back page fehrest page next page

ما همانيم

ناصر، در خانه ابوالفتح، با فرزند بزرگ آن وزير فروتن و دين باور آشنا شده، وى را جوانى شاعر، دبير، خردمند و پرهيزگار يافت.
او از نخستين روز شعبان تا نيمه رمضان در سراى سپيد دستان بين النهرين به سر برد.
در اين مدت افزون بر زيارت يازده جايگاهى كه به اميرمؤمنان على(عليه السلام)نسبت داده مىشد، ديگر بار به گرمابهاى كه از آن رانده شده بود، سركشيد.
او و برادرش در حالى كه جامههايى نيك پوشيده بودند، بدان جايگاه گام نهادند.
گرمابهبان و همه حاضران در رخت كن به پا خواسته، آنان را احترام بسيار كردند.
چون به شستشوى پيكر پرداختند، كارگران ويژه نزدشان دويده، آنان را يارى دادند.
پس از پاكيزگى تن، هنگامى كه ديگر بار به رخت كن بازگشتند، با احترام فراوان روبهرو شدند.
حاضران همگى به پا ايستاده ماندند تا دو نيكبخت خراسانى جامه پوشيده، راه خروج پيش گرفتند.
چون مسافران نيك جامه به آستانه در گام نهادند، گرمابهبان، بدين گمان كه مردان مروى عربى نمىدانند، زير لب به يكى از يارانش چنين گفت: اينها همان جوانانند كه چندى پيش از گرمابه بيرونشان رانديم.
ناصر روى به وى كرده به تازى گفت: راست مىگويى، ما همانيم كه پلاسهاى پاره بر پشت بسته بوديم.
گرمابه بان، كه هرگز انتظار عربى دانستن مسافران نداشت، شرمنده شد و پوزش بسيار خواست.
كاروان كوچك خراسانيان سرانجام در نيمه شوال 443 هـ.
ق از بصره برون آمده، به "اُبُلّه"، شهركى در ساحل يكى از شاخههاى فرعى دجله و فرات، رفت.
آنها از آنجا به شق عثمان، كه در جنوب نهر اُبُلّه جاى داشت، گام نهاده، به انتظار نشستند تا اسباب سفر فراهم آيد; اسبابى كه در هفدهم شوّال آماده شد.

مهروبان

انديشمندبزرگ مرو روز هفدهم شوال بركشتى بزرگى كه "بوصى" نام داشت، نشست و در ميان دعاى انبوه مردمى كه به بدرقه عزيزانشان شتافته بودند، سمت مهروبان روان شد.
كشتى در مسير مهروبانبر ساحل آبادان اندكى درنگ كرد، گروهى از مسافران حصير و خوراكى خريدند، "بوصى" ديگر بار راه خويش پيش گرفت و سرانجام در مهروبان لنگر افكند.
مهروبان بندرى بزرگ با بازارهاى انباشته از كالا، مسجد آدينه نيك و كاروانسراهاى بسيار مستحكم و آباد بود.
ناصر در مسجد آدينه منبرى كهن يافت كه نام "يعقوب ليث" بر آن به چشم مىخورد.
هرچند مسافران مرو انديشه ماندن در مهروبان نداشتند، ولى درگيرى فرزندان فرمانرواى پارس و ناامنى راهها آنها را ناگزير به ماندن ساخت.
توقف در اين بندر هرگز براى انديشمند وارسته قباديان خوشايند نبود.
او، رنجيده از ناامنى راهها، پيوسته به گريز از مهروبان مىانديشيد.
بنابراين چون آوازه بزرگمرد نامور "ارّجان" محمد بن عبد الملك شنيد، شتابان نامهاى بدان شهر گسيل داشت و از وى خواست كه اسباب رهايىاش را فراهم آورد.
محمد بن عبد الملك آرزوى ناصر برآورد و سى مرد مسلح فرستاد تا دانشور بلخ را به ارّجان رسانند.
بدين ترتيب شاعر خراسانى در ميان سى رزمنده راه خاور پيش گرفت و سالم به شهر شيخ محمد بن عبدالملك رسيد.

