((الملا)).
((شفعا)).
((البلا)).
((الايكة )).
((وجي )).
((و ما دعا)).
هـرگـاه در نـظـر بـگـيـريم كه مصحف هاى آن روز بدون نقطه و فاقد هرگونه علامت ونشانه بوده است , به خوبى در مى يابيم كه قرائت قرآن از روى مصاحف در آن روزگارتا چه حد با مشكل روبـرو بـوده اسـت مـثـلا خـوانـنـده مصحف از كجا بداند كه الف ((لااذبحنه )) زايد است و نبايد خـوانـده شـود و يـا چـگـونـه بـفـهـمـد كه يكى از دو ((يا)) ى ((باييد)) در آيه ((و السما بنيناها بـاييد)) ((490)) زايد مى باشد, و يا در كلمه ((نشؤا)) بدون هيچ علامتى از كجا خواننده مى فهمد كه واو زايد است و الف ممدوده است و تلفظهمزه بعد از الف است ؟
.
مـوضـوع عـجـيب تر وجود تناقض در رسم الخط مصحف عثمانى است , به نحوى كه كلمه اى را در جايى به شكلى نوشته اند و همان كلمه را در جاى ديگر به شكلى ديگر و اين خود نشان مى دهد كه نـويـسـندگان اوليه تا چه حد از شناخت اصول كتابت به دور بوده اند تا آن جا كه حتى نتوانسته اند دسـت كـم روش واحدى در ثبت وضبط كلمات اتخاذ كنند چنان كه در آيه 247 سوره بقره كلمه ((بـسـطـة )) بـا سـيـن و در آيـه69 از سوره اعراف با صاد ((بصطة )) نوشته شده است و نيز كلمه ((يـبـسط)) در آيه 26سوره رعد با سين و در آيه 245 بقره با صاد ضبط گرديده است از اين قبيل تناقضات در مصحف عثمانى زياد وجود دارد.
اينك نمونه هايى از اين تناقضات را در زير مى آوريم :.
سوره /آيه ـ املا قديم .
كهف 77 ـ 1 ((لو شئت لتخذت )).
شعرا176 ـ 2 ((اصحاب لئيكة )) ص 13.
ابراهيم21 ـ 3 ((فقال الضعفؤا)).
يونس 49 ـ 4 ((فلا يستئخرون ساعة )).
غافر50 ـ 5 ((و مادعؤا الكافرين )).
حج10 ـ 6 ((ليس بظلم للعبيد)).
فرقان9 ـ 7 ((ضربؤا لك الا مثل )).
قمر6 ـ 8 ((يوم يدع الداع )).
بقره28 ـ 9 ((فاحيكم ثم يميتكم )).
قريش 2 ـ 10 ((اى لفهم رحلة )).
طه94 ـ 11 ((قال يبنؤم )).
هود87 ـ 12 ((في اموالنا ما نشؤا)).
ابراهيم34 ـ 13 ((و ان تعدوا نعمت اللّه )).
فاطر43 ـ 14 ((فلن تجد لسنت اللّه )).
فاطر40 ـ 15 ((على بينت منه )).
اسرا73 ـ ((اذا لا تخذوك )).
حجر78 و ق14 ـ ((اصحاب الا يكة )).
توبه91 ـ ((ليس على الضعفا)).
اعراف 34 ـ ((لا يستاخرون ساعة )).
رعد14 ـ ((و مادعا الكافرين )).
آل عمران182 ـ ((ليس بظلام للعبيد)).
اسرا48 ـ ((ضربوا لك الا مثال )).
بقره221 ـ ((واللّه يدعوا الى الجنة )).
حج66 ـ ((احياكم ثم يميتكم )).
قريش 1 ـ ((لايلف قريش )).
اعراف 150 ـ ((قال ابن ام )).
حج5 ـ ((في الارحام ما نشا)).
نحل18 ـ ((و ان تعدوا نعمة اللّه )).
فتح23 ـ ((و لن تجد لسنة اللّه )).
محمد14 ـ ((على بينة من ربه )).
يوسف 25 ـ 16 ((لدا الباب )).
الحاقه11 ـ 17 ((طغا الما)).
كهف 23 ـ 18 ((و لا تقولن لشائ )).
مؤمنون24 ـ 19 ((فقال الملؤا)).
الرحمان31 ـ 20 ((ايه الثقلان )).
غافر18 ـ ((لدى الحناجر)).
النازعات 17 ـ ((انه طغى )).
كهف 45 ـ ((و كان اللّه على كل شي )).
مؤمنون33 ـ ((و قال الملا )).
يس 59 ـ ((ايها المجرمون )).

ديدگاهى غلوآميز.

بـرخـى از كـسـانـى كـه بـه آداب و رسوم گذشته سخت پاى بندند, تصور كرده اند كه رسم الخط مـصحف به دستور خاص پيامبر(ص ) به همين گونه و شكل فعلى تدوين شده است و نويسندگان اوليه دخالتى در نحوه نوشتن كلمات نداشته اند و در پس اين ناهنجارى هاى نوشتارى , سرى پنهان و حكمتى نهفته است كه جز خدا, كسى ازآن آگاه نيست .
