خـداونـد بـراى رفـع هـرگـونـه تعجب يا توهم بى جا در مورد برانگيختن پيامبرى ازميان مردم مى فرمايد: ((انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده و اوحينا الى ابراهيم و اسماعيل
و اسحاق و يعقوب و الاسباط و عيسى و ايوب و يونس و هارون وسليمان و آتينا داوود زبورا, و رسلا
قـد قصصناهم عليك من قبل و رسلا لم نقصصهم عليك وكلم اللّه موسى تكليما, رسلا مبشرين و
مـنـذرين لئلا يكون للناس على اللّه حجة بعد الرسل وكان اللّه عزيزا حكيما لكن اللّه يشهد بما انزل
الـيـك , انزله بعلمه و الملائكة يشهدون و كفى باللّه شهيدا ان الذين كفروا وصد وا عن سبيل اللّه قد
ضلوا ضلالا بعيدا ((24)) , ما به تو وحى فرستاديم , همان گونه كه به نوح و پيامبران پس از او وحى
فرستاديم و [ نيز] به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط [ بنى اسرائيل ] و عيسى و ايوب و
يـونـس و هـارون و سليمان وحى نموديم , و به داوود زبور داديم , پيامبرانى كه سرگذشت آنان را
پيش از اين براى تو باز گفته ايم و پيامبرانى كه سرگذشت آنان رابراى تو بيان نكرده ايم و خداوند
بـا موسى آشكارا سخن گفت [ و امتياز از آن اوبود]پيامبرانى كه بشارت گر و بيم دهنده بودند تا
پس از اين پيامبران , حجتى براى مردم بر خدا باقى نماند [ و بر همه اتمام حجت شود] و خدا توانا و
حـكـيـم اسـت ولـى خـداونـد گواهى مى دهد به آن چه بر تو نازل كرده [ او] آن را به علم خويش
نـازل كـرده اسـت و فـرشـتگان [ نيز] گواهى مى دهند هرچند گواهى خدا كافى است بى ترديد,
كسانى كه كفر ورزيدند و [ مردم را] از راه خدا باز داشتند در گم راهى دورى گرفتار شده اند)).
بـنـابـراين شگفتى ندارد كه به يكى از افراد بشر وحى شود, زيرا پديده اى است كه بشريت با آن خو
گرفته و پيوسته در طول تاريخ با آن سر و كار داشته است .
اقسام وحى رسالى .
مطابق قرآن وحى رسالى سه گونه است :.
((و ما كان لبشر ان يكلمه اللّه الا وحيا او من ورا حجاب او يرسل رسولا فيوحي باذنه مايشا انه علي
حكيم , و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا)) ((25)) .
1 وحـى مـسـتـقـيم : القاى مستقيم وحى و بدون واسطه بر قلب پيامبراست پيامبر اسلام (ص ) در
ايـن باره مى گويد: ((ان روح القدس ((26)) ينفث في روعي )) ((27)) يعنى : روح القدس بر درون
من مى دمد.
2 خلق صوت : با رسيدن وحى به گوش پيامبر به گونه اى كه كسى جز اونشنوداين گونه شنيدن
صوت و نديدن صاحب صوت مانند آن است كه كسى از پس پرده سخن مى گويد, و به همين علت
بـا تـعـبير ((او من ورا حجاب )) از آن يادشده است وحى بر حضرت موسى (ع ) به ويژه در كوه طور
چنين بود و نيز وحى برپيامبر اسلام (ص ) در ليلة المعراج به همين گونه انجام گرفت .
3 الـقـاى وحـى بـه وسـيـلـه فرشته : جبرئيل پيام الهى را بر روان پيامبر اكرم (ص ) فرودمى آورد,
چـنـان كـه در قـرآن آمـده اسـت : ((نـزل به الروح الا مين على قلبك )) ((28)) و ((فانه نزله على
قلبك )) ((29)) .
امكان وحى .
وحـى در واقـع نـوعـى برقرارى رابطه ميان ملا اعلى و ماده سفلى است و از همين رو اين پرسش مطرح شده است كه چگونه اين رابطه برقرار مى شود, در حالى كه سنخيت (همتايى و تناسب ) بين
رابط و مربوط شرط است ؟
به علاوه صعود و نزول و مقابله مستلزم تحيز (جهت داشتن ) است , حال
آن كه جهان وراى ماده داراى تجرد محض (عارى از صفات جسمانى ) است .
برخى روشن فكران غرب زده كه به اصطلاح گرايش دينى پيدا كرده اند, با نگاهى نو به پديده وحى
مـى گـويـند: آن چه پيامبران با نام وحى عرضه كرده اند, انعكاس افكار درونى آنان است پيامبران
مـردانـى خـيـرانـديـش و اصـلاح طـلب بوده اند كه خيرانديشى درونشان به صورت وحى و گاه
به صورت ملك تجسم يافته و گمان برده اند كه از جاى گاهى ديگر بر آنان الهام شده است و بدين
سبب برخى نادرستى ها كه در گفته ها و نوشته هاى آنان يافت مى شود, بديهى و طبيعى است ,زيرا
ساختار فكرى و انديشه چنين مردانى مولود محيط و جو حاكم بر افكار و عقايدمردم آن زمان است
از هـمـيـن رو در گفتارشان برخى باورهاى زمان خويش راآورده اند كه سپس نادرستى آن ثابت
شده است وگرنه , خداوند اعلى و اشرف از آن است كه نادرستى هايى در سخنش يافت شود ((30)) .
ارائه ايـن گـونه تفسير از جاى گاه پيامبران الهى در واقع انكار نبوت است , و گوياى اين است كه
ارائه كـنندگان اين تفاسير يا پيامبران را افرادى ساده لوح فرض كرده اندكه واقعيت را از تخيلات
تـشـخـيـص نـداده انـد, يا آنان را حيله گر و دروغ گوپنداشته انددر حالى كه درستى و صداقت ,
بزرگى و جلالت شان انبيا بر همگان روشن است اين روشن فكران دچار دو اشتباه شده اند:.
