مـعـروف اسـت كـه تقسيم قرآن به 120 حزب و سى جز, براى تسهيل قرائت آن در مكتب خانه ها و غيره بوده است ((548)) .
ولى ابوالحسن على بن محمد سخاوى (متوفاى 643) از دانش مندان بزرگ درادب و فقه و قرائات
كـه در دمشق مى زيست , در كتاب ((جمال القرا)) تقسيم بندى قرآن را به 30 جز و هر جزئى را به
12 قـسـمـت , كه مجموعا 360 قسمت باشد, به دانش مند نامى ابوعثمان عمرو بن عبيد (متوفاى
144) كـه از شـيوخ معتزله و مردى زاهد پيشه بود, نسبت مى دهد و مى گويد كه او با درخواست
منصور (خليفه عباسى متوفاى 158) اين كار را انجام داده است .
منصور دوانيقى از وى خواست تا قرآن را بر حسب ايام سال تقسيم بندى كند وبراى تنظيم حفظ و
قـرائت روزانـه قـرآن آمـاده گـردد او به درخواست منصور پاسخ مثبت داد و با نظمى استوار اين
تقسيم بندى را انجام داد و در پايان هر جز با خطزرين نشانه گذارى كرد.
منصور آن را به فرزند خود مهدى تعليم داد و سپس ديگران پيروى كرده , و كم كم اين تقسيم بندى
ميان مسلمانان رواج يافت ((549)) .
بـلـندترين سوره هاى قرآن , بقره و كوتاه ترين سوره كوثر است طولانى ترين آيه قرآن , آيه ((دين ))
يـعـنـى آيـه 282 سـوره بـقـره اسـت كـه داراى 128 كـلـمـه و 540 حرف است و كوتاه ترين آيه
((والـضـحـى )) ((550)) و پـس از آن ((والـفـجـر)) ((551)) اسـت بـزرگ تـريـن كـلمه در قرآن
((فاسقيناكموه )) مى باشد كه داراى 11 حرف است ((552)) .
احـمد در مسند خود از اوس بن حذيفه روايت مى كند كه ((من در ميان گروهى ازبنى مالك بودم
كـه اسـلام آورده و بـه حـضور پيامبر(ص ) رسيدند ما را در خيمه اى جاى داده و پيامبر(ص ) همه
روزه در بـازگـشت از مسجد و پيش از رفتن به خانه خودنزد ما مى آمد او شب ها پس از نماز عشا
نـزد مـا مـى مـانـد و از رفتارى كه قوم وى درمكه و پس از مهاجرت به مدينه با او داشتند, سخن
مـى گفت پيامبر(ص ) شبى ديرتراز وقت هميشگى نزد ما آمد علت تاخير را از حضرتش پرسيديم ,
فـرمـود: حـزبـى (قـسـمـتـى مـشـخـص ) از قرآن [ كه مرسوم هر شب من بود تلاوت كنم ] باقى
مـانـده بـود,خـواسـتـم آن را انجام داده به پايان برسانم , آن گاه از مسجد بيرون آيم ما صبح گاه
ازاصحاب پيامبر(ص ) پرسيديم : قرآن را چگونه حزب بندى مى كنيد؟
گفتند: آن را به شش سوره ,
پـنـج سوره , هفت سوره , نه سوره , يازده سوره , سيزده سوره ,تقسيم بندى مى كنيم و حزب بندى
سـوره هـاى مـفـصـلات (سـوره هاى كوچك كه آيه هاى كوتاه دارند) از سوره ((ق )) است تا پايان
قرآن )) ((553)) .
ظـاهرا جمله اخير گفته خود اوس است كه در دنباله بيان اصحاب پيامبر(ص ) وبه مناسبت ذكر
كرده است زيرا در آن زمان قرآن به صورت مصحف و ترتيب يافته درنيامده بود, تنها سوره ها كامل
شـده بـود و آن هـا را براى آسان تر شدن قرائت بر حسب ايام يا اوقات به قسمت هاى مساوى تقسيم
مى نمودند.
قرآن در مراحل تكاملى خود.
قـرآن از صـدر اول , بـه خصوص از ناحيه كتابت و زيبايى خط, با گذشت زمان سيرتكاملى داشته است خطاطان بزرگ , در زيبايى قرآن و تكميل خط آن , سهم به سزايى داشته اند نخستين كسى كه
در راه تـكـمـيـل كـتـابـت مـصـحف و زيبايى خط آن قدم برداشت , خالدبن ابى الهياج از اصحاب
امـيـرالـمـؤمنين على (ع ) بود كه در حدودسال صدم هجرى درگذشته است او به خوشنويسى و
داشـتـن خـط زيبا معروف بودگفته اند كه سعد, مولا و حاجب وليد, وى را براى كتابت مصحف و
شعر و اخباردر دربار وليدبن عبدالملك (96 ـ 86) استخدام كرد او كسى است كه پس از تجديدبنا
و تـوسـعـه مسجد نبوى در مدينه , به دست عمربن عبدالعزيز, سوره شمس را باطلا بر محراب آن
مسجد نوشت اين تجديد بنا به سال 90 هجرى پايان يافت ((554)) .
عـمـر بـن عـبدالعزيز از خالد خواست كه مصحفى با همين خط براى او بنويسد واو مصحفى را با
زيبايى تمام نوشت عمربن عبدالعزيز آن را پذيرفت و بر او آفرين گفت اما خالد مبلغ زيادى را براى
انجام اين كار مى خواست , كه عمر از پرداخت آن خوددارى كرده و مصحف را به او پس داد.
محمد بن اسحاق (ابن النديم ) مى گويد: ((مصحفى را به خط خالدبن ابى الهياج ازاصحاب على (ع )
ديـدم ايـن مـصحف در مجموعه خطوط تاريخى محمدبن الحسين معروف به ابن ابى بعره بود كه
پس از او به عبداللّه بن حانى رسيد)) ((555)) .