ابـن الـمـبـارك از شيخ و استاد خود, عبدالعزيز الدباغ نقل مى كند كه او گفته است :((رسم الخ ط قـرآن سـرى از اسرار خداوند است و تعيين آن از پيامبر(ص ) است آن حضرت دستور داده است كه قرآن را به اين شكل بنويسند و نويسندگان برآن چه ازپيامبر(ص ) شنيده اند, هيچ نيفزوده اند و از آن هـم چيزى نكاسته اند گويد: صحابه وديگران به اندازه سر مويى در رسم الخط مصحف دخالت نـداشـتـه انـد و آن , صرفاتوقيفى و تعيين شده از جانب پيامبر(ص ) است اوست كه فرموده به اين شـكـل تـدويـن شود, جايى با الف زايد و جايى بدون الف , آن را بنويسند زيرا اين ها اسرارى است كه عـقـل ها بدان راه نمى برد و سرى از اسرار خداست كه خاص كتاب عزيزاوست , نه ديگر كتاب هاى آسمانى همان گونه كه نظم قرآن معجزه است , رسم الخطآن نيز معجزه مى باشد عقل ها چگونه به سـر آوردن الـف در ((مـائة )) و حذف آن از((فئة )) و اضافه كردن ((يا)) به ((بايد)) و ((بايكم )) و نوشتن آن ها به صورت ((باييد)) و((باييكم )) پى مى برد و يا چگونه مى توان فهميد كه چرا در كلمه ((سـعـوا)) در سـوره حج با الف نوشته مى شود, ولى همين كلمه در سوره سبا بدون الف ((سعو)) نـوشـته مى شود باز چرا كلمه ((عتوا)) در هرجا كه باشد با اضافه الف و تنها در سوره فرقان ,بدون الف و به صورت ((عتو)) نوشته مى شود؟
و از همين قبيل است سر زيادت الف در ((آمنوا)) و حذف آن از ((بـاؤ)) و ((جـاؤ)) و ((تـبـوؤ)) و ((فـاؤ)) در سـوره بـقـره تمام اين هااسرار الهى و اغراض حـكمت آميز پيامبر(ص ) است كه بر مردم پوشيده مى باشد,زيرا اين ها اسرار باطنى است كه جز از طريق موهبت الهى , قابل درك نيست و مانندالفاظ و حروف مقطعه اى است كه در اوايل سور است و داراى اسـرارى بـزرگ ومعانى بسيارى است كه بيش تر مردم بدان اسرار پى نمى برند و چيزى از مـعـانـى الـهـى كـه بـدانـها اشاره شده , درك نمى كنند و رسم الخطى كه در قرآن به كار رفته از همين قبيل است )) ((491)) .
برخى تلاش كرده اند تا اسرار اين نحو از رسم الخط را كشف كنند لذا با تكلف آشكار اظهار نظرهايى كـرده انـد مـثـلا تـصـور كـرده انـد كه زيادت الف در ((لا ذبحنه )) دلالت برآن دارد كه ذبح واقع نـشـده است و زيادت ((يا)) در ((و السما بنيناها باييد)) ((492)) براى اشاره به تعظيم قدرت الهى است كه به وسيله آن , آسمان را بنا نهاده است و باهيچ قدرت و نيروى ديگر مشابهت ندارد و اين به مقتضاى اين قاعده معروف است كه ((زيادة المباني تدل على زيادة المعاني )) ((493)) .
ابـوالـعـباس مراكشى معروف به ابن البنا (متوفاى 721) در كتاب خود ((عنوان الدليل في مرسوم التنزيل )) به تفصيل در اين زمينه توضيح داده است او تشريح كرده كه وضعيت اين حروف در خط, بـر حـسب اختلاف و چگونگى معانى كلمات است كه از اسرار و حكمت هاى پنهانى حكايت دارد از جمله اين حكمت ها توجه به عوالم غيب و شهود و مراتب وجود و مقامات است در ذيل گزيده اى از گفته هاى اورا مى آوريم كه نشان دهنده ميزان غلو و مبالغه او درباره رسم الخط مى باشد:.
1 اضافه كردن الف در ((لا ذبحنه )) براى توجه دادن به اين معنا است كه ذبح ازعذابى كه در صدر آيه ذكر شده شديدتر است ((لا عذبنه عذابا شديدا اولا اذبحنه )) ((494)) .
2 الـف در ((يـرجوا)) و ((يدعوا)) اضافه شده است تا برآن دلالت كند كه فعل به علت در برداشتن ضمير فاعل , از اسم سنگين تر است ازاين رو وقتى فعل را خفيف وسبك به حساب مى آورند, هرچند كه جمع باشد, الف آن حذف مى شود مانند((سعو فى اياتنا معاجزين )) ((495)) زيرا سعى در اين جا سعى باطل است و ثبوتى درعالم وجود ندارد.
3 در آيه ((كامثال اللؤلؤا المكنون )) ((496)) الف بعد از همزه اضافه شده است تا برسفيدى و جلاى آن نـسـبـت بـه مـرواريـد غـيـر مـكـنـون و غـيـر پوشيده دلالت داشته باشد,لذا در آيه ((كانهم لؤلؤ)) ((497)) الف اضافه نشده است .
4 الف در ((مائة )) اضافه شده ولى در ((فئة )) نيامده است زيرا ((مائة )) مشتمل بركثرت از نظر دو رتبه آحاد و عشرات است .
5 در آيه ((وجي يومئذ بجهنم )) ((498)) الف اضافه شده و به صورت ((وجائ يومئذ))نوشته شده تا دليل برآن باشد كه اين مجي و آمدن آشكار است .
6 در ((ساوريكم اياتى )) ((499)) واو اضافه شده است تا برآن دلالت كند كه عالم وجود در بالاترين مرتبه وضوح است .
7 در آيـه ((و الـسم بنيناها باييد)) ((500)) يا اضافه شده است تا تفاوت آن را با((الايدى )) كه جمع ((يـد)) اسـت , نشان دهد زيرا منظور در آيه , يد به معناى دست نيست , بلكه منظور قدرت و قوتى اسـت كـه خـداونـد بـه وسـيله آن آسمان را بناكرده است اين قدرت و قوت براى ثبوت در وجود, سزاوارتر از ((الايدى )) جمع ((يد))است و به همين مناسبت ((يا)) به آن اضافه شده است .
8 واو از آيـه ((سـنـدع الزبانية )) ((501)) ساقط شده براى اين كه در آن سرعت فعل واجابت شعله جهنم و شدت عمل مقصود است .
9 واو از ((و يدع الا نسان بالشر)) ((502)) حذف شده تا برآن دلالت كند كه انجام كاربد و شر براى انـسان آسان است و انسان در انجام شر سرعت به كار مى برد, هم چنان كه در انجام كار خير سستى مى ورزد.