1 براى تحقيق و بررسى نمونه هاى وحى آسمانى به كتاب هاى تحريف شده كه ترجمه هاى ناقص و
آمـيخته با تصرفات ديگران است رجوع كرده اند در حالى كه قبلامى بايست از صحت اين نوشته ها
اطمينان پيدا مى كردند.
2 انسان را موجودى مادى فرض كرده اند حال آن كه انسان تركيبى از روح وجسد است كه روحش
از سـنـخ مـلا اعلى است و سنخيت كه شرط برقرارى رابطه محسوب مى شود, وحى را امكان پذير
مى كند.
در بيان بعد ملكوتى انسان , مولوى عارف بلندآوازه مى گويد:.
((من ملك بودم و فردوس برين جايم بود ـــــ آدم آورد در اين دير خراب آبادم )).
مشابه بيت فوق به زبان عربى توسط دانش مند بزرگ ابن سينا نيز بيان شده است :.
((هبطت اليك من المحل الارفع ـــــ ورقا ذات تعزز و تمنع )).
و در اشعار منسوب به حضرت اميرالمؤمنين (ع ) آمده است :.
((اتزعم انك جرم صغير ـــــ و فيك انطوى العالم الاكبر)).
در ايـن بـيت به اين واقعيت اشاره شده است كه تمامى مراتب عالم وجودى دروجود انسان نهفته
است .
مـسـالـه روحانيت انسان و سنخيت او با ملا اعلى در جاى خود به طور مفصل بحث شده است ولى
براى اين كه بتوانيم بحث وحى و جاى گاه آن را به خوبى روشن سازيم , به توضيحاتى چند از قرآن و
حديث اشاره مى كنيم .
روحانيت انسان .
روحـانـيت انسان يكى از مسائلى است كه از ديرباز فكر بشر را به خود مشغول ساخته است توجه به ايـن مـسـاله باعث شده كه موضوع روحانيت انسان در فلسفه ,فرهنگ و هنر نيز جاى گاه خاصى
پـيـدا كـنـد هـم چنين در قرآن و حديث بارها بدان اشاره شده و در فلسفه اسلامى نيز اين مساله
مـطـرح بـوده اسـت در ايـن جـا بـه گـوشـه اى از آن چـه در قرآن و حديث در اين باره آمده است ,
مى پردازيم :.
انسان موجودى دوجانبه است كه در ميانه دو جهان ماده و مجردات قرار دارد وداراى روح و جسم
اسـت از جـانـب روح متعالى است و دست بر آسمان دارد و ازسوى جسم متسافل است و بر زمين
دست نهاده است قرآن پس از آن كه مراحل آفرينش انسان را ـ در دوران جنينى ـ وصف مى كند, در
مـراحـل پـى درپـى او را به جايى مى رساند كه از جهان ماده فراتر رفته و روح متعالى در او دميده
مـى شـود: ((ولـقـد خـلقنا الا نسان من سلالة من طين ثم جعلناه نطفة في قرار مكين ثم خلقنا
الـنـطـفة علقة فخلقنا العلقة مضغة فخلقنا المضغة عظاما فكسونا العظام لحما ((31)) , و به يقين
انسان را ازعصاره اى از گل آفريديم , سپس او را نطفه اى در جاى گاه استوارى [ رحم ] قرارداديم ,
سـپـس نطفه را به صورت علقه [ خون بسته ] و علقه را به صورت مضغه [ چيزى شبيه گوشت نرم
شـده ] و مـضـغه را [ كه حالت غضروفى دارد] به صورت استخوان هايى در آورديم و بر استخوان ها
گوشت پوشانيديم )).
قرآن تا اين جا مراحل وجود مادى انسان را مطرح مى كند, آن گاه مى فرمايد: (( ثم انشاناه خلقا آخر
فتبارك اللّه احسن الخالقين ((32)) , سپس آن را آفرينش تازه اى داديم ,پس گرامى باد خدايى كه
بهترين آفرينندگان است )) اين آفرينش ديگر, همان روح انسان است كه پس از گذشت چهار ماه
ـ دوران جـنين ـ بر او دميده مى شود در آيه ديگرى نيز به اين دو مرحله آفرينش اشاره شده است :
((و بـدا خـلـق الا نـسـان مـن طين , ثم جعل نسله من سلالة من ما مهين , ثم سواه و نفخ فيه من
روحه ((33)) , و آفرينش انسان رااز گل آغاز كرد, سپس نسل او را از چكيده آبى پست آفريد سپس
[ اندام ] او راموزون ساخت و از روح خويش در وى دميد)).
نـكته جالب در اين آيه آن است كه روح دميده شده در انسان از سنخ عالم ملكوت معرفى مى شود
(من روحه ) و به خود پروردگار نسبت داده مى شود و نشان مى دهد كه روح فراتر از سنخ ماديات
اسـت امـام صـادق (ع ) در ايـن زمينه مى فرمايد:((ان اللّه خلق خلقا و خلق روحا ثم امر ملكا فنفخ
فـيـه ((34)) , خـداونـد آفـريده اى آفريدو روحى آفريد سپس فرشته اى را دستور داد تا روح را در
آفـريـده بدمد)) انسان ازديدگاه قرآن , آفريده اى است كه از جسم و روح به وجود آمده است , ابتدا
كالبدى آفريده شده و سپس روان جاويد در آن دميده شده است .
از ديـدگاه فلسفه , انسان يك موجود مادى محض نيست يعنى انسان به همين پديده جسمانى كه
از گـوشت و پوست و استخوان و عضلات تشكيل يافته است منحصر نمى شود بلكه وجودى والاتر
دارد كـه او را در مـرتـبه اى فراتر از جهان ماده قرار مى دهد, و از چارچوپ جسمانى محض خارج
مى كند ((35)) .
بر اساس توضيحات فوق , انسان در وجود خود داراى دو جنبه است : جنبه جسمانى و روحانى پس
عجيب نيست كه احيانا با عالم ماوراى ماده ارتباط برقراركند زيرا چنين ارتباطى مربوط به جنبه
روحى و باطنى اوست , كه ارتباطى پوشيده است , و همين امر پديده وحى را تشكيل مى دهد.