از ارّجان تا سپاهان

ناصر در ارجان، كه شهرى بزرگ با حدود بيست هزار تن مرد و باغستانهاى نارنج، ترنج، خرماو زيتون بود، با استقبال شيخ محمد بن عبدالملك روبهرو شد.
مكانهاى ديدنى شهر را مورد بازديد قرار داد و با دانشوران مذهبهاى گوناگون، بويژه امام ابوسعيد بصرى پيشواى مكتب اعتزال، گفتگو و بحث فراوان كرد.
او تا پايان ذىحجه در آن سامان ماندگارشد و همزمان با آغاز نخستين روز محرم 444 هـ.
ق راه سپاهان پيش گرفت.
مسافران خراسانى در مسير سپاهان از لوردغان، كه در چهل فرسنگى ارّجان بود، گذشته، به لنجان رسيدند.
ناصر بر دروازه شهر نام سلطان طغرل بيك ديد و دريافت كه ديگر بار به قلمرو سلجوقيان گام نهاده است.
آنگاه هفت فرسنگ راه پيمود تا سرانجام كنگرههاى باروى اصفهان آشكار شد.
شاعر آزاد انديش قباديان در هشتم صفر 444 هـ.
ق به سپاهان، كه شهر باروهاى استوار، كوچهها و خيابانهاى پاكيزه، كاروانسراهاى فراوان، بازارهاى پر رونق، ساختمانهاى بلند و زيبا، هواى دلپذير، آب گوارا و مسجد آدينه بزرگ و نيك بود، پاى نهاد.
كاروانى كه ناصر با آن آمده بود 1300 خروار كالاى بازرگانى همراه داشت.
همه بارها و چهار پايان باركش به آرامى و آسايش، بى آنكه از نظر مكان، علوفه و فروش كالاهامشكلى پديد آيد، در شهر فرود آمدند.
اين حجم كالا و چهارپا، با فرود و فروشى چنين آسان، جهانگرد مرو را در شگفتى فرو برد و اين شگفتى هنگامى فزونى يافت كه در كوطراز ـ يكى از كوچههاى شهرـ پنجاه كاروانسراى بزرگ با حجرههايى سرشار از بازرگانان ديد و در بازار گوهريان دويست صرّاف نشسته پشت پيشخوان كار مشاهده كرد.
مجموعه زيباييهاى اين شهر بزرگ ناصر را بر آن داشت تا در يادداشتهايش چنين بنگارد: "من در همه زمين پارسى گويان شهرى نيكوتر و جامعتر و آبادانتر از اصفهان نديدم".
آزاد مرد مرو بيست روز در آبادترين شهر پارسى زبانان توقف كردو سرانجام در 28 صفر رهسپار طبس شد.

ديار ارزشها

كاروان دانشور پاكراى قباديان در مسير طبس نخست به آبادى نايين، در سى فرسنگى سپاهان، رسيد.
آنگاه كوير سرشار از ريگهاى روان را پشت سر گذاشت و در نهم ربيعالاول به طبس; كه با اصفهان 110 فرسنگ فاصله داشت، گام نهاد.
طبس در آن روزگار شهر نخلستانها، قناعت، ايمان و دادگرى بود.
شاعر جهانگرد اين شهر را به سبب امنيت و آسايش مردم و پايدارى ارزشهاى الهى چنين ستوده است:... و در آن وقت امير آن شهر گيلكىبن محمد بود و به شمشير گرفته بود.
و عظيم ايمن و آسوده بودند مردم آنجا; چنانكه به شب در سرايها نبستندى و ستور در كويها باشد با آنكه شهر را ديوار نباشد.
و هيچ زن را زهره آن نباشد كه با مرد بيگانه سخن گويد و اگر گفتى هر دو را بكشتندى.
و همچنين دزد و خونى نبود از پاس و عدل او.
و از آنچه من در عرب و عجم ديدم از عدل و عمل، به چهار موضع ديدم: يكى به ناحيتِ دشت در ايام لشكرخان، دوم به ديلمستان در زمان امير اميران جستان بن ابراهيم; سيوم در ايام مستنصر بالله اميرالمؤمنين ]به مصر[; چهارم به طبس در ايام امير ابوالحسن گيلكى بن محمد.
و چندانكه بگشتم به ايمنى اين چهار موضع نديدم و نشنيدم.
امير پاكدل طبس ابوالحسن گيلكى بن محمد مقدم ناصر را گرامى داشت و او را به جايگاه فرمانروايى خويش فراخواند.
جهانگرد بلخ هفده روز در آن شهر ميهمان بود.
هنگام رفتن، امير شاعر قباديان را هديهاى درخور بخشيد، از او پوزش خواست و ركابدارى همراهش روانه كرد كه وى را تا زوزن همراهى كند.