10 در سـوره بـقـره آيـه 247 كـلـمـه ((بسطة )) با سين و در آيه 69 از سوره اعراف باصاد نوشته شده است , زيرا با سين به معناى سعه جزئى و با صاد به معناى سعه كلى است ((503)) .
دكتر صبحى صالح در اين زمينه مى گويد: ((ترديدى نيست كه اين مطالب , غلو ومبالغه اى است دربـاره تـقـديـس رسـم الخط مصحف عثمانى و تكلفى است كه ما فوق آن تصور نمى شود, زيرا از مـنـطق دور است كه رسم الخط را امرى توقيفى و با دستورپيامبر(ص ) بدانيم و يا تصور كنيم كه مـشـتمل بر اسرارى است , همان گونه كه فواتح برخى از سور داراى اسرار است هيچ موردى براى مـقايسه رسم الخط با حروف مقطعه اوايل سور كه قرآن بودن آن ها به تواتر ثابت است , وجود ندارد ايـن هـااصطلاحاتى است كه نويسندگان آن زمان منظور كرده اند و عثمان نيز با اين اصطلاحات موافقت كرده است )) ((504)) .
عـلا مه ابن خلدون مى گويد: ((برخى از افراد ناآگاه گمان كرده اند كه صحابه صنعت خط را به خـوبـى و بـه طـور كـامل مى دانسته اند و برخى از نوشته هاى آنان كه مخالف قواعد است , از روى حكمت و علتى بوده است اينان در مورد زيادت الف در ((لااذبحنه )) مى گويند براى توجه به عدم وقـوع ذبح است و در زيادت يا در ((باييد))معتقدند كه به منظور جلب توجه بر كمال قدرت الهى اسـت و از ايـن قـبـيـل مـطـالـب كـه هيچ اصلى ندارد, جز گفتارى بدون دليل كه قابل توجيه نيست )) ((505)) .
عـجـيب تر آن كه محمدطاهر الكردى , در آستانه قرن پانزدهم هجرى , به قهقرابازگشته و درباره رسـم الـخـط مـصـحـف عـثمانى , به مبالغه و غلوى فاحش دچارگرديده و پس از بيان برخى از نـاهنجارى هاى رسم الخط عثمانى و تناقضات موجوددر آن گفته است : ((بر ماست كه بدانيم چرا نـويـسندگان اوليه مصحف , قواعد صحيح كتابت را رعايت نكرده و چرا در نوشتن مصحف روش واحـدى را در پـيـش نـگـرفـتـه انـد؟
اين سؤالى است كه بايد كسانى كه به امر عثمان مصحف را نـوشـتـنـد,پـاسـخ گـويـنـد امـا آنـان در خـاك آرمـيـده انـد و ازاين رو دانش مندان گفته اند: رسم الخطمصحف , سرى از اسرار است كه هيچ كس از آن آگاه نيست گويد: گمان سهو و خطاو جـهـل بـه اصـول كتابت درباره آنان به خود راه ندهيد كه اين خيال باطلى است مااعتقاد قطعى داريـم كـه صحابه قواعد املا و كتابت را آن گونه كه بايد مى دانسته اند وما بر اين گفته سه دليل استوار داريم :.
اول : علامه آلوسى در تفسير خود, به نام روح المعانى مى گويد ظاهرا صحابه رسم الخط را به خوبى مـى دانـسـتـه و به قواعد كتابت آگاه بوده اند جز اين كه آنان دربرخى از موارد, به عمد و از روى حكمت و فلسفه اى , بر خلاف اين قواعد چيزى نوشته اند.
دوم : آنان با پادشاهان و اميران مكاتبه مى كردند و ناچار بايد كتابت را به خوبى دانسته باشند.
سـوم : در عـهـد عـثمان بيش از يك ربع قرن از اشتغال مردم جزيرة العرب به امركتابت و نوشتن گـذشـتـه بـود آيـا مـعقول است كه صحابه در اين مدت طولانى , كتابت را به درستى فرا نگرفته باشند؟
)) ((506)) .
گفته علامه ابن خلدون كه ((به خيال بافى هاى اين ناآگاهان توجه نكنيد)) ما را ازدادن پاسخ به ايـن قـبـيل بيهوده گويى ها بى نياز مى كند ابن خطيب در رد اين گونه گمان هاى بى پايه بيانى مفصل دارد كه خلاصه اى از آن را نقل مى كنيم :.
گـويد: جعبرى در ضمن سخن خود درباره ناهنجارى هاى مصحف مى گويد:((بزرگ ترين فايده آن , اين است كه مانع اهل كتاب از قرائت مستقيم قرآن است )).
ابـن خـطيب اضافه مى كند: ((يكى از بزرگان قرا سخنى اين چنين بى اساس مى گويد و با چنين سـخنى , طرفداران لزوم وجود اغلاط در قرآن را تاييد مى كنند درحالى كه بطلان و بى پايگى اين سـخن روشن است و در قرآن آيات بسيارى است كه طرف خطاب آن اهل كتابند و آنان را به سوى ايمان مى خواند بنابراين چگونه آنان از تلاوت قرآن منع مى شوند؟
!)).
او سـپـس مى گويد: ((زشت ترين گفتارى كه ممكن است , انسانى با عقل سالم وشناخت صحيح بـگـويـد, گفتار صباغ است كه : ((فوائد اين رسم الخط بسيار و اسرار آن متعدد است از جمله عدم امكان تلاوت آن , به جز با تعليم و فراگيرى از استاداست شان هر دانش نفيس و با ارزشى آن است كه از دست رس عمومى محفوظباشد)).