وحى يك پديده روحانى است و در افرادى يافت مى شود كه داراى خصايص روحى والا هستند اين
خـصـايـص در وجـود آن ها صلاحيت ارتباط با عالم بالا رابه وجود مى آورد لذا مكاشفاتى در باطن
بـراى آن ها رخ مى دهد, يا مطالبى به آنان الهام مى شود, كه از خارج وجودشان نشات گرفته است
ايـن الهامات و مطالب ازخارج بر آنان القا مى شود نه اين كه از داخل ضمير آنان بر ايشان جلوه گر
شود,چنان كه منكران وحى تصور كرده اند.
بنابراين وحى يك پديده فكرى يا انعكاس حالت درونى نيست كه براى پيامبران رخ داده باشد, بلكه
يـك الـقـاى روحـانـى اسـت كـه از عـالـم بالا انجام گرفته است منتهادر اين ميان چيزى كه ما
نـمـى تـوانـيـم آن را درك كـنـيم , اگرچه يك واقعيت بوده وايمانى استوار بدان داريم , چگونگى
برقرارى اين ارتباط روحانى است ما وقتى تلاش مى كنيم آن را درك كنيم , مى خواهيم با معيارهاى
مـادى كيفيت اين ارتباط رادريابيم يا موقعى كه مى خواهيم آن را توصيف كنيم , با الفاظ و كلماتى
اين ارتباط راوصف مى كنيم كه براى مفاهيمى وضع شده كه از دايره محسوسات فراتر نرفته است
بنابراين موضوع هم چنان بر ما پنهان مى ماند تعبيرات در اين باره جنبه استعاره و تشبيه داشته و به
مـجـاز و كـنايه مى ماند, و هرگز اين تعبيرات حقيقى و واقع نمانيستند پس گرچه پديده وحى
قابل قبول بوده و پايه ايمان را تشكيل مى دهد, ولى قابل وصف و درك حقيقى نيست در واقع وحى
صرفا يك پديده روحى است كه فقط براى كسانى قابل درك است كه اهليت و شايستگى آن را دارند
.
كيفيت نزول وحى .
پيامبر(ص ) هنگام نزول وحى مستقيم , بر خود احساس سنگينى مى كرد, و ازشدت سنگينى كه بر او وارد مـى شـد بـدنش داغ مى شد, و از پيشانى مباركش عرق سرازير مى گشت اگر بر شترى يا
اسـبـى سوار بود, كمر حيوان خم مى شد و به نزديك زمين مى رسيد على (ع ) مى فرمايد: ((موقعى
كـه سـوره مـائده بـر پـيـامبر نازل شد, ايشان بر استرى به نام ((شهبا)) سوار بودند وحى بر ايشان
سنگينى كرد, به طورى كه حيوان ايستاد و شكمش پايين آمد ديدم كه نزديك بود ناف او به زمين
بـرسـد, در آن حـال پـيـامـبـر از خـود رفـت و دسـت خـود را بـر سـر يـكـى از صـحـابـه
نـهـاد)) ((36)) عـبـادة بـن صـامـت مـى گويد: ((هنگام نزول وحى گونه هاى پيامبر(ص ) درهم
مـى كـشـيـد و رنـگ او تـغـيـيـرمى كرد در آن حال سر خود را فرو مى افكند و صحابه نيز چنين
مى كردند)) ((37)) گاه مى شد كه زانوى پيامبر بر زانوى كسى بود, در آن حال وحى نازل مى شد,
آن شـخـص تـحـمل سنگينى زانوى پيامبر را نداشت ما نمى دانيم چرا پيامبر(ص ) دچاراين حالت
مـى شد, چون از حقيقت وحى آگاه نيستيم براى تفصيل بيش تر مى توان به كتاب هايى كه درباره
وحى و كيفيت آن نگاشته شده است مراجعه كرد ((38)) .
در طـول تاريخ گروهى از معاندان سعى نموده اند با ساختن داستان هاى بى اساس و موهون , اصل
مـهـم وحـى را زير سؤال ببرند آنان در اين راستا افسانه هايى درزمينه وحى بر پيامبر اسلام , جعل
كرده اند در اين جا براى دفع شبهه مقدمه اى را بادو پرسش آغاز مى كنيم :.
1 آيا ممكن است پيامبرى , در آغاز بعثت به خود گمان ناروا برد و در آن چه بر اوپديد گشته است
شك و ترديد نمايد؟
.
2 آيا امكان دارد كه گاه شيطان , در امر وحى دخالت كند و تسويلات خود رابه صورت وحى جلوه
دهد؟
.
در گفته هاى اهل بيت (ع ) و تعاليم عاليه اى كه از خاندان پيامبر اكرم (ص ) صادرشده , پاسخ هر دو
سؤال منفى است ولى در نوشته هاى اهل حديث ـ كه از غيرطريق اهل بيت (ع ) گرفته شده است ـ
جواب مثبت است آنان رواياتى در اين زمينه آورده اند كه با مقام عصمت منافات دارد و علاوه برآن
پايه و اساس نبوت را زيرسؤال مى برد.
ايـنك براى نمونه به دو داستان برگرفته شده از روايات اهل حديث اشاره و بادلايل عقلى و نقلى
ساختگى بودن آن ها را روشن مى كنيم :.
داستان ورقة بن نوفل .
ورقـة بـن نـوفل از عموزادگان خديجه و فردى با سواد اندك و كم و بيش از تاريخ انبياى سلف با خـبـر بـود در وصف او گفته اند: ((و كان قارئا للكتب و كانت له رغبة عن عبادة الاوثان )) ((39))
مـى گويند: او بود كه پيامبر اسلام (ص ) را از نگرانى ـ كه در آغازبعثت برايش رخ داده بود ـ نجات
داد بخارى , مسلم , ابن هشام و طبرى شرح واقعه را چنين گفته اند:.