خـطاطان تا اواخر قرن سوم هجرى مصحف ها را با خط كوفى مى نوشتند از اين پس , در اوايل قرن
چـهـارم , خـط زيـباى نسخ جاى خط كوفى را گرفت اولين مصحف به خط نسخ , به دست خطاط
مـعـروف مـحـمدبن على بن الحسين بن مقله (328 ـ 272) نوشته شد گفته شده است : وى اولين
كـسـى اسـت كـه بـه خـط ثلث و نسخ نوشت او كه در علم هندسه تخصص داشت , با رسم حروف
هندسى و بنانهادن قواعد و اصول آن , خط عربى اسلامى را تغيير داد و بدان زيبايى بخشيداين كار
منحصر به اوست و تا كنون در ميان امت اسلامى خطاطى با اين مهارت يافت نشده است تعدادى از
مـخـطـوطـات تـاريـخـى , مانند مصحف موجود درموزه هرات در افغانستان منسوب به اوست و
گفته اند كه او دو بار قرآن رانوشت ((556)) .
خط نسخ عربى در قرن هفتم هجرى , به دست ياقوت بن عبداللّه موصلى (متوفاى 689) به حد اعلاى
كـمـال خـود رسيد او با خط زيباى خود هفت مصحف نوشت اين مصحف ها با انواع خطوط نوشته
شده بود و پيش واى ديگرنويسندگان قرار گرفت ((557)) كليه مصحف ها تا قرن يازدهم هجرى
بـر شـيـوه خـطيـاقـوت نوشته مى شد در اول قرن دوازدهم ترك هاى عثمانى , به خصوص پس از
فـتـح مصر به دست سلطان سليم , خط عربى اسلامى را مورد توجه قرار دادند و به دست خطاطان
فارسى كه در امپراتورى عثمانى خدمت مى كردند در پيش برد و تكميل اين خط كوشيدند سلطان
سـلـيـم تـمـام خطاطان , نقاشان و هنرمندان را در پايتخت خود گرد آورد اينان انواع جديدى از
خـطـوط عـربى , مانند خط رقعى , خط ديوانى ,خط طغرايى و خط اسلامبولى را پديد آوردند, كه
هم چنان در نوشته ها متداول است .
بـرخـى از خـطـاطـان عثمانى كه شهرت بسيار يافتند عبارتند از: حافظعثمان (متوفاى 1110) و
سـيـدعـبـداللّه افـنـدى (متوفاى 1144) و استادراسم (متوفاى 1169) و ابوبكر ممتازبك مصطفى
افندى , كه خط رقعى را اختراع كرد اين خط از سهل ترين و ساده ترين خطوط عربى است او قواعد
ايـن خـط را وضـع نـمـود و اولـيـن بـار بـا اين خط كتابت كرد ابوبكر ممتازبك در زمان سلطان
عبدالمجيدخان و به سال 1280 هجرى اين خط را عرضه كرد.
چـاپ مصحف ها نيز مانند كتابت آن , در دوره هاى مختلف رو به كمال داشته است نخستين بار در
حـدود سـال 950 هـجرى مطابق 1543 ميلادى , قرآن در بندقيه به چاپ رسيد ولى پس از چاپ ,
مـقـامـات كـليسا به معدوم كردن آن دستور دادندپس از آن در سال 1104 هجرى مطابق با
1692 ميلادى هنكلمان ((558)) در شهرهامبورگ به چاپ قرآن همت گماشت پس از وى در سال
1108 هجرى مطابق با1696 ميلادى ماراكى ((559)) در ((پادو)) ((560)) به چاپ قرآن دست زد.
به سال 1200 هجرى مطابق با 1785 ميلادى , مولا عثمان در ((پطرزبورگ ))روسيه , قرآن را چاپ
كرد و اين اولين چاپ اسلامى قرآن بود نظير آن در ((قازان )) نيزبه چاپ رسيد.
فلوگل ((561)) نيز در سال 1252 هجرى مطابق با 1836 ميلادى در شهر((ليپزيك )) ((562)) به
چـاپـى مـخـصوص از قرآن دست زد اين چاپ از قرآن به علت املاى ساده آن با استقبال بى نظير
اروپاييان رو به رو شد اما مانند ديگر چاپ هاى اورپايى در جهان اسلام توفيقى به دست نياورد.
اولـيـن دولت اسلامى كه به چاپ قرآن اقدام كرد و اقدام آن با موفقيت رو به روشد, ((ايران )) بود
ايـن دولـت اسلامى دو چاپ سنگى زيبا و منقح از قرآن تهيه كرداين چاپ ها كه در حجمى بزرگ
ارائه شـده و داراى ترجمه در ذيل هر سطر بود وبرخوردار از فهرست هاى متعدد بود اولين نسخه
بـه سـال 1243 هـجـرى مطابق با1827 ميلادى در تهران و دومين نسخه در سال 1248 هجرى
مـطـابـق بـا 1832مـيـلادى در تـبـريـز بـه چـاپ رسـيـد در اين زمان در هند نيز قرآن چاپ و
مـنـتـشرشدبه دنبال آن , از سال 1294 هجرى مطابق با 1877 ميلادى , تركيه عثمانى به چاپ هاى
مختلفى از قرآن دست زد كه در نهايت زيبايى و استوارى قرار داشت .
در سـال 1323 هـجـرى مـطـابق با 1905 ميلادى , روسيه تزارى به چاپ قرآنى به خط كوفى و به
حـجمى بزرگ همت گماشت , كه تصور مى رفت يكى از مصحف هاى اوليه عثمانى است اين قرآن
خالى از نقطه و علايم فتحه و كسره بود چند ورق ازاول آن افتاده و آخر آن نيز ناقص بود اين قرآن
از آيه هشتم سوره بقره : ((و من الناس من يقول امنا باللّه و باليوم الاخر و ماهم بمؤمنين )) آغاز و به
آيـه چـهـارم از سـوره زخرف :((و انه في ام الكتاب لدينا لعلي حكيم )) پايان مى يافت اين قرآن در
سـمـرقـنـد پـيدا شده بودو در اختيار كتاب خانه سلطنتى در پطرزبورگ بود و انستيتوى آثار در
((تـاشـكـنـد)) آن رابـا هـمـان حجم اصلى و خصوصيات ديگر در پنجاه نسخه فتوگرافى كرده ,
بـه مـهـم تـريـن دانش گاه هاى كشورهاى اسلامى هديه نمود نسخه اى از اين قرآن دركتاب خانه
) موجود است .