ابن خطيب در جواب اين گفتار مى گويد: ((وامصيبتا! آيا قرآن نيز همانند لگاريتم ,طلسم , رمل , اسطرلاب , نجوم و علومى از اين قبيل است كه تصور مى كنند نفاست آن ها در اسرارى است كه در آن هـا نـهـفته و جز با كوشش و تلاش بسيار و پس ازگذشت زمانى دراز نتوان بدان دست يافت ؟
خداوند مى گويد: ((ولقد يسرنا القرآن للذكر)) ((507)) ولى شما مى گوييد كه قرآن از دست رس مـردم به دور باشد! بسى تصورى باطل و سخنى بى پايه و ساختگى است ! آيا مصحف براى خواندن نـوشته شده است و يا براى اين كه رمز و طلسم باشد و تنها قرا بتوانند آن را بخوانند و به هركس كه بـه آنـان پـول مـى دهـد و خود را در اختيارشان قرار دهد بياموزند و كسانى را كه مال و موقعيتى ندارند از آموختن آن محروم كنند؟
)).
ابن خطيب اضافه مى كند كه بسيارى از اهل علم و ادب را ديده و خودشنيده است كه به علت آشنا نـبـودن بـه ايـن رسـم الـخـط عـجـيـب و غـريب و عدم شناخت اسلوب هاى قرائت , آن گونه كه رسيده است , قرآن را به غلط قرائت وتلاوت مى كنند ((508)) .
بـا تـوجـه به آن چه گذشت , ابن خطيب معتقد است كه بايد رسم الخط مصحف تصحيح شود و با خـطى كـه هـمـه مـردم به خواندن آن قادر باشند, نوشته شود همه دانش مندان معاصر بر همين عـقـيـده انـد و هـمـه مـحققان , تبديل رسم الخط قديم را به رسم الخط كنونى جايز مى دانند زيرا رسـم الـخـط پيشين با دستور پيامبر(ص ) نبوده ,بلكه روش نويسندگان آن روز بوده يا كتابت در مـراحـل بـدوى بوده و از دقت لازم برخوردار نبوده است اما امروز با پيش رفت روش هاى كتابت و تـكـمـيـل آن كه خواندن را براى همگان آسان كرده است , چاره اى جز تغيير رسم الخط گذشته به رسم الخطكنونى كه همه بدان آشنا هستند و قرآن را در دست رس عامه مردم قرار مى دهد,نيست ايـن امـر مـوجـب تـحـقـق بـخشيدن به منظورى است كه قرآن براى آن نازل شده وآن هدايت و راه نمايى همگان براى هميشه است .
در ايـن زمـيـنـه , قـاضـى مـحمد بن الطيب ابوبكر باقلانى (متوفاى 403) در كتاب ((الانتصار)) مـى گـويـد: ((خـداوند شكل و نحوه خاصى از كتابت و نوشتن را بر مردم واجب نكرده است براى نـوشتن قرآن و نويسندگان مصاحف , رسم الخط خاصى معين نشده كه موظف باشند بر طبق آن قرآن را ثبت كنند و از غير آن بپرهيزند, زيراوجوب اين موضوع منوط به وجود مدرك شرعى است و در نـصـوص كـتـاب بـه ايـن مـوضـوع اشاره اى نشده است كه بايد كتابت , ثبت و ضبط قرآن به طريقه اى خاص وبا خطى معين انجام گيرد و از آن تجاوز نشود هم چنين در سنت چنين مطلبى وجـودنـدارد و اجـمـاع امت نيز اين امر را واجب نشمرده , و قياسات شرعى نيز بر چنين موضوعى دلالـت نـدارد بـلكه سنت , دال برآن است كه قرآن را مى توان به هر شكلى كه آسان تر باشد نوشت , زيـرا پـيـامـبـر(ص ) فقط به كتابت قرآن امر كرد و هيچ طريقه خاص و رسم الخط معينى را براى نـوشـتـن آن مـعـيـن نكرد و هيچ كس را از كتابت آن نهى نفرمود از همين رو خطوط مصحف ها مـخـتـلـف اسـت و هـر گروهى با روشى كه بين خود آنان مصطلح و متداول بوده است , قرآن را نـوشـته اند برخى بر طبق تلفظكتابت مى نموده و برخى زياد و كم مى كردند, زيرا مى دانستند كه رسم الخط هرگونه باشد اصطلاحى بيش نيست و بر مردم پوشيده نمى باشد ازاين رو مى توان خ ط آن رابا حروف كوفى و خط اوليه نوشت , لام را به صورت كاف و الف ها را كج نگاشت , ومى توان آن را به شكلى ديگر, حتى با خط و روش قديم و يا با خط جديد و يا روشى ميانه , كتابت كرد اگر خطوط مصحف ها و بسيارى از حروف آن با يك ديگر تفاوت دارند و شكل و صورت آن ها يك نواخت نيست , از ايـن جـهـت است كه مردم با آن هاموافقند, و در اين منعى نمى بينند كه هر كس و هر گروه بر طـبـق روشـى كـه بين خودشان متداول است , آن را كتابت كنند هر روشى كه آسان تر و مشهورتر است ,مورد قبول مردم قرار مى گيرد اين هيچ اشكالى هم ندارد, براى اين كه طريقه اى مخصوص و خـط معينى براى كتابت قرآن معين نشده است آن چه معين شده است قرائت صحيح است و وسيله قـرائت به هر نحوى مى تواند باشد زيرا خط به منزله علامت و نشانه و رسمى است كه معرف كلمه است و هر علامت و رسمى كه بتوانداين منظور را ادا كند, به كار بردن آن بلامانع است .
خـلاصـه هـر كس مدعى است كه براى كتابت قرآن بايد رسم الخط معينى را به كاربرد, ناگزير از اقامه دليل است , و اين دليل كجاست ؟
)).
مـطـلـبـى كه در بالا نقل شد, خلاصه اى است از گفته قاضى ابوبكر باقلانى كه شيخ ‌عبدالعظيم زرقانى آن را در مناهل العرفان آورده است زرقانى پس از نقل خلاصه گفته باقلانى , به گفته هاى او جواب داده است اما سستى جواب هاى او درمقابل تحقيق محكم و استوار باقلانى به خوبى آشكار است ((509)) ازاين روست كه دكتر صبحى صالح در دنباله گفته باقلانى مى گويد:.