آن گاه كه محمد(ص ) در غار حرا با خداى خود خلوت كرده بود, ناگهان ندايى به گوشش رسيد
كـه او را مـى خواند سربلند كرد تا بداند كيست , با موجودى هول ناك مواجه گرديد وحشت زده به
هـر طـرف مـى نـگـريـست همان صورت وحشت ناك رامى ديد كه آسمان را پر كرده بود از شدت
وحـشـت و دهـشـت از خـود بـى خود شد ودر اين حال مدت ها ماند خديجه كه از تاخير او نگران
شـده بـود, كـسـى را به دنبال اوفرستاد ولى او را نيافت , تا آن كه پيامبر(ص ) به خود آمد و به خانه
رفـت , ولـى بـاحـالـتـى هـراسـنـاك و خود باخته خديجه پرسيد: تو را چه مى شود؟
گفت : ((از
آن چـه مـى تـرسـيـدم بـر سـرم آمـد پـيـوسـته در بيم آن بودم كه مبادا ديوانه شوم , اكنون دچار
آن شده ام !)) خديجه گفت : هرگز گمان بد به خود راه مده تو مرد خدا هستى و خداوندتو را رها
نـمـى كـنـد حتما نويد آينده روشنى است سپس براى رفع نگرانى كامل پيامبر(ص ), او را به خانه
ورقـة بن نوفل برد و شرح ماجرا را به او گفت ورقه پرسش هايى از پيامبر(ص ) كرد, در پايان به وى
گـفـت : نـگـران نـباش , اين همان پيك حق است كه بر موسى كليم نازل شده و اكنون بر تو نازل
گـرديـده اسـت و نبوت تو رانويد مى دهد گويند اين جا بود كه پيامبر اكرم (ص ) احساس آرامش
كـرد و فـرمـود:اكـنـون دانـسـتم كه پيامبرم ((فعند ذلك اطمان باله و ذهبت روعته و ايقن انه
نبي )) ((40)) .
ايـن داسـتـان يـكـى از ده هـا داسـتان ساخته شده كينه توزان دو قرن اول اسلام است كه خود را
مسلمان معرفى نموده , با ساختن اين گونه حكايت هاى افسانه آميز, ضمن سرگرم كردن عامه , در
عـقـايد خاصه ايجاد خلل مى كردند و تيشه به ريشه اسلام مى زدند در سال هاى اخير نيز دشمنان
اسـلام ايـن داسـتان و داستان هاى مشابه ـاز جمله داستان آيات شيطانى ـ را دست آويز خود قرار
داده , بر سستى پايه هاى اوليه اسلام شاهد گرفته اند.
چـگـونـه پيامبرى كه مدارج كمال را صعود نموده , از مدت ها پيش نويد نبوت رادر خود احساس
كـرده , حقايق بر وى آشكار نشده است در حالى كه بالاترين ووالاترين عقول را در خود يافته است :
((ان اللّه وجـد قـلب محمد(ص ) افضل القلوب و اوعاها, فاختاره لنبوته )) چگونه انسانى كه چنين
تكامل يافته است , در آن موقع حساس , نگران مى شود و به خود شك مى برد, سپس با تجربه يك زن
و پـرسـش يـك مـرد كـه انـدك سـوادى دارد ايـن نـگرانى از وى رفع مى شود, آن گاه اطمينان
حـاصـل مـى كـند كه پيامبر است ؟
! اين داستان , علاوه برآن كه با مقام شامخ نبوت منافات دارد, با
ظـواهـر آيـات و روايـات صـادره از اهل بيت (ع ) نيز مخالف است در اين جاضمن بيان اقوال برخى
بزرگان در باره اين داستان , به ذكر دلايل ساختگى بودن آن مى پردازيم :.
قـاضى عياض ((41)) (متوفاى 544) در بيان اين نكته كه امر وحى بر شخص پيامبر فاقد هرگونه
ابـهام و شك است مى گويد: ((هرگز نشايد كه ابليس در صورت فرشته درآمده و امر را بر پيامبر
مـشـتـبـه سـازد, نه در آغاز بعثت و نه پس از آن و همين آرامش و استوارى و اعتماد به نفس , كه
پـيـامـبـر اكـرم (ص ) در اين گونه مواقع از خودنشان داد, خود يكى از دلايل اعجاز نبوت به شمار
مـى رود آرى هـرگز پيامبر شك نمى كند و ترديد به خود راه نمى دهد كه آن كه بر او آمده فرشته
اسـت و از جـانـب حـق تـعالى پيام آورده است به طور قطع امر بر او آشكار است , زيرا حكمت الهى
اقـتضامى كند كه امر بر وى كاملا روشن شود تا آشكارا آن چه مى بيند, لمس كند يا دلايل كافى در
اخـتـيـار او قرار مى دهد تا كلمات اللّه ثابت و استوار جلوه كند ((و تمت كلمة ربك صدقا و عدلا لا
مبدل لكلماته )) ((42)) .
امين الاسلام طبرسى نيز بيان مى كند كه براى آن كه پيامبر بتواند ديگران را باوحى هدايت نمايد,
خـود بـايـد از هـرگـونـه خـطـا و اشـتباه در دريافت وحى مصون باشد لذا در تفسير سوره مدثر
مـى گـويد: ((ان اللّه لا يوحي الى رسوله الا بالبراهين النيرة و الايات البينة الدالة على ان ما يوحى
اليه انما هو من اللّه تعالى فلا يحتاج الى شي سواها لا يفزع و لا يفزع و لا يفرق ((43)) , به درستى كه
خـداونـد وحـى نـمى كندبه رسولى مگر با دلايل روشن و نشانه هاى آشكار كه خود دلالت دارد بر
اين كه آن چه بر او وحى مى شود, از جانب حق تعالى است و به چيز ديگرى نيازنداردهرگز ترسانده
نمى شود و نمى هراسد و به خود نمى لرزد)).
به طور كلى آيات قرآنى بر اين نكته تصريح دارند كه پيامبران الهى از آغاز وحى ,پيام ها را به روشنى
دريـافت نموده و دچار شك و ترديد نمى شوند مقام حضور درپيش گاه حق جاى گاهى است كه
در آن وهـم و شـك و تـرس راه نـدارد موسى (ع ) درآغاز بعثت مورد عنايت خاص پروردگار قرار
گرفته , به او خطاب مى شود: ((يا موسى اني انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى , و انا
اخترتك فاستمع لما يوحى , انني انااللّه لا اله الا انا فاعبدني و اقم الصلاة لذكري ((44)) , اى موسى !
