين عادت عوض شود و زبان به غير آن چه عادت داشته عادت كند لذا خـداوند اراده فرموده تااز روى رحمت و لطف , تسهيلاتى در اين باره براى امت روا دارد, چنان كه در اصل دين چنين تسهيلاتى را روا داشته است )) ((675)) .
ابن يزداد اهوازى گويد: از على بن ابى طالب (ع ) و ابن عباس روايت شده گفته اند: ((قرآن به لغت هر قبيله اى از قبايل عرب , نازل شده است )) در روايتى از ابن عباس آمده است كه پيامبر(ص ) قرآن را بـه لغت (لهجه ) واحدى بر مردم قرائت مى كرد و اين بر مردم دشوار بود, لذا جبرئيل نازل شد و گفت : ((اى محمد! قرآن رابراى هر قومى به لغت خود ايشان قرائت كن )).
ابـوشـامه مى گويد: ((حق همين است , زيرا وقتى از نظر ايجاد تسهيلات براى مردم عرب , قرائت قرآن به غير زبان قريش مجاز باشد, شايسته نيست كه اقوام ديگرمجاز نباشند كه قرآن را به لهجه خـود بـخوانند و اين تسهيلات براى گروهى باشد وبراى گروه ديگر نباشد, زيرا هيچ كس جز در حد توانايى خود تكليفى ندارد وقتى كسانى مجازند تا كلمات قرآن را بر حسب لغت خود با تخفيف هـمـزه يـا ادغـام و يـاضـم مـيـم جـمع و يا وصل ((ها)) كنايه و امثال اين ها تلفظ كنند, چه طور مـى تـوان ديـگران را محروم كرد و آن ها را مكلف دانست كه فقط به يك نحو قرائت كنند ازهمين قـبـيـلـنـد كـسـانى كه ((شين )) را مانند ((جيم )) و ((صاد)) را مانند ((زا)) و ((كاف )) رامانند ((جيم )) و ((جيم )) را مانند ((كاف )) تلفظ مى كنند اينان به منزله كسانى هستند كه مخرج برخى از حـروف را نـدارند و در زبان آنان لكنتى وجود دارد و هيچ كس به بيش از آن چه در امكان اوست مـكـلـف نـيـسـت , ولـى بـر اوسـت كـه اگـر مـى تـوانـد كـوشـش كند وآن چه را صحيح است بياموزد)) ((676)) .
اين , همان است كه ما در تفسير ((احرف سبعه )) يعنى اختلاف لغات (لهجه ها)عرب در تعبير و ادا و تلفظ كلمات , پذيرفته ايم و قبلا نيز از سيوطى نقل شد كه ((لغت )) به كيفيت نطق , اعم از اظهار و ادغام و تفخيم و ترقيق و اماله و اشباع و مد وقصر و تشديد و تليين و امثال اين ها تفسير و اطلاق مى شود ((677)) .
((حـرف )) در لـغـت به معنا طرف و كناره است ابن سيده گويد: گفته كسى كه گويد:((فلان عـلـى حـرف مـن امـره , فلانى در كناره كارش قرار گرفته )) بدين معناست كه درمتن كار قرار نـگـرفـته و در كناره است تا هرگاه ناخوشايندى پيش آيد فورا كناره گيرددر قرآن همين تعبير آمـده , آن جاكه فرموده : ((و من الناس من يعبد اللّه على حرف )) ((678)) يعنى هرگاه با ناپسندى بـرخورد كرد, فورا روى گردان شود ازهرى ازابوهيثم نقل مى كند كه ((حرف )) كناره هر چيزى اسـت , مـانـنـد ((حـرف الـجـبل )) يعنى دامنه كوه و ((حرف النهر)) به معنا كناره رود و ((حرف السيف )) به معنا لبه شمشير.
بـنـابراين هرگاه از كلمه اى به وجوهى تعبير(قرائت ) شود هر وجه آن را ((حرف ))مى نامند, براى اين كه وجه هر چيز, طرف و جانب آن است كه بدان ظهور مى يابد وچون ((قرائت )) كه كيفيتى از تـعـبـيـر كـلـمه و چگونگى اداى آن است وجهى از وجوه تعبير لفظ به حساب آمده , حرف ناميده مى شود و جمع آن ((احرف )) است .
ابو عبيد ـ در تفسير نزل القرآن على سبعة احرف ـ گويد: ((نزل على سبع لغات من لغات العرب )) ازهرى از ابوالعباس نقل كرده كه در معنا ((نزل القرآن على سبعة احرف )) گفته است ((مقصود از ((احرف )) چيزى جز لغات (لهجه ها) نيست )) ازهرى گويد: ((ابوالعباس كه در ادبيات عرب يگانه عصر خويش است گفته ابوعبيد را دراين زمينه پسند كرده و صواب شمرده است )) ((679)) .