((عـقـيـده قاضى ابوبكر در اين زمينه , قابل قبول است او دلايلى محكم و نظرى دورانديش دارد عواطف و احساسات خود را درباره بزرگ داشت پيشينيان , بر دليل و برهان , مقدم نشمرده و ميان آن دو خلط نكرده است آنان كه رسم الخط قرآن راتوقيفى و هميشگى مى دانند, گرفتار احساسات خـود هـسـتند و عواطف و مذاق شخصى خود را در اين امر دخالت داده اند در حالى كه عواطف و ذوق هاى شخصى نسبى است , و نبايد آن ها را در امور دينى دخالت داد, چه حقايق شرعى ازذوق و عاطفه استنباط نمى شود)) ((510)) .
ايـنـك در جدول زير, رسم الخط كلمات به شكل قديم با رسم الخط معاصرمقايسه مى شود در اين جـدول كـلـمـاتى مانند ((الرحمن )) و ((العلمين )) و ((الصرط)) كه الف آن ها حذف شده و تعداد آن هـا در مصحف عثمانى زياد است , آورده نشده است بايد توجه داشت كه حذف الف از اين كلمات بـر وفـق خـط كـهن كوفى است كه از خط سريانى باز گرفته شده هم چنين كلماتى كه در آن ها به جاى الف , واوو يا نوشته شده است مانند ((صلوة )) و ((زكوة )) و ((تورية )) به علت كثرت و تكرار زيادآن ها در قرآن در اين جدول نيامده است از كلمات مكرر, فقط يك كلمه به عنوان نمونه كه در اولـيـن آيـه آمـده آورده شده است اين قبيل كلمات كه در آيات و سوره هاى ديگر نيز تكرار شده با علامت ((ك )) مشخص شده است .
سوره /آيه ـ املا قديم ـ املامعاصر.
بقره /33 ـ يادم ((511)) ياآدم ـ.
بقره /40 ـ اسرايل ((ك )) اسرآئيل ـ.
بقره /71 ـ الئن ((ك )) ((512)) ـ الا ن .
بقره /87 ـ عيسى ابن مريم ـ عيسى بن مريم .
بقره /90 ـ بئس ما((ك )) ـ بئسما.
بقره /164 ـ اليل ((ك )) ـ الليل .
بقره /186 ـ الداع ((ك )) ـ الداعى .
بقره /226 ـ فاو ـ فاؤا.
بقره /240 ـ في ما((ك )) ـ فيما.
بقره /275 ـ الربوا((ك )) ـ الربا.
بقره /282ـ تسئموا ((513)) ـ تساموا.
آل عمران /35ـ امرات ((ك )) ـ امراة .
آل عمران /75ـ الامين ((514)) ـ الاميين .
آل عمران /79ـ ربنين ـ ربانيين .
آل عمران /144ـافاين ((ك )) ـ افان .
آل عمران /153ـتلون ((515)) ـ تلوون .
نسا/16ـ الذان ـ اللذان .
نسا/23 ـ التي ((ك )) ـ اللاتي .
نسا/25ـ فمن ما((ك )) ـ فمما.
نسا/78ـ فمال هؤلا((ك )) ـ فمالهؤلا.
مائده /18ـ ابنؤا ـ ابنا.
مائده /29ـ جزؤا((ك )) ـ جزا.
مائده /31ـ سؤة ـ سواة .
انعام /5ـ انبؤا((ك )) ـ انبا.
انعام /34ـ نباى ـ نبا.
انعام /52ـ بالغدوة ـ بالغداة .
انعام /94ـ شركؤا((ك )) ـ شركا.
انعام /115ـكلمت ((ك )) ـ كلمة .
انعام /144ـاما((ك )) ـ ام ما.
اعراف /6ـ فلنسئلن ((516)) ـ فلنسالن .
اعراف /20ـ ماوري ((517)) ـ ماووري .
اعراف /56ـ رحمت ((ك )) ـ رحمة .
اعراف /69 ـ بصطة ((518)) ـ بسطة .
اعراف /127 ـ نستحى ـ نستحيي .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
انفال /38 ـ سنت ـ سنة .
توبه /47ـ ولا اوضعوا ـ ولاوضعوا.
يونس /15ـ تلقاى ـ تلقا.
يونس /34ـ يبدؤا ـ يبدا.
يونس /35ـ امن ـ ام من .
هود/87ـ بقيت ـ بقية .
هود/87ـ مانشؤا ـ مانشا.
هود/97ـ وملايه ـ وملاه (وملئه ).
يوسف /25ـ لدا ـ لدى .
يوسف /87ـ تايئسوا ((519)) ـ تياسوا.
يوسف /87ـ يايئس ((520)) ـ يياس .
يوسف /101ـ ولى ى ـ وليي .
يوسف /110ـ استيئس ((521)) ـ استياس .
رعد/39ـ يمحوا ـ يمحو.
ابراهيم /9ـ نبؤا ـ نبا.
ابراهيم /21 ـالضعفوا ـ الضعفا.
حجر/95 ـ المستهزين ـ المستهزئين .
نحل /43 ـ فسئلوا ((522)) ـ فسالوا.
نحل /48 ـ يتفيؤا ـ يتفيا.
نحل /86 ـ را((ك )) ـ رآى .
نحل /90 ـ وايتاى ـ وايتا.
اسرا/11 ـ يدع ((ك )) ـ يدعو.
كهف /23 ـ لشائ ـ لشي .
كهف /38 ـ لكنا ـ لكن .
كهف /48 ـ الن ـ ان لن .
كهف /63 ـ اريت ـ ارايت .
كهف /77 ـ لتخذت ـ لاتخذت .
كهف /110 ـ يرجوا((ك )) ـ يرجو.