ايـن مـنـم پـرودگـار تـو,پاى پوش خويش بيرون آور كه در وادى مقدس طوى هستى و من تو را
بـرگـزيـده ام ,پـس بـه آن چـه وحـى مـى شـود گـوش فـرا ده مـنـم , مـن , خـدايى كه جز من
خـدايى نيست پس مرا پرستش كن و به ياد من نماز برپا دار)) سپس به او دستور داده مى شود: ((و
الـق عـصـاك , فـلما رآها تهتز كانها جان ولى مدبرا و لم يعقب , و عصايت رابيفكن , پس چون آن را
هم چون مارى ديد كه مى جنبد [ ترسيد و] به عقب برگشت و[ حتى ] پشت سر خود را ننگريست ))
از ايـن جـهت مورد عتاب قرار گرفت : ((يا موسى لا تخف اني لا يخاف لدي المرسلون ((45)) , اى
مـوسـى نترس كه رسولان در نزد من نمى ترسند)) بدين ترتيب به محض ايجاد ترس , عنايت الهى
شامل حال پيامبر الهى گشته او را از هرگونه هراس رها كرده است اين يك قانون كلى است هر كه
درآن جاى گاه شرف حضور يافت , از چيزى خوف ندارد, زيرا در سايه عنايت الهى قرار گرفته و در
فضايى امن و آرامش بخش استقرار يافته است .
بـراى آن كـه ابراهيم خليل الرحمان (ع ) آرامش و عين اليقين پيدا كند, پرده از پيش روى او بركنار
شد تا حقايق عالم ملكوت بر او مكشوف گردد: ((و كذلك نري ابراهيم ملكوت السماوات و الا رض
و لـيـكـون مـن الموقنين ((46)) , و اين گونه ملكوت آسمان ها وزمين را به ابراهيم نمايانديم تا از
جمله يقين كنندگان باشد)).
آيات فوق نشان مى دهند كه پيامبران در محضر الهى داراى بينشى روشن وعارى از هرگونه شك
و ريـب هـستند هم چنين ملكوت آسمان ها و زمين بر آنان منكشف گرديده تا از موقنين شوند آيا
پيامبر اسلام از اين قانون مستثنى بود تا درچنان موقع حساس و سرنوشت ساز به خود رها شود, به
خـويشتن گمان بد برد و دربيم و هراس به سر برد؟
آيا پيامبر اسلام مقامى كمتر از مقام موسى و
ابراهيم خليل داشت تا عنايتى كه خدا درباره آنان روا داشته است , درباره او روا ندارد؟
.
مـولـى امـيرالمؤمنين (ع ) درباره پيامبر اكرم (ص ) مى فرمايد: ((و لقد قرن اللّه به (ص ) من لدن ان
كـان فـطـيـمـا, اعـظم ملك من ملائكته , يسلك به طريق المكارم ومحاسن اخلاق العالم ليله و
نـهاره ((47)) , خداوند شبانه روز فرشته اى را بر او گمارده بود تا او را به كمالات انسانى رهنمون
باشد)).
در ايـن زمـيـنـه روايـات صحيحه فراوان وارد شده است كه برخى از آن ها به عنوان نمونه ذكر شد
علاوه بر اشكالات فوق , ايرادهاى ديگرى نيز به شرح ذيل بر داستان ياد شده وارد است :.
1 سـلـسـله سند داستان به شخص نخست كه شاهد داستان باشد نمى رسد,ازاين رو روايت چنين
داستانى , مرسله تلقى مى شود.
2 اخـتـلاف نـقـل داسـتان , خود گواه ساختگى بودن آن است در يكى از نقل هاچنين آمده است :
خديجه خود به تنهايى نزد ورقه رفت , در ديگرى آمده است كه پيامبر را با خود برد, در سومى ورقه
خود پيامبر را در حال طواف ديد, از او جوياشد و بدو گفت , در چهارمى ابوبكر بر خديجه وارد شد
و گفت : محمد را نزد ورقه روانه ساز اختلاف متن به حدى است كه مراجعه كننده متحير مى شود
كدام را باوركند, و نمى توان ميان آن ها سازش داد.
3 در مـتن بيش تر نقل ها علاوه برآن كه نبوت پيامبر را نويد داده , آمده است : ((ولئن ادركت ذلك
لانـصـرنـك نصرا يعلمه اللّه )), يا ((فان يبعث و انا حي فساعزره وانصره و اؤمن به )), يعنى هرگاه
دوران بـعـثـت او را درك كنم به او ايمان آورده او را يارى ونصرت خواهم نمود محمدبن اسحاق ,
سـيره نگار معروف نيز اشعارى از ورقه مى آورد كه كاشف از ايمان راسخ وى به مقام رسالت پيامبر
اسـت ((48)) غـافـل ازآن كـه , ورقه تا ظهور دعوت حيات داشت , ولى هرگز به دين مبين اسلام
مـشـرف نگرديد, ((و مات كافرا)) و در حديث ابن عباس آمده است : ((فمات ورقة على نصرانيته ))
بـرهـان الـديـن حلبى در كتاب ((السيرة النبوية )) آورده كه ورقة بن نوفل چهارسال پس از بعثت
بـدرود حيات گفت و از كتاب ((الامتاع )) ابن جوزى آورده كه اوآخرين كسى است كه در دوران
((فـترت )) (سه سال نخست نبوت ) وفات يافت درحالى كه اسلام نياورده بود و از ابن عباس نقل
مـى كـند كه گفته : ((انه مات على نصرانيته )) ((49)) ابن عساكر صاحب تاريخ دمشق مى گويد:
((و لا اعـرف احـدا قـال انـه اسلم )) ((50)) ابن حجر از تاريخ ابن بكار مى آورد: روزى ورقه از كنار
بـلال حـبـشـى عـبـور مى كرد, در حالى كه قريش او را شكنجه مى دادند و او پيوسته مى گفت :
احـداحـد ابـن حـجـر گـويـد: ((پـس او تـا زمـان ظـهـور دعـوت حـيـات داشـت , ولـى چـرا
اسـلام نـياورد؟
)) ((51)) اين ها خود دليل بر تعارض اين دو دسته از اخبار و ساختگى بودن داستان
اسـت به هر حال شيوع اين گونه داستان ها و مفاسد مترتب برآن ها يكى ازدست آوردهاى ناميمون
تمسك به غير اهل بيت (ع ) در نقل روايات و فهم صحيح اسلام مى باشد.