كاريز كيخسرو

از طبس تا زوزون هفتاد و دو فرسنگ بود.
مرويان آزاده، در مسير زوزن، نخست "رقه" در دوازده فرسنگى طبس را پشت سر نهادند و در دوازدهم ربيع الاخر به تون، شهر كاريزها و كارگاههاى زيلو بافى، رسيدند.
از رقه تا تون بيست فرسنگ بود.
در بيرونِ آبادى تون هنگامى كه كاروان كوچك ناصرى سمت قاين راه مىپيمود، سخن از قناتها و كاريزهاى منطقه پيش آمد ركابدار گيلكى به شاعر انديشمند قباديان گفت:روزگارى از تون به گنابد مىرفتيم، ناگهان دزدانى چند آشكار شده، بر ما چيرگى يافتند.
چند تن از بيم دزدان خود را در چاه افكندند.
آن روز گذشت، دزدان بردنيها بردند و ما غارتزده به مقصد رسيديم.
يكى از در چاه افتادگان بخت برگشته پدرى مهربان داشت.
او نشان چاه پرسيد، مردى را مزد فراوان داد تا به چاه رود و فرزندش را نجات بخشد.
مرد در چاه فرو شد.
پدر سوخته دل و همراهانش هرچه ريسمان بود به چاه فرستادند، ولى مرد به پاياب نمى رسيد.
مردم بسيار بر كناره چاه حضور يافتند، هفتصد گز رسن فرو فرستادند تا مرد در بن چاه جاى گرفته، پيكر بىجان جوان نگون بخت به ريسمان بست و او را بيرون آورد.
چون مرد از چاه برون آمد، گفت: "در اين كاريز آبى فراوان روان است.
" آن كاريز چهار فرسنگ مىرود و به فرمان كيخسرو ساخته شده است.
ناصر وهمراهانش، پس از پيمودن هيجده فرسنگ، سرانجام در بيست و سوم ربيع الاخر به قاين گام نهادند.

وادى سرگردانى

قاين شهرى بزرگ در شرق طبس به شمار مىآمد.
جهانگرد مروى در اين منطقه از ناآرامى زوزن و سركشى فرماندارش آگاهى يافت و ناگزير در آنجا ماندگار شد.
در اين مدت با دانشورى كه ابو منصور محمد بن دوست نام داشت، گفتگوى فراوان كرد.
روزى ابو منصور، ضمن سخنان فراوان درباره هستى، به ناصر چنين گفت:"بسيار تحير در اين خوردهام".
انديشمند بزرگ قباديان، كه سالهاى دراز پژوهشهايش در هستى جز شگفتى روز افزون دستاوردى نداشت، به دوست قاينى گفت: چه كسى به حقيقت هستى انديشيد و در درياى تحير فرو نرفت؟چون اقامت جهانگرد شهره قباديان در قاين به درازا كشيد، ركابدار امير گيلكى را به طبس بازگرداند و خود راه شمال شرقى پيش گرفت.
ناصر در دوم جمادى الاخر به سرخس رسيد و از آنجا رهسپار پارياب شد.
او در مسير خويش در دوازدهم جمادى الاخر به مروالرود گام نهاد، دو روز در آن سامان توقف كرد و سرانجام در نوزدهم همان ماه، پس از پيمودن 36 فرسنگ، به پارياب رسيد.
در آن روزگار ابو سليمان داود بن ميكائيل جغرى بيك در شبورغان اقامت داشت و در انديشه سفر به مرو بود.
ناصر، كه راه شبورغان فارياب را ايمن نمىديد، راه سمنگان پيش گرفت و از آن مسير رهسپار بلخ شد.