ثثا دانش گاه تهران (با شماره 14403 در سال 1342 هجرى مطابق با 1923 ميلادى , كشور مصر به چاپ قرآن اقدام نمود چاپ اين قرآن
بـه وسـيـلـه كميته اى با تعيين وزارت اوقاف آن كشور و به سرپرستى مشايخ الازهر انجام شد اين
نسخه از قرآن با پذيرش جهان اسلام رو به روشد و چاپ هاى بسيارى بر اساس آن انجام گرفت .
در سـال 1370 هجرى مطابق با 1950, عراق نيز به چاپ نفيسى از قرآن دست زد هم چنين سراسر
جـهـان اسلام به چاپ و نشر قرآن به بهترين صور و زيباترين انواع چاپ همت گماشتند اين روش
هم چنان در جهان اسلام ادامه دارد.
هـم چنين قرآن ديگرى از خطاطى سورى به نام ((عثمان طه )) رواج يافت اين قرآن در كشورهاى
سوريه , عربستان , ايران , لبنان و ديگر كشورهاى اسلامى چاپ شدويژگى اين چاپ تنظيم آيات در
صفحه و تقسيم منظم حزب ها و جزهاى سى گانه قرآن است ((563)) .
فصل چهارم : قرا و قرائات سبع .
قـرائت قرآن و تلاوت آيات آن يكى از مهم ترين مسايل قرآن به شمار مى رود,به طورى كه از همان ادوار نـخـسـتـين پيوسته عده اى به اين كار همت گماشته وعهده دار قرائت قرآن و تعليم آن در
جـامـعـه اسـلامى بوده اند طبقات قرا شامل بزرگان صحابه چون عبداللّه بن مسعود, ابى بن كعب ,
ابـوالـدردا و زيـدبـن ثـابـت درطـبـقـه اول , عـبداللّه بن عباس , ابوالاسود دوئلى , علقمة بن قيس ,
عـبـداللّه بـن سـائب ,اسـودبـن يـزيـد, ابـوعـبدالرحمان سلمى و مسروق بن اجدع در طبقه دوم , و
بـالاخـره بزرگانى ديگر در طبقات سوم تا هشتم مى گردد پس از اين طبقات از قرا, عهدتدوين
قرائات آغاز شد و به دنبال آن قرا سبعه تعيين گرديدند.
سـلـسـله قرا(قاريان به نام قرآن ) و قرائات , قرن به قرن پيوسته ادامه داشت تااين كه در اوايل قرن
چهارم ابوبكر ابن مجاهد(245 ـ 324) شيخ القرا بغداد, قرائات را در هفت قرائت از هفت قارى بنام ,
به رسميت شناخت بعدها در دوره هاى مختلف هفت قارى ديگر اضافه شد كه بدين ترتيب مجموعا
چـهـارده قـرائت مـعـروف شد به دليل آن كه هركدام از اين قرائات به وسيله دو راوى روايت شده ,
مجموع قرائت متداول به بيست و هشت قرائت مى رسد.
در حـجيت قرائات و تواتر آن ها, كه آيا جملگى به طور متواتر از پيامبر اكرم نقل وضبط شده است يا
نـه , گفتگو فراوان است به طور كلى از آن مباحث مى توان نفى تواتر قرائات را نتيجه گرفت , زيرا
طـبـق راى محققين , بيش از يك قرائت از پيامبراكرم (ص ) نرسيده است و آن قرائتى است كه در
مـيـان مـردم (جـمـهور مسلمانان )متداول است و هر قرائت كه با آن مطابق باشد, مقبول وگرنه
مردود است ((564)) .
تعريف قرائت .
قـرائت هـمـان تـلاوت و خـوانـدن قرآن كريم است و اصطلاحا به گونه اى از تلاوت قرآن اطلاق مى شود كه داراى ويژگى هاى خاصى است بدين معنا كه هرگاه تلاوت قرآن به گونه اى باشد كه
از نـص وحى الهى حكايت كند و بر حسب اجتهاد يكى ازقرا معروف ـ بر پايه و اصول مضبوطى كه
در علم قرائت شرط شده ـ استوار باشد,قرائت قرآن تحقق يافته است البته قرآن داراى نص واحدى
است و اختلاف ميان قرا بر سر به دست آوردن و رسيدن به آن نص واحد است .
امـام صـادق (ع ) مـى فـرمـايد: ((ان القرآن واحد نزل من عند واحد و لكن الاختلاف يجي من قبل
الرواة ((565)) , قرآن يكى بيش نيست و اختلافات بر سر قرائت آن ازجانب راويان [ قاريان ] صورت
گـرفـتـه است )) قاريان قرآن (قرا معروف ) راويان وناقلان همان قرآنى هستند كه بر پيامبر(ص )
نـازل گـرديـده و اخـتـلاف آنان از اختلاف در نقل و روايت آن نص نشات گرفته , و آن به سبب
عواملى است كه اين اختلاف راايجاب كرده است پايه هاى آن عوامل عبارتند از:.
ـ اخـتلاف مصاحف اوليه , چه پيش از اقدام به يك سان كردن مصاحف در زمان عثمان و چه پس از
آن ,.
ـ نارسايى خط و نوشته هاى قرآن كه از هرگونه علايم مشخصه و حتى از نقطه عارى بوده است ,.
ـ ابتدايى بودن خط نزد عرب آن روز.
عوامل اختلاف قرائات .