افسانه غرانيق (آيات شيطانى ).
دومين داستان كه دست آويز بيگانه گان قرار گرفته و سند نبوت را زير سؤال برده ,افسانه غرانيق است كه به آيات شيطانى معروف گشته است داستان سرايان آورده اند: پيامبر(ص ) پيوسته در اين
آرزو بـود كه ميان او و قريش هم بستگى صورت گيرد, از جدايى قوم خويش نگران بود در يكى از
روزها كه او در كنار كعبه نشسته بودو در اين انديشه فرو رفته بود و گروهى از قريش در نزديكى
او بـودند در آن هنگام سوره ((نجم )) بر وى نازل گرديد پيامبر(ص ) همان گونه كه سوره بر وى
نـازل مـى شـد,آن را تـلاوت مـى فرمود: ((و النجم اذا هوى , ماضل صاحبكم و ما غوى , و ما ينطق
عـن الـهـوى , ان هو الا وحى يوحى , علمه شديد القوى )), تا رسيد به آيه ((افرايتم اللا ت و العزى ,
ومـناة الثالثة الا خرى )) ((52)) كه شيطان در اين ميانه دخالت نمود و بدون آن كه پيامبر(ص ) پى
بـبـرد, بـه او الـقا كرد: ((تلك الغرانيق العلى و ان شفاعتهن لترتجى )) ((53)) سپس بقيه سوره را
ادامه داد.
مـشـركان كه گوش فرا مى دادند تا اين عبارت را ـ كه وصف آلهه (بت ها) مى كرد واميد شفاعت
آن ها را نويد مى داد ـ شنيدند, خرسند شدند و موضع خود را نسبت به مسلمانان تغيير داده , دست
برادرى و وحدت به سوى آنان دراز كردند و همگى شادمان گشتند و اين پيش آمد را به فال نيك
گـرفـتند اين خبر به حبشه رسيدمسلمانان كه بدانجا هجرت كرده بودند از اين پيش آمد خشنود
شـده , هـمـگـى بـرگـشـتـند و در مكه با مشركان برادرانه به زندگى و هم زيستى خويش ادامه
دادنـدپـيـامـبـر(ص ) نـيـز بـيش از همه از اين توافق و هماهنگى خرسند شده بود شب هنگام كه
پـيـامـبـر(ص ) بـه خـانـه بـرگشت , جبرئيل فرود آمد, از او خواست تا سوره نازل شده را بخواند
پـيـامـبـر(ص ) خـواند تا رسيد به عبارت ياد شده ناگهان جبرئيل نهيب زد:ساكت باش ! اين چه
گـفـتـارى اسـت كـه بر زبان مى رانى آن گاه بود كه پيامبر(ص ) به اشتباه خود پى برد و دانست
فريبى در كار بوده و ابليس تلبيس خود را بر وى تحميل كرده است ! پيامبر(ص ) از اين امر به شدت
نـاراحـت گرديد و از جان خودسير گرديد گفت : ((عجبا! بر خدا دروغ بسته ام , چيزى گفته ام
كه خدا نگفته است , آه چه بدبختى بزرگى )) ((54)) .
بـنابر برخى نقل ها پيامبر(ص ) به جبرئيل گفت : ((آن كه اين دو آيه را بر من خواند,در صورت به
تو مى مانست )) جبرئيل گفت : پناه بر خدا چنين چيزى هرگز نبوده است بعد از آن حزن و اندوه
پيامبر(ص ) بيش تر و جانكاه تر گرديد گويند: درهمين باره , آيه ذيل نازل شد:.
((و ان كادوا ليفتنونك عن الذي اوحينا اليك لتفتري علينا غيره و اذن لا تخذوك خليلا, ولولا ان
ثبتناك لقد كدت تركن اليهم شيئا قليلا, اذن لا ذقناك ضعف الحياة و ضعف الممات ثم لاتجد لك
علينا نصيرا ((55)) , نزديك بود آنان تو را [ با نيرنگ هاى شان ] از آن چه بر تووحى كرده ايم بفريبند,
تـا جـز آن چـه را كه گفته ايم به ما نسبت دهى و در آن صورت ,تو را به دوستى خود برگزينند و
اگر تو را استوار نمى داشتيم [ و در پرتو مقام عصمت , مصون از انحراف نبودى ] نزديك بود [ لغزش
نـموده ] به سوى آنان تمايل كنى هرگاه چنين مى كردى ما دو برابر شكنجه در زندگى دنيا و دو
برابر شكنجه پس از مرگ را به تو مى چشانديم , سپس در برابر ما, ياورى براى خود نمى يافتى )).
ايـن آيه بر شدت حزن پيامبر افزود و هم واره در اندوه و حسرت به سر مى برد تاآن كه مورد عنايت
حق قرار گرفت و براى رفع اندوه و نگرانى وى اين آيه نازل شد:((و ما ارسلنا من قبلك من رسول
و لا نـبي الا اذا تمنى القى الشيطان في امنيته فينسخ اللّه مايلقي الشيطان ثم يحكم اللّه آياته واللّه
عـلـيـم حـكـيـم ((56)) , پيامبرى را پيش از تونفرستاده ايم مگر آن كه خواسته اى داشته باشد كه
شـيـطـان در خواسته او القااتى نموده ولى خداوند آن القاات را از ميان برده پايه هاى آيات خود را
مـسـتـحـكـم مـى سـازد)) آن گـاه خـاطـر وى آسوده گشت و هرگونه اندوه و ناراحتى از وى
زايل گرديد ((57)) .
ايـن افسانه را هيچ يك از محققين علماى اسلام نپذيرفته و آن را خرافه اى بيش ندانسته اند قاضى
عـيـاض مـى گـويـد: ((ايـن حـديث در هيچ يك از كتب صحاح نقل نشده و هرگز شخص مورد
اعـتمادى آن را روايت نكرده است و سند متصلى هم ندارد صرفا مفسرين ظاهرنگر و تاريخ نويسان
خـوش بـاور, آنـان كه فرقى ميان سليم وسقيم نمى گذارند و در جمع آورى غرايب و عجايب ولع
مى ورزند, آن را روايت كرده اند و دست به دست گردانده اند قاضى بكربن علا راست گفته است كه
مسلمانان گرفتار چنين هوس خواهانى شده اند با آن كه سند اين حديث سست و متن آن مشوش و
مضطرب و دگرگون است )) ((58)) .