مريم /28 ـ ياخت ـ يا اخت .
مريم /44 ـ يابت ـ يا ابت .
مريم /46 ـ يابرهيم ـ يا ابراهيم .
طه /18 ـ اتوكؤا ـ اتوكا.
طه /94 ـ يبنؤم ـ يا ابن ام .
طه /119 ـ لا تظمؤا ـ لاتظما.
طه /121 ـ سؤتهما ((523)) ـ سؤاتهما.
طه /130 ـ اناى ـ آنا.
انبيا/37 ـ ساوريكم ((ك )) ـ ساريكم .
مؤمنون /24 ـالملؤا((ك )) ـ الملا.
مؤمنون /44 ـكل ما ـ كلما.
نور/8 ـ ويدرؤا ـ و يدرا.
نور/13 ـ جاو((ك )) ـ جاؤا.
نور/43 ـ عن من ـ عمن .
فرقان /21 ـ وعتو ـ عتوا.
فرقان /38 ـ وثمودا((ك )) ـ وثمود.
فرقان /49 ـ لنحي ((524)) ـ لنحيي .
شعرا/92 ـ اين ما ـ اينما.
شعرا/94 ـ الغاون ((ك )) ـ الغاوون .
نمل /21 ـ لااذبحنه ـ لاذبحنه .
نمل /64 ـ يبدؤا((ك )) ـ يبدا.
نمل /92 ـ اتلوا ـ اتلو.
قصص /3 ـ نتلوا ـ نتلو.
قصص /4 ـ يستحى ى ((ك ـ يستحيي .
قصص /9 ـ قرت ـ قرة .
روم /13 ـ شفعؤا ـ شفعا.
روم /16 ـ لقاى ـ لقا.
روم /24 ـ فيحى ى ـ فيحيي .
روم /30 ـ فطرت ـ فطرة .
روم /39 ـ ليربوا((ك ـ ليربو.
احزاب /37 لكى لاـ ـ لكيلا.
سبا/5 ـ سعو ـ سعوا.
غافر/15 ـالتلاق ـ التلاقى .
غافر/32 ـالتناد ـ التنادى .
فصلت /29 ـ الذين ((525)) ـ اللذين .
شورى /30 ـ ويعفوا((ك )) ـ و يعفو.
شورى /32 ـ الجوار ـ الجوارى .
شورى /51 ـ وراى ـ ورا.
دخان /43 ـ شجرت ـ شجرة .
الذاريات /47 ـ باييد ـ بايد.
مجادله /9 ـ معصيت ـ معصية .
ممتحنه /4 ـ برؤا ((526)) ـ برا.
تحريم /11 ـ امرات ـ امراة .
تحريم /12 ـ بكلمت ((527)) ـ بكلمات .
القلم /6 ـ باييكم ـ بايكم .
تكوير/8 ـ المؤدة ((528)) ـ الموؤدة .
انشقاق /11 ـ يدعوا ـ يدعو.
غاشيه /22 ـ بمصيطر ((529)) ـ بمسيطر.
فجر/4 ـ يسر ـ يسرى .
فجر/23 ـ وجائ ـ وجي .
قريش /2 ـ اى لفهم ((530)) .
ـ ايلافهم .

پيدايش خط عربى .

اثـرى بـه دسـت نـيـامـده اسـت كه بر آشنايى عرب حجاز به كتابت و خط در گذشته دور دلالت داشـته باشد آنان اندكى پيش از ظهور اسلام با خط و كتابت آشناشدندعلت آن كه كتابت و خط در ميان عرب حجاز رايج نبوده , زندگى بدوى آنان بوده است آنان هم واره در حال كوچ كردن و رفت و آمـد و يـا جـنـگ و غارت به سرمى برده اند اين قبيل اشتغالات , آنان را از تفكر درباره صنايع و از جـمـلـه كـتـابـت كـه ازصـنـايـع مدنيت و شهر نشينى است , باز مى داشت جز برخى از آنان كه به منظورتجارت به شام و عراق سفر مى كردند, رفته رفته تحت تاثير مردم متمدن آن مناطق قرار گرفتند و متخلق به اخلاق آنان شدند, و خط و كتابت را به عاريت از آنان گرفتندازاين رو با خ ط نـبطى و يا سريانى آشنا شدند, و اين دو نوع خط تا پس از فتوحات اسلامى در عرب باقى و معروف بود.
از خـط نـبطى خط نسخ به وجود آمد كه امروز نيز شناخته شده و باقى است و ازخط سريانى خ ط كـوفـى پـيـدا شـد كـه خط حيرى ناميده مى شد يعنى به ((حيره )) كه شهرى قديمى و عربى در مجاورت كوفه است , منسوب بود, زيرا تغيير و تحول درخط سريانى در حيره رخ داد و پس از بناى كـوفـه و انـتقال تمدن عرب به اين شهر,اسم آن به خط كوفى تغيير كرد اين خط, زمانى طولانى ميان عرب معروف ومتداول بود.
خـط نبطى را كه به خط نسخ تبديل شد, عرب ها در اثناى سفر تجارت خود به شام , از ((حوران )) آمـوخـتـنـد اما خط حيرى و يا كوفى را از عراق گرفتند عرب ها هر دوخط را نخست در نامه ها و نوشته هاى عادى و سپس در نوشته هاى مهم , مانند قرآن و حديث به كار گرفتند.
يـك دلـيـل بـرآن كـه خـط كـوفـى تـحول يافته خط سريانى است , آن كه عرب به جاى ((كتاب )) مى نوشتند ((كتب )) بدون الف , و نيز به جاى ((رحمان )) مى نوشتند((رحمن ))اين از ويژگى هاى خط سريانى است كه الف ممدود را در اثناى كلمات ,نمى آورند.