عوامل اختلاف در قرائت قرآن به دوران صحابه , پس از وفات پيامبر اكرم (ص )باز مى گردد در آن زمـان , صحابه بر سر جمع و نظم و تاليف قرآن اختلاف كردند وهمين امر سبب شد كه گاه و بى
گـاه بر سر قرائت قرآن ميان قاريان اختلافى پديد آيدهر گروه قرائت خويش را بر ديگران ترجيح
مى داد و به دنبال آن گفت وگوها و بگومگوها به وجود مى آمد و گاه كار به منازعه مى كشيد.
ايـن اخـتـلافـات مـوجب شد تا در عهد عثمان مصحف واحدى تهيه شود و از روى آن نسخه هاى
مـتـعدد و متحدالشكلى تهيه گرديده , به مراكز مهم كشور اسلامى فرستاده شود البته اختلافاتى
مـيـان ايـن نسخه ها كه مى بايست كاملا متحد باشند,يافت شد كه بعدا مايه برخى اختلاف قرائات
گرديد در جدول زير به برخى از اين اختلافات اشاره مى شود:.
بقره ـ 116 ـ قالوا اتخذ اللّه ولدا ـ وقالوا اتخذ اللّه ولدا.
بقره ـ 132 ـ و اوصى بها ابراهيم ـ و وصى بها ابراهيم .
مائده ـ 54 ـ من يرتدد منكم عن دينه ـ من يرتد منكم عن دينه .
اعراف ـ 141 ـ و اذ انجاكم من آل فرعون ـ و اذ انجيناكم من آل فرعون .
اسرا ـ 93 ـ قال سبحان ربي ـ قل سبحان ربي .
ايـن همه كوشش كه براى يك سان شدن مصاحف به كار رفته بود, تقريبا هدر رفته به نظر مى آمد و
دامـنـه ايـن اخـتلافات روز به روز گسترده تر مى شد تا ديروز, اختلاف بر سر قرائت صحابه بود و
امـروز پـس از يك سان شدن مصاحف , اختلاف بر سرخود مصاحف است البته خليفه (عثمان ) اين
نـارسايى ها را در همان وهله اول درمصحفى كه به دست او دادند مشاهده كرد و اعتراض نمود كه
چـرا مـى بـايـسـت ايـن گـونه نارسايى ها در اين مصحف وجود داشته باشد؟
او گفت : ((ارى فيه
لحنا,خطاى نوشتارى در آن مى بينم )) به او گفتند: ((افلا نغيره , آيا آن را تغيير ندهيم ؟
))گفت :
((نه , ديگر دير شده است , عرب خود با زبان فطرى خود آن را استوارمى خواند)), ولى فكر نمى كرد
كـه در آينده ملت هاى مختلف با زبان هاى مختلف بايد اين قرآن را بخوانند و سليقه عربى اصيل را
حتى خود عرب نيز در روزگاران بعد نخواهند داشت ((566)) .
به هر جهت عوامل اختلاف مصاحف حتى پس از يك سان شدن آن ها بسياراست در ذيل به برخى از
مهم ترين عوامل اشاره مى شود:.
1 ابتدايى بودن خط.
خـط در جـامعه عربى آن روز در مراحل ابتدايى خود بود, اصول كتابت استوارنشده و مردم عرب فـنـون خـط و روش نـوشـتـن صـحـيـح را نمى دانستند, و بسيارى ازكلمات را به مقياس تلفظ
مى نگاشتند امروزه , هنوز آثارى از آن نحوه كتابت دررسم الخط باقى مانده است در آن رسم الخط,
كـلـمـه بـه شـكـلـى نـوشته مى شد كه به چند وجه قابل خواندن بود, نون آخر كلمه را به شكلى
مى نوشتند كه با ((ر)) فرقى نداشت و نيز شكل ((و)) با ((ى )) يكى بود چه بسا ((م )) آخر كلمه به
شـكـل ((و)) و ((د)) را بـه صـورت كـاف كوفى و عين وسط را به شكل ((ه )) مى نوشتند گاهى
حـروف يـك كـلـمـه را جـدا از يـك ديـگـر مـى نـگاشتند ((ى )) را از كلمه جدا مى كردند, مانند
((يستحى ى )) و((نحى ى )) و ((احى ى )) يا اين كه ((ى )) را حذف مى كردند چنان كه ((ايلافهم ))
بـه شكل ((الافهم )) نوشته مى شد كه خود براى خواننده ايجاد اشكال مى كرد لذا برخى از قرالفظ
اخير را همان گونه كه نوشته شده ـ بدون يا ـ خوانده اند, از جمله ابوجعفر رامى توان نام برد كه آيه
((لا يـلاف قريش )) ((567)) را با حذف همزه و اثبات ((يا)) ((ليلاف قريش )) و آيه ((ايلافهم رحلة
الشتا والصيف )) ((568)) را با حذف ((يا)) و اثبات همزه ((الافهم )) مى خواند ((569)) .
ابـن فـلـيـح ((الـفهم )) با اثبات همزه و اسقاط يا و سكون لام قرائت كرده و هر يك ازقرا به علت
نـارسايى رسم الخط, اين كلمه را به نحوى عجيب خوانده است هم چنين , گاه تنوين را به شكل نون
مـى نـوشـتـنـد و نـون را به صورت الف مثلا ((لنسفعن )) ((570)) به صورت ((لنسفعا)), و آيه ((و
لـيـكـونـن من الصاغرين )) ((571)) به شكل ((ليكونا)) نوشته مى شد به عبارت ديگر الف تنوين را
بـه جـاى نـون تـاكـيـد خـفـيـفـه بـه كـار مـى بردند از اين رو آيه ((و اذن لا تيناهم من لدنا اجرا
عظيما)) ((572)) را به صورت ((اذا)) نيز نوشته اند ((573)) .
در رسـم الـخـط ابتدايى آن زمان , هم چنين واو و يا بدون هيچ علتى حذف مى شدكه خود يكى از
مهم ترين عوامل ابهام و اشكال و اختلاف در قرائت , بلكه در تفسير,به شمار مى آمد مثلا در آيه ((و
صالحوا المؤمنين )) ((574)) واو از ((صالحوا)) حذف وبه صورت ((و صالح المؤمنين )) نوشته شده
لذا معلوم نبود كه اين كلمه مفرد است ياجمع مضاف ((575)) .