((لغات )) همان لغت عرب , يعنى لهجه هاى آنان در كيفيت و چگونگى تعبير و اداكلمه است .
بـغوى گويد: ((صحيح ترين گفته ها درباره اين حديث و نزديك ترين تفسيرها به ظاهر حديث آن است كه منظور از اين حروف , لغات است به اين معنا كه هر قومى از عرب مى تواند قرآن را به لغت خـود قـرائت كـنـد و هـر كـلمه اى را به نحوى كه روش وعادت اوست اعم از ادغام , اظهار, اماله , تـفـخـيـم , اشـمـام , اتـمام , تليين و ديگر وجوه قرائت كند تا آن جا كه هر كلمه اى را به هفت وجه مى شودخواند)) ((680)) .
در مورد احاديث دسته دوم (احاديث شماره 4 و 7) كه بر جواز تبديل كلمه اى به كلمه مرادف خود دلالت دارد, به شرط آن كه واقعيت مقصود را تغيير ندهد وموجب تبديل آيه رحمت به عذاب و آيه عذاب به رحمت نگردد, عقايد مختلفى وجود دارد:.
ابن مسعود و نيز ابى بن كعب , چنين تغيير و تبديلى را جايزمى شمردندابن مسعود گفته است : ((من قـرائت قـرا را شـنيدم و آنان را در قرائت نزديك به يك ديگر ديدم شما نيز قرآن را همان گونه كه آموخته ايد بخوانيد و فرقى بين ((هلم )) و ((تعال )) نيست )) ((681)) .
ابـن مـسعود وقتى به مردى غير عرب قرآن مى آموخت , او نمى توانست كلمه ((الاثيم ))از آيه : ((ان شـجـرة الـزقـوم طـعـام الا ثـيـم )) ((682)) را درسـت ادا كند و به جاى آن ((اليتيم )) مى گفت ابـن مـسعود به وى گفت به جاى ((طعام الاثيم )) بگويد ((طعام الفاجر))هم او گفته است : مانعى نـدارد كه در قرآن به جاى ((الحكيم )) بگوييم ((العليم )) وحتى او نهادن آيه رحمت را به جاى آيه عـذاب جـايـز مـى دانـسـت ((683)) او ((الـياس )) رابه ((ادريس )) تغيير مى داد و به اين صورت مـى خـوانـد: ((سـلام على ادراسين )) ((684)) وبه جاى ((او يكون لك بيت من زخرف )) ((685)) مى خواند ((او يكون لك بيت من ذهب )) ((686)) و به جاى ((العهن المنفوش )) ((687)) مى خواند ((الصوف المنفوش )) ((688)) و نيز ((اني نذرت للرحمان صوما)) ((689)) را ((اني نذرت للرحمان صمتا))مى خواند ((690)) .
ابـى بـن كـعـب ((كـلـمـا اضـا لهم مشوا فيه )) ((691)) رابه صورت (( مروا فيه )) يا (( سعوافيه )) مـى خـوانـد ((692)) و نيز معتقد بود كه فرقى نمى كند ((غفورا رحيما)) و يا ((سميعاعليما)) و يا ((عـلـيـمـا سميعا)) خوانده شود, مى گفت : خدا موصوف به تمامى اين صفات است , مادام كه آيه عذابى به آيه رحمت و يا آيه رحمتى به آيه عذاب تبديل نشود ((693)) .
انس ابن مالك و ابوهريره نيز از اينان پيروى كرده اند انس اين آيه را چنين خوانده : ((ان ناشئة الليل هـي اشـد وطا و اصوب قيلا)) به او گفتند: اى ابوحمزه ! آيه چنين است ((و اقوم قيلا)) ((694)) ؟
گفت : ((اقوم و اصوب و اهدى يكى است )) ((695)) ابوهريره تبديل ((عليما حكيما)) را به ((غفورا رحيما)) تجويز مى نمود)) ((696)) .