ابـوبـكـر ابـن الـعـربى مى گويد: ((هر آن چه طبرى در اين مورد روايت كرده باطل است و اصلى
ندارد)) ((59)) محمدبن اسحاق رساله اى درباره اين حديث نگاشته وكاملا آن را تكذيب كرده است
و آن را سـاخـته و پرداخته زنادقه مى داند ((60)) استادمحمد حسين هيكل گفتار دقيقى درباره
اين افسانه دارد و با بيانى روشن تناقض گويى و دروغ بودن آن را آشكار مى سازد ((61)) .
ظـاهـرا نيازى نيست تا تهافت و عدم انسجام صدر و ذيل اين افسانه را بازگو كنيم ,زيرا با مختصر
دقـت بـر هـر خـوانـنـده اى امـر روشن مى شود جالب آن كه جعل كننده اين افسانه ناشيانه عمل
كـرده اسـت , زيـرا اين سوره با جمله ((و النجم اذا هوى , ماضل صاحبكم و ما غوى , و ما ينطق عن
الهوى , ان هو الا وحي يوحى , علمه شديد القوى ))آغاز شده است در اين آيات بر عدم ضلالت و اغوا
و نـطق از روى هوى براى پيامبرتاكيد شده است هم چنين تصريح شده كه هرچه پيامبر مى گويد
وحـى اسـت ((ان هـوالا وحـي يـوحى )) و اگر چنين بود كه ابليس بتواند در اين جا تلبيس كند,
لازمه اش تكذيب كلام خداست و هرگز شيطان , بر خواست خدا غالب نيايد ((ان كيد الشيطان كان
ضعيفا)) ((62)) ((كتب اللّه لا غلبن انا و رسلي ان اللّه قوي عزيز)) ((63)) عزيز, كسى راگويند كه
ديگرى نتواند بر او چيره گردد چگونه ابليس كه در موضع ضعف قرار داردمى تواند بر خدا كه در
موضع قوت است , چيره شود؟
.
در قـرآن بـه صـراحت هرگونه سلطه ابليس را بر مؤمنان كه در پناه خدايند نفى مى كند خداوند
مـى فـرمـايـد: ((انه ليس له سلطان على الذين آمنوا و على ربهم يتوكلون )) ((64)) و ((ان عبادي
لـيـس لـك عـليهم سلطان )) ((65)) شيطان خود گويد: ((وما كان لي عليكم من سلطان الا ان
دعـوتـكـم فـاستجبتم لي ((66)) , مرا بر شما سلطه اى نبودجز آن كه شما را خواندم و خود اجابت
كرديد)) پس چگونه , ابليس مى تواند برمشاعر پيامبر اسلام چيره گردد؟
.
بـه عـلاوه خـداونـد صـيـانـت قـرآن را چـنـيـن ضمانت كرده است : ((انا نحن نزلنا الذ كر وانا له
لحافظون )) ((67)) و ((لا ياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه تنزيل من حكيم حميد)) ((68))
بـنـابـرايـن قـرآن در بـستر زمان , هم واره از گزند حوادث در امان خواهدبود هرگز كسى ياراى
دست برد, افزودن و كم كردن آن را ندارد پس چگونه ابليس توانست در حال نزول , به آن دست برد
زند و برآن بيفزايد؟
مخصوصا كه پيامبراكرم (ص ) معصوم است , به ويژه در دريافت و ابلاغ شريعت
ايـن امـر مـورد اجـماع امت است هرگز نيرنگ هاى شيطان در اين باره كارگر نيست پيامبر(ص )
اشـتـبـاه نـمـى كـند, خطا نمى رود و كسى و چيزى بر عقل و فكر و انديشه وى چيره نمى شوداو
مشمول عنايت حق قرار گرفته ((واصبر لحكم ربك فانك باعيننا ((69)) , شكيبا باش در پيش گاه
فـرمان پروردگارت , كه در پوشش عنايت ما قرار دارى )) و هرگز خدا او رابه خود رها نمى كند و
نـمى گذارد در چنگال اهريمن اسير گردد از آن گذشته پيامبر,عرب است , فصيح ترين ناطقان
بـه ((ضاد)) است ((70)) بر روابط و مناسبات كلامى بهتر از هركس واقف است , نمى توان باور كرد
كـه آن حـضـرت تـهـافـت مـيـان آن عبارت شرك آميز و دو آيه پس از آن يعنى ((ان هي الا اسما
سميتموها انتم و آباؤكم ما انزل اللّه بها من سلطان ان يتبعون الا الظن )) ((71)) را كه آلهه مشركان
را بـه باد انتقاد گرفته و بى اساس شمرده است , درك نكند حتى اگر بپذيريم كه او اين تناقض را
درك نـكرده ,مشركان چگونه اين تناقض را پذيرفتند؟
بقيه آيات تا آخر سوره نيز چيزى جز انتقادو
نـكوهش و بى ارج دانستن عقايد قريش نيست بدين ترتيب هر انسان انديش مندى واهى بودن اين
افسانه را به روشنى درمى يابد.
امـا دو آيـه مورد استشهاد اهل حديث كه به عنوان تاييد آورده اند, هرگز ربطى به افسانه ياد شده
ندارد:.
1 آيـه ((فينسخ اللّه ما يلقي الشيطان )) ((72)) گوياى اين حقيقت است كه هر صاحب شريعتى در
اين آرزوست تا كوشش وى نتيجه بخش باشد, اهداف و خواسته هاى اوجامه عمل بپوشد, كلمة اللّه
در زمين مستقر شود, ولى شيطان پيوسته در راه تحقق اين اهداف عالى سنگ اندازى مى كند, سد
راه به وجود مى آورد ((القى الشيطان في امنيته )) ((73)) , ولى ((ان اللّه قوي عزيز)) ((74)) و ((ان
كـيـد الـشـيطان كان ضعيفا)) ((75)) پس هر آن چه ابليس در اين راه تلبيس كند و سد راه ايجاد
نـمايد, خداوند آن را در هم شكسته ((بل نقذف بالحق على الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق )) ((76)) ,
تـمـامى آن چه رشته است از هم مى گسلد ((فينسخ اللّه ما يلقي الشيطان ثم يحكم اللّه آياته و اللّه
عليم حكيم )) ((77)) و آيات و بينات الهى را استوارتر مى كند.