گـاه نـيـز الـف از ((عـادا الاولـى )) ((576)) حذف مى گرديد, و به صورت ((عاد الاولى ))نوشته
مى شد و در نتيجه خواننده نمى دانست كلمه ((عاد)) فعل است يااسم ((577)) در برخى مصاحف
بـه ((جـانـا)) ((578)) الف اضافه مى شد و به صورت ((جاانا)) در مى آمد كه روشن نبود اين كلمه
مفرد است يا تثنيه ((579)) هم چنين درپى بسيارى از واوهاى آخر كلمه (لام الفعل ) الف گذارده
مـى شـد و اين تصور پيش مى آمد كه اين واو علامت جمع است و از طرف ديگر, الف را از واو جمع
حـذف مـى نـمـودنـد مـثـال هـايـى از مـورد اول : ((انـمـا اشـكـوا بـثـى )), ((فلايربوا)), ((نبلوا
اخـبـاركـم )),((ماتتلوا الشياطين )) و از مورد دوم : ((فاؤو)), ((جاؤو)), ((تبؤو الدار)), ((سعو)) و
((عتو)) و.
خـلاصـه , ايـن گـونه نارسايى ها در رسم الخط مصاحف اوليه ـ كه هنوز هم باقى است ـ مشكلات
بـسـيـارى به بار آورد, از جمله اين مشكلات بروز اختلافات بسيارعميق ميان قاريان قرآن بود به
عـلت همين نارسايى ها در رسم الخط مصحف بود كه برخى از پيشينيان از آن سلب اعتماد نموده ,
بـسـيـارى از مـوارد ابـهـام قـرآن را غلطپنداشته اند و از خطاكارى هاى نويسندگان اصلى قرآن
شمرده اند چنان كه از ابن عباس روايت شده كه او آيه ((و قضى ربك الا تعبدوا الا اياه )) ((580)) را
((و وصـى ))قـرائت مـى كـرد و مى گفت : ((آيه در اصل به اين نحو بود و بر اثر چسبيدن واو دوم
به صاد, مردم آن را ((قضى )) خوانده اند)) البته روشن است كه در نوشته هاى اوليه نقطه نيز وجود
نداشته و زمينه چنين تصورى پيش آمده است .
ابـن اشته مى گويد: ((نويسنده در نوشتن كلمه ((وقضى )) مركب زياد به كار برده و درنتيجه واو
به صاد چسبيده است )) ((581)) و نيز از ابن عباس روايت شده است كه ((آيه31 از سوره رعد را به
اين نحو مى خواند: ((افلم يتبين الذين آمنوا)) به او گفته شد درمصحف ((افلم يياس )) آمده است ,
ولـى او گـفـت : گـمـان مـى كـنـم نـويـسـنـده اشـتـبـاه كـرده ,دندانه هاى حروف را درست
نـنـوشـته است )) ((582)) بايد توجه داشت كه درنوشته هاى پيشين به جاى الف ـ در وسط كلمه ـ
دنـدانـه مى گذاردند لذا ((ييئس )) با((يتبين )) جز در شماره دندانه ها در نوشتن چندان تفاوتى
نداشت .
2 بى نقطه بودن حروف .
يـكـى از عـوامـلى كه در قرائت قرآن مشكلات فراوانى ايجاد نمود, بى نقطه بودن حروف معجمه (نقطه دار) و جدا نساختن آن از حروف مهمله (بى نقطه ) بود لذاميان ((س )) و ((ش )) در نوشتن
هيچ فرقى نبود هم چنين ميان ((ب )), ((ت )) و ((ث )), ((ج )),((ح )) و ((خ )), ((ص )) و ((ض )),
((ط)) و ((ظ)), ((ع )) و ((غ )), ((ف )) و ((ق )), ((ن )) و ((ى )) تفاوتى وجود نداشت خواننده بايد
بـا دقت در معناى جمله و تركيب كلامى تشخيص مى داد كه حرف موجود, جيم است يا حا و يا خا
هم چنين حرف مورد نظر با است يا تا و ثا, نون است يا يا.
از ايـن جـهـت در سوره حجرات در قرائت كسائى آمده است : ((ان جاكم فاسق بنبا فتثبتوا)) و در
قـرائت ديگران (( فتبينوا)) ((583)) ابن عامر و كوفيون خوانده اند:((ننشزها)) ((584)) و ديگران
((نـنـشـرهـا)) ((585)) ابـن عـامـر و حـفـص خـوانـده انـد: ((و يكفرعنكم )) ((586)) و ديگران
((نـكـفـر)) ((587)) ابـن سـمـيـقـع : ((فاليوم ننحيك ببدنك )) وديگران (( ننجيك )) ((588))
خوانده اند ((589)) .
كـوفـى هـا ـ جـز عـاصـم ـ ((لـنـثـويـنـهـم مـن الـجـنـة غـرفـا)) و ديـگـران
((لنبوئنهم )) ((590)) خوانده اند ((591)) .
3 خالى بودن از علايم و حركات .
در مـصـاحـف اوليه كلمات عارى از هرگونه اعراب و حركات ثبت مى شد وزن وحركت اعرابى و بـنـائى كـلمه مشخص نبود, لذا براى خواننده غير عرب مشكل بودتا تشخيص دهد وزن و حركت
كـلـمه چگونه است حتى براى كسانى كه با زبان عربى آشنا بودند دشوار بود تا بدانند هيات كلمه
چگونه است مثلا مشخص نبود ((اعلم ))فعل امر است يا فعل متكلم مضارع و احيانا افعل التفضيل
يا فعل ماضى از باب افعال .
حمزه و كسائى آيه ((قال اعلم ان اللّه على كل شئ قدير)) ((592)) را به صيغه فعل امرخوانده اند و
ديـگـران بـه صـيـغـه فـعـل مـضارع متكلم ((593)) كما اين كه نافع آيه ((و لاتسال عن اصحاب
الجحيم )) ((594)) را به صيغه نهى و ديگران به صيغه فعل مضارع مجهول خوانده اند ((595)) .