ولـى از نـظـر مـحققان , تبديل كلمات قرآن هرگز جايز نباشد و ازاين رو كليه مسلمانان در طول تـاريـخ , ايـن نظريه را مردود شمرده اند, زيرا هر كلمه اى در هرجمله و آيه , موقعيت خاص خود را دارد كـه كـلمه ديگرى با آن موقعيت تناسب ندارد, هرچند در ظاهر مرادف آن باشد تا چه رسد به كـلـمـه اى غير مرادف , زيراموضع ((العليم الحكيم )) از موضع ((الغفور الرحيم )) كاملا جدا است هـم چـنـيـن ديگركلمات مترادف كه هر يك موقعيتى خاص دارند و وقتى متكلم همه آن ها را به دقـت رعـايـت كـند, سخن او بديع خواهدبود و از همين جا فصيح از غير فصيح شناخته مى شود و قـرآن كـريم از اين جهت در حد اعجاز است و در تعيين مواضع كلمات متناسب برتر از حد توانايى فـصـحـاى عرب است و به همين جهت آنان در مقابل بلاغت معجزآساى قرآن خاضع شده و به آن اعتراف كرده اند.
اسـتـاد بزرگ وار مى فرمايد: ((موضوع جواز تبديل كلمات قرآن به كلماتى مترادف ,موجب ويرانى اسـاس قـرآن است كه معجزه اى است جاويد و حجتى است برتمامى بشريت , و هيچ عاقلى در اين شك ندارد كه اين روش , يعنى بى اعتنايى به شان و موقعيت قرآن موجب مهجور شدن آن است آيا بـراى هـيچ عاقلى قابل تصوراست كه پيامبر(ص ) اجازه داده باشد كه كسى اول سوره ((يس )) را مـثـلا بـه ايـن نـحـوبـخـوانـد: ((يس , و الذكر العظيم , انك لمن الانبيا, على طريق سوى , انزال الـحـميدالكريم , لتخوف قوما ما خوف اسلافهم فهم ساهون )) آيا هيچ كس چنين تغيير وتبديلى را در كـلـمـات قـرآن تـجـويز مى كند؟
پس روشن باد چشم كسانى كه چنين گمانى را به خود راه مى دهند! به راستى كه اين بهتان بزرگى است !.
روايـت شـده اسـت كـه پيامبر(ص ) دعايى به برابن عازب آموخت كه در آن دعاآمده بود ((ونبيك الـذي ارسـلـت )) وى ايـن جمله را به ((رسولك الذى ارسلت ))خواندپيامبر(ص ) به او فرمان داد: ((رسـول را بـه جاى نبى مگذار)) اگر در مورد دعااين چنين چيزى روا نيست , چگونه مى توان در مـورد قـرآن كـه كـلام نـازل از سـوى خـداو هـمـيـشـگـى و جـاويـد است , چنين چيزى را روا داشت ؟
!)) ((697)) .
و شايد انكار امام صادق (ع ) نسبت به ((حديث سبعه )) ناظر به تفسير اين حديث به همين معنا است كـه قـرآن را از نـص اصـلى داراى اعجاز خود, خارج مى كندهنگامى كه فضيل بن يسار درباره اين حـديـث از حضرتش سؤال مى كند,مى فرمايد: ((كذبوا ـ اعدا اللّه ـ و لكنه نزل على حرف واحد من عـنـدالـواحد ((698)) ,دشمنان خدا دروغ گفته اند, بلكه قرآن يكى است و از نزد خداى يكتا نازل گرديده )).
نـسبت به مفهوم دسته سوم و چهارم اين احاديث ايراد و اعتراضى وارد نيست ,به شرط آن كه سند آن هـا صـحـيح باشد جز اين كه بر حسب ظاهر ترجيح با دسته اول احاديث است كه همان اختلاف لهجه هاى عرب در تعبير و اداى كلمات باشد.
مـقـصود از ((سبعه )) در اين جا كثرت نسبى است چنان كه در گفته خداى متعال آمده است : ((و البحر يمده من بعده سبعة ابحر)) ((699)) و يا مانند كلمه ((سبعين )) در قرآن مجيد: ((ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفراللّه لهم )) ((700)) .
نـكـته قابل توجه اين كه اگر اختلاف لهجه در تعبير و ادا كلمه , در حدى نباشد كه در عرف مردم غـلـط بـه شمار آيد, مانعى ندارد مگر آن كه از اداى كلمه به نحو صحيح عاجز باشند اما كسانى كه مى توانند, ولو از راه تعلم , كلمه را صحيح ادا كنند, مجازنيستند كه كلمه اى را به غلط بخوانند.
پيامبر(ص ) فرموده است : ((قرآن را طبق آيين و شيوه عربى بياموزيد و از نبر ـاظهار همزه ـ در آن پرهيز كنيد)) ((701)) .
امـام صـادق (ع ) مـى فـرمـايـد: ((عـربيت را بياموزيد ((702)) , زيرا كلامى است كه خداوند با آن با آفريدگان خود تكلم نموده و با گذشتگان سخن گفته است )) ((703)) .