موقع ظهور اسلام خط و كتابت ميان عرب حجاز رايج نبود تنها معدودى كمتر ازبيست نفر با خ ط و نـوشتن آشنا بودند پيامبر(ص ) آنان را براى كتابت وحى استخدام كرد و مسلمانان را به آموختن خط و كتابت تشويق نمود و روز به روز, تعداد كسانى كه كتابت را مى آموختند, رو به فزونى نهاد.
دو خـط نـسـخ و كوفى ميان مسلمانان باقى مانده و رواج يافت مسلمانان نسبت به دگرگونى و تحسين و تزيين آن دو خط كوشيدند, تا آن كه ابن مقله , در آغاز قرن چهارم هجرى , در زيبايى خ ط نسخ كوشيد و خط نسخ را به حد اعلاى كمال خودبه گونه اى كه هم اكنون متداول است , رسانيد.
با گذشت زمان خط كوفى ـ بر خلاف خط نسخ ـ سير قهقرايى داشت اين خطحدود دو قرن رواج داشت , سپس از ميان رفت و از آن پس مصحف ها با خط زيباى نسخ نوشته مى شد ((531)) .

اول كسى كه نقطه را در مصحف به كار برد.

خطى را كه عرب ها از سريانى و نبطى اقتباس كردند بدون نقطه بود و خطوطسريانى تا امروز نيز بـدون نـقطه است عرب ها تا نيمه قرن اول , خطوط اقتباسى رابدون نقطه مى نوشتند از اين پس خـط عـربـى دوره جـديـد خـود را آغاز مى كنددوره اى كه نقطه و علايم حركات كلمه وارد خ ط مـى شود زمانى كه حجاج بن يوسف ثقفى از جانب عبدالملك بن مروان (86 ـ 75) حاكم عراق بود, مـردم بـا كـار بـرد نـقـطـه آشناشدند و حروف نقطه دار را از بى نقطه مشخص ساختند اين كار به وسيله يحيى بن يعمر و نصربن عاصم , شاگردان ابوالاسود دئلى متداول گرديد ((532)) علت اين عمل وجود ((موالى )) ((533)) بود كه در اين زمان تعداد آنان رو به گسترش نهاده بود و سرزمين اسـلامـى پـر بود از كسانى كه با لغت عرب بى گانه بودند برخى از آنان در زمره دانش مندان و قرا به شمار مى آمدند, در حالى كه زبان آنان عربى نبود وناگزير انحرافاتى در تلفظ آنان وجود داشت ازاين رو تغييراتى در قرائت رخ مى دادكه جامعه اسلامى را نگران ساخت .
ابو احمد عسكرى ((534)) گزارش مى دهد: مردم چهل و اندى سال تا زمان عبدالملك بن مروان با قرآن عثمانى سروكار داشتند سپس تغييرات فراوانى درقرائت قرآن رخ داد, اين تغييرات بيش تر در عـراق گـسترش يافت حجاج بن يوسف ,نگرانى خود را از اين امر به كتاب و نويسندگان خود اظـهار كرد و از آنان خواست كه براى حروف مشابه هم , علايم و نشانه هايى وضع كنند تا تشخيص آن هـا از يـك ديـگـرمـمـكن باشد گفته شده است كه نصربن عاصم , اين امر را به عهده گرفت و نقطه گذارى را در حروف به كار برد ((535)) .
اسـتـاد زرقـانـى مـى گويد: ((اولين كسانى كه نقطه را در مصحف به كار بردند,يحيى بن يعمر و نصربن عاصم , شاگردان ابوالاسود دئلى بودند)) ((536)) .

شكل حركات و نشانه گذارى .

خط عربى علاوه برآن كه در ابتدا از نقطه خالى بود, شكل (علايم حركات حروف و كلمات ), نشانه و عـلامـت نـيز نداشت و طبعا مصحف نيز از هر علامتى كه نشان دهنده حركت كلمه و اعراب آن بـاشـد, عـارى بود در ابتداى صدر اسلام ,مسلمانان قرآن را در حفظ داشتند و با توجه به كثرت و عرب بودن حافظان قرآن ,بالطبع قرآن را كه به زبان آنان بود, صحيح مى خواندند بنابراين قرآن از خـطـا مـامـون ومصون بود به خصوص كه مسلمانان به قرآن عنايت فراوان داشتند و آنان قرآن را ازبـزرگـانـى كه به زمان پيامبر(ص ) نزديك بودند, فرا مى گرفتند و امكانات حفظ و ضبطقرآن به گونه صحيح , در آن زمان موجود بود.
امـا در پـايـان قرن اول كه مسلمانان غير عرب جامعه اسلامى فزونى يافت و با زبان عربى بى گانه بـودند, به وضع علايم و نشانه هايى براى كلمات قرآن , نياز مبرم پيداشد تا بدين وسيله از خطاها و اشتباهات در خواندن قرآن , جلوگيرى به عمل آيدمثلا هر عربى , طبعا كلمه كتب را در آيه ((كتب ربـكـم عـلـى نـفـسـه الرحمة )) ((537)) به صورت معلوم و همين كلمه را در آيه : ((كتب عليكم الصيام )) ((538)) به صورت مجهول مى خواند در حالى كه غير عرب تشخيص نمى داد كه اين كلمه مـعـلوم است يا مجهول كما اين كه ابوالاسود شنيد كه كسى كلمه ((رسوله )) در آيه ((ان اللّه بري مـن المشركين و رسوله )) ((539)) به كسر لام مى خواند كه در اين صورت معناى آن اين است كه خـداونـد از مـشـركـان و پيامبرش بيزار است ابوالاسود با شنيدن اين غلطفاحش گفت : ((تصور نمى كردم كه كار مردم به اين جا رسيده باشد)) و لذا به زيادبن ابيه كه در آن زمان حاكم كوفه بود (53 ـ 50) مـراجـعه كرد و چگونگى جريان را با او در ميان گذاشت زياد ابن ابيه , قبلا از ابوالاسود خواسته بود كه در اين باره چاره اى بينديشد, ولى او سر باز زده بود تا اين كه اين غلط فاحش را خود در تـلاوت كـلام خـدا شـنيد و آن گاه در برآوردن خواسته زياد ابن ابيه تصميم گرفت ((540)) وگـفـت : ((آن چـه امـير بدان امر كرده انجام مى دهم )) ابوالاسود نويسنده اى خواست تا ازعهده نـوشـتن آن چه او مى گويد, به خوبى برآيد نويسنده اى از قبيله عبد قيس دراختيار او گذاشتند ولـى وى او را نـپسنديد نويسنده ديگرى را انتخاب كردند كه زبردست بود و مورد قبول ابوالاسود واقع شد.