حـمـزه و كسائى آيه ((و من يطوع )) ((596)) را با ((يا)) و تشديد ((طا)) به صورت مضارع مجزوم
خوانده و ديگران آيه را با ((تا)) و فتح و تخفيف ((طا)) به صورت فعل ماضى خوانده اند ((597)) .
ابـن ابى هاشم گفته است : ((سبب اختلاف در قرائات سبع اين است كه مصاحف فرستاده شده به
مـنـاطـق و مـراكـز اسـلامى , از هرگونه علايم مشخصه , نقطه و شكل ,عارى بود مردم از همين
مصاحف برداشت مى كردند, لذا ميان قاريان شهرهااختلاف پديد مى آمد)) ((598)) .
اسـتاد بزرگ وار آيت اللّه خويى فرموده است : ((روشن نيست كه اختلاف درقرائات منسوب به نقل
بـاشـد بلكه به اجتهادات قرا منسوب است و مؤيد آن تصريح بزرگان در اين زمينه است بلكه اگر
مـلاحـظـه شـود كه مصحف هاى اوليه ازنقطه و شكل (اعراب و حركات ) خالى بوده , اين احتمال
قوت پيدا مى كند)) ((599)) .
4 نبودن الف در كلمات .
يـكـى ديگر از عواملى كه در رسم الخط مشكل مى آفريد, نبودن الف در رسم الخطآن روز بود خط عـربـى كوفى از خط سريانى نشات گرفته است در خط سريانى مرسوم نبود كه الف وسط كلمه را
بـنـويـسند و آن را اسقاط مى كردند چون قرآن درابتدا با خط كوفى نگاشته مى شد, الف هاى وس
ط كـلـمـه مانند ((سماوات )) رانمى نوشتند (به اين صورت : سموت ) بعدها كه علايم مشخصه ايجاد
شد, الف راصرفا با علامت الف كوچك در بالاى كلمه مشخص مى ساختند, مانند ((سموت )).
اين امر (اسقاط الف وسط كلمه ) بعدها در بسيارى از موارد منشا اختلاف قرائت گرديد مثلا نافع و
ابـوعـمـرو و ابن كثير ((ما يخدعون )) ((600)) را ((و ما يخادعون الا انفسهم )) خوانده اند به دليل
آن كـه اين كلمه در صدر آيه با همين وزن و اسقاط الف نوشته شده بوده است , پس گمان برده اند
اين كلمه هم همان گونه است ((601)) درصورتى كه مقتضاى معناى آيه , بدون الف است و نيز آيه
((و حـرام عـلـى قـريـة اهلكناهاانهم لا يرجعون )) ((602)) چون بدون الف ثبت شده بود, حمزه و
كسائى و شعبه آن را((حرم )) با كسر حا مهمله خوانده اند ((603)) .
ابوجعفر و بصريون : ((و اذ واعدنا موسى اربعين ليلة )) ((604)) در همين سوره وسوره اعراف و طه
را, بـدون الـف ((وعـدنـا)) (مـاضـى ثـلاثـى مـجرد) خوانده اند و ديگران با الف نافع ((في غيابت
الـجب )) ((605)) را ((فى غيابات )) خوانده , به گمان اين كه جمع است , زيرا اين كلمه در مصحف
بدين گونه رسم شده بود ((غيبت الجب )) لذا هر كس طبق اجتهاد خود آن را جمع يا مفرد خوانده
و دلايل قرائت خود را مشروحا بيان داشته است ((606)) .
خلاصه , اين گونه عوامل ـ كه به برخى اشاره شد ((607)) ـ موجب گرديد كه قرابر سر رسيدن به
قـرائت , بـا هم اختلاف كنند و هر يك طبق اجتهاد خود و دلايلى كه در دست دارد, قرائت خود را
توجيه نمايد.
قرا سبعه و راويان آن ها.
بـه دلايـلـى كـه ذكـر شد قرائت قرآن بين قاريان در مواردى اختلافى بود و تعدادقاريان در طى سـاليان متمادى افزايش مى يافت تا اين كه ابن مجاهد از ميان كليه قرائات , هفت قرائت را برگزيد
كه هركدام دو راوى دارند:.
1 ابـن عـامـر: عـبداللّه بن عامر يحصبى (متوفاى 118) قارى شام , دو راوى اوهشام بن عمار (245 ـ
153) و ابن ذكوان (242 ـ 173) هستند كه هرگز ابن عامر رادرك نكرده اند.
2 ابـن كثير: عبداللّه بن كثير دارمى (متوفاى120 ) قارى مكه , دو راوى او بزى (250 ـ 170) و قنبل
(295 ـ 191) هستند كه هرگز او را درك نكرده اند.
3 عاصم : عاصم بن ابى النجود اسدى (متوفاى128 ) قارى كوفه , دو راوى اوحفص بن سليمان ـ پسر
خوانده او ـ (180 ـ 90) و شعبه ابوبكربن عياش (193 ـ 95)هستند حفص قرائت عاصم را دقيق تر و
مضبوطتر مى دانست و قرائت عاصم به وسيله او منتشر شده و تا امروز متداول است و همين قرائتى
است كه امروزه دراكثر كشورهاى اسلامى رايج است .
4 ابـو عـمـرو: زبـان ابـوعـمـرو بـن عـلا مـازنـى , (متوفاى 154) قارى بصره , دو راوى او دورى
حفص بن عمر (متوفاى246 ) و سوسى صالح بن زياد (متوفاى 261) هستندكه او را درك نكرده اند و
به واسطه يزيدى قرائت را از او گرفته اند.
5 حمزه : حمزة بن حبيب زيات (متوفاى 156) قارى كوفه , دو راوى اوخلف بن هشام (229 ـ 150) و
خلا دبن خالد (متوفاى 220) كه قرائت را با واسطه ازاو گرفته اند.