2 آيـه تـثـبـيـت ((78)) مـقـام عصمت انبيا را ثابت مى كند اگر عصمت , كه همان عنايت الهى و
روشـن گـر راه پـيـامبران است , شامل حال انبيا نبود, لغزش و انحراف به سوى بد انديشان امكان
داشـت قـدرت و نفوذ طاغوتيان در ايجاد جو مناسب بااهداف پليدشان آن قدر گسترده و حساب
شده است كه ممكن است شايسته ترين افراد فريب بخورند و به سوى آنان جذب شوند صرفا عنايت
الـهـى است كه شامل بندگان صالح خود مى شود و آنان را از وسوسه ها و دسيسه هاى شيطان در
امـان نـگـاه مى دارد به هرحال , آيه تثبيت دلالت دارد بر اين كه لغزشى انجام نگرفته و اين به دليل
((لولا)) امتناعيه است (اگر نبود, چنين مى شد).
محمد حسين هيكل مى گويد: ((تمسك جستن به آيه ((لولا ان ثبتناك )) نتيجه معكوس مى دهد,
زيـرا آيـه از وقـوع لـغـزش حـكـايت نمى كند, بلكه از ثبات پيامبر كه مورد عنايت پروردگار قرار
گرفته است , حكايت دارد اما آيه ((تمنى )) ـ چنان كه گذشت ـ هيچ گونه ربطى به افسانه غرانيق
نـدارد)) ((79)) اساسا آيه مذكور درباره يك دستور عمومى است تا مسلمانان بدانند پيوسته مورد
عـنـايت پروردگار قرار دارند واگر لغزشى ناروا انجام دهند هرآينه به شديدترين عقوبت ها دچار
مى شوند و دنيا وآخرت برآن ها تنگ خواهد شد.
و اصـولا ((تمنى )) را ـ كه به معناى آرزو و خواسته است ـ به معناى ((تلاوت )) گرفتن ,كاملا فاقد
سند اعتبار است .
كاتبان وحى .
پـيـامـبر اسلام به ظاهر خواندن و نوشتن نمى دانست , و در ميان قوم خود به داشتن سواد معروف نبود زيرا هرگز نديده بودند چيزى بخواند يا بنويسد, بنابراين او را ((امى )) مى خواندند قرآن هم او
را بـا هـمـيـن وصف ياد كرده است : ((الذين يتبعون الرسول النبي الا مى )), (( فامنوا باللّه و رسوله
الـنـبـى الا مى )) ((80)) امى منسوب به ام (مادر)است و كسى را گويند كه هم چون روزى كه از
مـادر زاده شـده است فاقد سوادباشدمعناى ديگرى نيز گفته اند: منسوب به ام القرى (شهرمكه ),
يـعـنـى كـسى كه درمكه زاده شده است در قرآن در موارد ديگر نيز مشتقات اين واژه آمده است :
((هـوالـذي بـعث في الاميين رسولا منهم )) ((81)) شايد مقصود منسوبين به شهر مكه باشد,ولى
احـتـمـال نـخـست مشهورتر است و با آيه هاى ديگر قرآن بيش تر سازش دارد: ((ومنهم اميون لا
يـعلمون الكتاب الا اماني )) ((82)) , در اين آيه جمله ((لا يعلمون الكتاب ))ظاهرا تفسير ((اميون ))
اسـت و نيز از مقابله آنان (عرب ) با اهل كتاب كه اهل سوادبودند, به دست مى آيد (به جهت تناسب
در عطف ) كه مقصود, فاقد كتابت و سواداست و حديث منقول از پيامبر اكرم (ص ) كه فرمود: ((انا
امة امية لا نكتب و لانحسب ((83)) , ما مردمى هستيم فاقد سواد كتابت و نگارش حساب )) معناى
نداشتن سواد را تاييد مى كند.
آن چـه بـا مـعـجزه بودن قرآن تناسب دارد, صرفا نخواندن و ننوشتن است نه نتوانستن خواندن و
نـوشـتن ((و ما كنت تتلو من قبله من كتاب و لا تخطه بيمينك اذن لارتاب المبطلون ((84)) , تو
هـيـچ كتابى را پيش از اين نمى خواندى و با دست خود چيزى نمى نوشتى , وگرنه باطل انديشان
قـطـعـا بـه شك مى افتادند)), مبادا كسانى كه در صددتكذيب و ابطال سخنان تو هستند شك و
تـرديـد كنند اين آيه دليلى است بر اين كه پيامبر چيزى نمى خواند و نمى نوشت , ولى دلالت ندارد
كـه نـمـى تـوانـست بنويسد وبخواند و همين اندازه براى ساكت كردن معارضين كافى است , زيرا
پيامبر را هرگز باسواد نمى پنداشتند, بنابراين راه اعتراض را بر خود بسته مى ديدند.
شـيـخ ابـوجعفر طوسى در تفسير آيه مى گويد: ((مفسرين گفته اند نوشتن نمى دانست , ولى آيه
چـنـيـن دلالـتـى نـدارد صرفا گوياى اين جهت است كه نمى نوشته و نمى خوانده است و چه بسا
كسانى نمى نويسند ولى قادر بر نوشتن هستند و درظاهر وانمود مى شود كه فاقد سوادند و كتابت
نـمـى دانـنـد پس مفاد آيه چنين است :پيامبر به نوشتن و خواندن دست نزده بود و او را عادت بر
نوشتن نبود)) ((85)) .
عـلامـه طـبـاطـبـايـى فـرمـوده است : ((ظاهرالتعبير نفي العادة و هو الانسب بالنسبة الى سياق
الـحـجـة ((86)) , ظـاهـر عبارت نفى عادت ـ بر نوشتن و خواندن ـ است و اين درجهت استدلال
مناسب تر است )).