ابـوالاسـود بـه نـويـسنده مذكور گفت : ((هر حرفى را كه من با گشودن دهان ادا كردم (مفتوح خـوانـدم ), نـقـطـه اى بـر بالاى آن حرف بگذار و اگر دهان خود را جمع كردم (حرف را به ضمه خـوانـدم ) نـقطه اى در جلوى آن حرف قرار بده و اگر حرفى را كسره خواندم , نقطه اى در زير آن حرف بنويس )) ((541)) ابن عياض اضافه مى كند كه ابوالاسود به نويسنده گفت : ((اگر حرفى را با غنه ادا كردم آن را با دو نقطه مشخص كن و او همين كار را انجام داد)) ((542)) .
از ايـن پس , مردم اين نقطه ها را به عنوان علايمى براى نشان دادن حركات حروف و كلمات به كار بـردنـد, ولـى بـيـش تـر اين نقطه ها را با رنگى غير از رنگى كه خطمصحف با آن نوشته شده بود, مى نوشتند و غالبا اين رنگ قرمز بود.
پـس از آن كه نصربن عاصم نقطه را براى تشخيص حروف نقطه دار از حروف بى نقطه در مصحف بـه كـار بـرد, نقطه هاى سياه به نقطه هاى رنگى تبديل شد تانقطه هايى كه علامت حركت بوده با نقطه هايى كه علامت اعجام است , اشتباه نشود و اين دو نوع نقطه از يك ديگر تميز داده شوند.
جـرجـى زيدان مصحف نقطه دارى را به همين كيفيت در دارالكتب مصر ديده است او مى گويد: ((اين مصحف نخست در مسجد عمروبن عاص , در مجاورت قاهره بوده و از كهن ترين مصحف هاى جـهـان اسـت ورق هاى آن بزرگ و خط آن بامركب سياه نوشته شده و نقطه هاى آن به رنگ قرمز اسـت و هـمان طور كه ابوالاسودتوصيف كرده , نقطه هاى بالاى حروف علامت فتحه و نقطه هاى زيرين علامت كسره و نقطه هاى جلو حروف نشانه ضمه است )) ((543)) .
در اندلس , مصحف ها را با چهار رنگ مى نوشتند رنگ سياه براى حروف , رنگ قرمز براى نقطه هايى كـه عـلامـت حـركت بوده , رنگ زرد براى همزه ها و رنگ سبزبراى الف هاى وصل به كار مى رفته است ((544)) .

آخرين تغييرات تكميلى .

جـلال الدين سيوطى گفته است : ((در صدر اول , نشانه حركات حروف به صورت نقطه بوده است نـقـطـه اول حـروف عـلامت فتحه و نقطه آخر حروف علامت ضمه ونقطه زيرين حروف علامت كسره به شمار مى آمده است .
عـلايـمـى كـه هـم اكـنـون براى بيان حركات حروف متداول است و ماخوذ از حروف مى باشد, از ابـتـكـارات خليل بن احمد است در اين روش علامت فتحه عبارت است از شكل مستطيلى كه در بـالاى حـروف گـذارده مـى شـود و علامت كسره به همين شكل و در ذيل حروف به كار مى رود عـلامت ضمه واو كوچكى است در بالاى حرف و تنوين بر حسب مفتوح بودن و يا مكسور بودن و يا مضموم بودن , به وسيله دو علامت از نوع خود مشخص مى شود)) سيوطى اضافه مى كند: ((اولين كسى كه همزه و تشديد را وضع كرد, خليل بن احمد بود)) ((545)) .
در طول زمان , عنايت و توجه مسلمانان به قرآن بيش تر مى شد و مسلمانان تغييراتى در خط و رسم آن ايـجـاد مى كردند و در پايان قرن سوم بود كه رسم الخطقرآن به حد اعلاى زيبايى خود رسيد, مردم در نوشتن قرآن با خطوط زيبا و به كاربردن علايم و نشانه ها بر يك ديگر پيشى مى گرفتند تا آن جـا كه سر حرف ((خ )) رابه عنوان علامت سكون حرف به كار بردند اين عمل اشاره به آن داشت كه حرف ساكن , اخف از حرف متحرك است و برخى سر حرف ((م )) را براى علامت ساكن انتخاب كـردنـد بـراى حروف مشدد, علامت سه دندانه و براى الف هاى وصل , سرحرف ((ص )) معين شد هـم چـنين صنعت خط و حاشيه نگارى رو به پيش رفت گذاشت و با ظرافت خاصى در مصحف ها به كار برده شد ((546)) .
گفته شده است كه تقسيم قرآن به قسمت هاى ده گانه و پنج گانه و حزب و جز وتعيين علامت و نشانه براى آن ها, به موجب امر مامون عباسى انجام گرفته است برخى گفته اند كه حجاج به اين كار دسـت زد احـمدبن الحسين گفته است :((حجاج , قرا بصره را گرد آورده و گروهى از ميان آنان انـتخاب كرد و از آنان خواست كه حروف قرآن را شمارش كنند آنان در طى چهار ماه اين كار را به پايان رساندند ونشان دادند كه قرآن داراى 77439 كلمه و 323015 و به قولى 340740 حرف است نيمه قرآن با كلمه ((وليتلطف )) ((547)) در سوره كهف مشخص شده است تعدادآيات قرآن 6236 آيه مى باشد)).