6 نـافـع : نافع بن عبدالرحمان الليثى (متوفاى 169) قارى مدينه , دو راوى اوعيسى بن مينا (220 ـ
120) معروف به قالون ـ پسرخوانده نافع ـ و ورش ,عثمان بن سعيد (197 ـ 110) هستند و اين قرائت
همان است كه در برخى ازكشورهاى مغرب عربى امروزه رايج است .
7 كـسـائى : عـلـى بـن حمزه (متوفاى 189) قارى كوفه , دو راوى اوليث بن خالد(متوفاى 240) و
دورى , حفص بن عمر ـ كه راوى ابوعمرو هم بود ـ(متوفاى 246) هستند.
قرا عشرة .
متاخرين سه نفر ديگر بر اين هفت نفر اضافه كرده اند:.
8 خـلـف : خـلف بن هشام , راوى حمزه (متوفاى 229) قارى بغداد, دو راوى اوابويعقوب (متوفاى
286) و ابوالحسن (متوفاى 292) هستند.
9 يـعـقـوب : يعقوب حضرمى (متوفاى 205) قارى بصره , دو راوى او رويس (متوفاى 238) و روح
(متوفاى 235) هستند.
10 ابوجعفر: ابو جعفر مخزومى (متوفاى 130) قارى مدينه , دو راوى او ابن وردان (متوفاى 160) و
ابن جماز (متوفاى 170) هستند.
قرا اربعة عشر.
چـهـار قـارى ديـگرى كه به قرائت شاذ (خلاف مشهور) قرائت مى كردند, ولى مقبول عامه مردم بودند, بر اين ده قارى افزوده شده اند:.
11 حـسن بصرى : حسن بن يسار (متوفاى 110) قارى بصره , دو راوى او شجاع بلخى (190 ـ 120) و
دورى (متوفاى 246) كه او را درك نكرده و با واسطه از اوروايت كرده اند.
12 ابن محيصن : محمد بن عبدالرحمان (متوفاى 123) قارى مكه , دو راوى اوبزى (250 ـ 170) و
ابن شنبوذ (متوفاى 328) هستند كه با واسطه از او روايت كرده اند.
13 يزيدى : يحيى بن مبارك (متوفاى 202) قارى بصره , دو راوى اوسليمان بن حكم (متوفاى 235)
و احمدبن فرج ضرير (متوفاى 303) هستند كه باواسطه از او روايت كرده اند.
14 اعمش : سليمان بن مهران اسدى (متوفاى 148) قارى كوفه , دو راوى اوشنبوذى (388 ـ 300)
و مطوعى (متوفاى 371) هستند كه با چند واسطه از اوروايت كرده اند.
ايـن چـهـارده قرائت معروف كه هركدام از طريق دو راوى نقل شده است ,مجموعا بيست و هشت
قرائت را تشكيل مى دهند كه شناسايى آنان فى الجمله انجام گرفت .
پنج نفر از قرا سبعه به غير از ابن عامر و ابوعمرو ايرانى الاصلند ابن عامرمجهول النسب و ابوعمرو
از قبيله مازن تميم است , ولى قاضى اسد يزيدى مى گويد: ((او از فارس شيراز از روستاى كازرون
برخاسته است )).
عاصم , ابوعمرو, حمزه و كسائى , صريحا اظهار تشيع مى نمودند, ولى ابن كثير ونافع از آن جا كه هر
دو از فـارس هـسـتـنـد, احـتمالا شيعه بودند اما ابن عامر, بزرگ شده خاندان اموى بود او فردى
ناشايست و بى پروا شناخته مى شد ((608)) .
تواتر قرائات سبع .
يـكى از مسايل مهم , مساله تواتر قرائات سبع است كه آيا اين قرائات بالخصوص , متواترند و حجيت قـطـعى دارند؟
زيرا اگر متواتر باشند و با نقل همگانى روايت شده باشند, در حجيت آن ها شك و
ترديدى نخواهد بود.
در گـفتار بسيارى از نويسندگان و نيز برخى فقها, مساله تواتر قرائات سبع مطرح شده است آنان
گمان برده اند كه اين قرائات جملگى متواترند و حجيت شرعى دارند, بنابراين نمازگزار مى تواند
يـكـى از ايـن قـرائت هـا را برگزيند ولى محققين , تواترقرائات را انكار مى كنند و آن را قابل تصور
نمى دانند, زيرا مقصود از تواتر قرائات سبعه چيست ؟
اگر مقصود از نقل همگانى اين قرائات نقل از
خـود قـرا سـبعه باشد,اين فاقد ارزش است , چه مبدا تواتر بايد مقام معصوم باشد تا منقول حجيت
پـيـداكند و اگر مقصود تواتر نقل از پيامبر(ص ) تا به اين قرا باشد, اين امر ثابت نيست ,زيرا بيش تر
قرا, حتى سند قرائت ندارند چه رسد به تواتر به علاوه بيش تر قرائات از روى اجتهاد شخصى بوده و
هـرگـز مـسـتند به نقل و روايت نيست و اگر فرضا تواترقاريان را بپذيريم اين تواتر اثرى نخواهد
داشـت , زيـرا تواتر براى كسى حجيت داردكه نسبت به خود او حاصل شده باشد نه ديگران و اگر
نقل از پيامبر(ص ) به قرا و ازآنان به ديگران باشد, فاقد شرط تواتر است , زيرا اساسى ترين شرط تواتر
آن است كه از مبدا تا مقصد در تمامى طبقات , نقل همگانى وجود داشته باشد و در اين فرض چنين
نمى باشد, زيرا در وسط به نقل فرد مى رسد و از تواتر ساقط مى گردد.
فرض كنيم كه هر يك از قرائت هاى سبعه , از پيامبر(ص ) تا خود قارى متواتراست و سپس از وى به
ديـگـران نقل شده است , آن گاه لازمه اين فرض آن است كه دردوران خود قارى اشخاص ديگرى
نـيـز اين قرائت را نقل كنند در صورتى كه چنين نيست و كسى جز خود قارى قرائت را نقل نكرده
است و صرفا اوست كه ناقل تواتربه ديگران است و اين عمده ترين شرط تواتر را از دست داده است ,
زيرا در تمامى طبقات نقل همگانى وجود نداشته است .
بـنـابراين مساله تواتر قرائات سبع , اساسا قابل تصور نبوده و معقول نيست , زيرادر زمان هر يك از
قاريان هفت گانه ناقل تواتر, صرفا خود آن قارى بوده نه ديگران ,وگرنه آن قرائت بدو نسبت داده
نمى شد و جنبه اختصاصى پيدا نمى كرد اينك شرح اين اجمال :.
اصطلاح تواتر.
تـواتـر اصـطـلاحـى اسـت در فن ((شناخت حديث )) در اين فن , حديث به اقسام متواتر, مشهور, مستفيض , آحاد, صحيح , حسن , مرسل و ضعيف و تقسيم مى شودحديث متواتر آن است كه راويان
آن , در تـمـام طـبقات در حدى از كثرت و گستردگى باشند كه يقين حاصل شود تبانى آنان بر
ساختن آن حديث و نقل آن به دروغ عادتاممتنع باشد از اين رو حديث متواتر بايد داراى شرايط زير
باشد:.
ـ اتصال كامل سند حديث از آخرين راوى تا منبع اوليه حديث .
ـ تـعـداد راويـان و نـاقـلان حـديـث در حـدى باشد كه از نظر كثرت بيش از تعدادراويان حديث
مستفيض و مشهور به شمار آيند, به گونه اى كه احتمال تبانى آنان بردروغ داده نشود.
ـ كـثـرت راويـان در هر دوره و طبقه , شرط است بدين نحو كه در هر زمانى حديث را گروهى از
گروه قبل از خود نقل كرده باشند تا حديث به منبع اوليه برسد.
بـنـابـرايـن اگر در يك طبقه از اين طبقات تعداد راويان كم باشد و يا در يك مورد به راوى واحد
مـنـتـهـى شـود و مـجـددا تـعداد راويان آن حديث رو به كثرت و افزايش گذارد, چنين حديثى
اصطلاحا متواتر نيست و در زمره اخبار آحاد به شمارمى آيدفرضيه ((تواتر قرائت ها)) از همين قبيل
اسـت , زيـرا نقل قرائت از خود قرا,متواتر است اما نسبت به زمان قبل از آنان تا زمان صحابه و عهد
پـيـامـبـر(ص ) فـاقـدشرط تواتر است و در زمره اخبار آحاد به شمار مى آيد و اين در صورتى است
كه سندى وجود داشته باشد.
سندهاى تشريفاتى .
ارباب كتب قرائات برآن شده اند تا سندهايى براى قرائت ها, به ويژه قرا سبعه به دست آورند و قرائت آنـان را مـسـتند به پيامبر(ص ) ارائه دهند در اين راه از مشايخ قرا استفاده كرده , سلسله مشايخ را
بـه عـنوان سلسله اسناد قرائات جلوه داده اند درحالى كه سلسله مشايخ را نمى توان سلسله اسناد
روايت گرفت , زيرا شاگردى كه نزداستاد خود تعليم يافته , تربيت شده او است نه راوى از وى هر
صـاحـب قـرائت تـربـيـت يـافـتـه , اخـتيار و نظر خود را در قرائت اظهار مى دارد, نه نظر شيخ و
استادخويش را تا روايت يا نقل از وى بوده باشد در حقيقت هر صاحب قرائت در انتخاب نحوه قرائت
اجتهاد مى كند لذا او را صاحب اختيار مى دانيم نه راوى و ناقل قرائت مشايخ خود از اين رو است كه
قـرائت هـر يـك از قرا را به خود او نسبت مى دهيم همانند آراى فقهيه فقها كه هر نظريه فقهى به
هـمـان صاحب نظر انتساب دارد, نه به شيخ او تا حالت نقل و روايت پيدا كند! به علاوه خود قرا در
بـيـش ترقرائت ها ((609)) چنين ادعايى نكرده اند و در كتب قرائات , براى اختيار هر صاحب قرائتى
دلايـل و حـججى اقامه نموده , آن را منشا اختيار قرائت ويژه او شناخته انداين مى رساند كه مستند
قـرائت هـر قـارى بـزرگ , اجتهاد وى مى باشد نه روايت از استادخويش از اين رو سندهايى كه در
بـرخى كتب قرائات , مانند ((التيسير)) و ((التحبير)) و((المكرر)) و غيره آمده , در واقع سندهاى
تشريفاتى است كه به جهت ترفيع شان قاريان معروف كوشيده اند تا از سلسله مشايخ آنان , به عنوان
سـلـسله روايت اسناداستفاده نمايند شيخ و استاد شاگردان خود را تربيت مى كند تا خود صاحب
نـظـرشـوند نه آن كه يافته هاى خود را به آنان تلقين نمايند و آنان بدون كم و كاست آن رادريافت
دارند و به ديگران انتقال دهند!.
جـالـب آن كـه ايـن تـلاش در مورد برخى از قرا چندان ثمربخش نبوده , نتوانسته اندحتى سلسله
مـشايخ او را به دست آورند مثلا عبداللّه بن عامريحصبى (متوفاى 118) كه نزديك ترين قرا سبعه به
دوران صحابه است ,مشايخ او را نيافته تا سند روايتى براى قرائت وى ارائه دهند ابن جزرى , نه قول
درسـلـسـلـه مـشايخ او ياد مى كند و در نهايت ترجيح مى دهد كه وى قرائت را از ((مغيرة بن ابى
شـهـاب مخزومى )) آموخته و ((مغيره )) نيز قرائت را از عثمان از پيامبر گرفته است اين در حالى
اسـت كـه از بـرخـى نـقل مى كند معلوم نيست ابن عامر, قرائت را ازكه آموخته ((610)) و در باره
مغيره نيز تشكيك شده كه قرائت را از عثمان گرفته باشد ((611)) .