شنبه شادگارى

چون جهانگرد آزاد انديش قباديان به "كاروانسراى سه دره" رسيد، از مسافران چنان شنيد كه خواجه ابوالفتح، عبدالجليل، برادر گرانقدرش در شمار نزديكان ابونصر، وزير خراسان، جاى گرفته است.
ورود به جايگاهى كه برادر و خاندانش را مىشناختند، ناصر را بسيار خشنود و شادمان ساخت.
او اينك خود را در چند قدمى ديدار آشنايان ديرين احساس مىكرد.
بنابراين از كاروانسرا بيرون شتافت و تندتر از هميشه در راه بلخ جاى گرفت.
در دستگرد كاروان بزرگى كه سمت شبورغان راه مىسپرد، توجه جهانگرد بلخى را به خويش جلب كرد.
ابوسعيد، برادر كوچكتر و همسفر شكيباى ناصر، از كاروانيان پرسيد: كاروانى چنين از آن كيست؟پاسخ دادند: وزير خراسان، ابونصر.
ابوسعيد ديگر بار پرسيد: شما ابوالفتح عبدالجليل را مىشناسيد؟كاروانيان گفتند: يكى از خدمتگزارانش با ما همسفر است.
در اين لحظه مردى پيش دويده، پرسيد: از كجا مىآييد؟ناصر و برادرش گفتند: از حج.
مرد گفت: خواجه من ابوالفتح عبدالجليل را دو برادر بود كه سمت حج روانه شدند، ولى سالهاست بازنگشتند.
او پيوسته در اشتياق آنان به سر مىبَرَد و از همه حاجيان نشانشان بازمىجويد; ولى دريغ كه هيچ كس از سرنوشت آنها آگاه نيست.
ابوسعيد گفت: ما نامه ناصر آوردهايم، چون خواجه تو رسد، به وى خواهيم داد.
پس از لحظهاى جهانگرد قباديانى آماده ادامه مسير شد.
خدمتگزار گفت: اينك سرورم مىرسد، اگر شما را نيابد، دلتنگ مىشود.
چنانچه نامه ناصر به من دهيد، شادمان خواهد شد.
ابو سعيد پاسخ داد: نامه ناصر مىجويى يا خود ناصر را؟ اين ناصر است كه مىبينى.
مرد از اين سخن چنان در شادمانى فرورفت كه براى لحظهاى خود و وظيفهاش را از ياد برد.
آنگاه كاروان ابونصر راه خويش پيش گرفت و جهانگرد قباديان سمت بلخ ادامه مسير داد.
از سوى ديگر، خواجه ابو الفتح همراه ابونصر وزير، از راهى ديگر، به ديدار امير خراسان مىرفت.
چون خبر بازگشت برادرانش به او رسيد بازگشته، بر پلى كه جموكيان ناميده مىشد نشست تا با آنان ديدار كند.
سرانجام ناصر و ابوسعيد در شنبهاى فراموش ناشدنى بدان پل رسيدند و برادران شادمان يكديگر را درآغوش كشيدند.
جهانگرد انديشمند خراسان داستان اين ديدار را چنين بازگفته است.
... و برادرم، خواجه ابوالفتح، به راه دشت به دستگرد آمد و در خدمت وزير به سوى امير خراسان مىرفت.
چون احوال ما بشننيد، از دستگرد بازگشت و بر سر پل جموكيان بنشست، تا آنكه ما برسيديم.
وآن روز شنبه بيست و ششم ماه جمادى الاخر سنه اربع و اربعين و اربعمأة (444) بود.
و بعد از آنكه هيچ اميد نداشتيم و به دفعات در وقايعِ مهلكه افتاده بوديم و از جان نا اميد گشته، به همديگر رسيديم.
و به ديدار يكديگر شاد شديم و خداى سبحانه و تعالى را بدان شكرها گزارديم.
آنها همان روز به بلخ گام نهادند.
ناصر در پايان سفر هفت سالهاش چنين سرود:رنج و عناى جهان اگر چه دراز استبا بد و نيك بىگمان به سر آيدچرخ، مسافر ز بهر ماست شب و روزهر چه يكى رفت بر اثر دگر آيدما سفر برگذشتنى گذرانيمتا سفر ناگذشتنى به در آيدبخش پنجمحجت مستنصرى

حرفهاى تازه

هر چند دوستان قديمى در روزهاى نخست مقدم دبير سابق دربار سلجوقيان را گرامى داشتند، ولى شادى و برخورد نيك آنان ديرى نپاييد.
اندك اندك همه دريافتند كه ناصر پنجاه ساله با دبير شهره خراسان تفاوت بسيار دارد.
سخنانش از كنايهها و اندرزها سرشار مىنمود و شعرهايش مردم را به گزيدن روشى نوين در انديشه و كردار فرا مىخواند:اى خوانده كتاب زند و پا زندزين خواندن زند تا كى وچنددل پر ز فضول و زند بر لبزر دشت چنين نوشت در زنداز فعل منافقى و بى باكو ز قول حكيمى و خردمنددر فعل به فضل شو بيفزاىوز قول رو اندكى بر او رندپندم چه دهى نخست خود رامحكم كمرى ز پند در بندچون خود نكنى چنانكه گويىپند تو بود دروغ و ترفندپند از حكما پذير ازيراكحكمت پدر است و پند فرزندزى مرد حكيم در جهان نيستخوشتر به مزه ز قند جز پندكارى كه ز من پسندت نايدبا من مكن آنچنان و مپسندجز راست مگوى گاه و بيگاهتا حاجت نايدت به سوگندگند است دروغ از او حذر كنتا پاك شود دهانت از گنداز نام بد ار همى بترسىبا يار بد از بنه مپيوندآن گوى مرا كه دوست دارىگر خلق تو را همان بگويندزيرا كه به تيرماه جو خوردهر كو به بهار جو پراكنداز خنده يار خويش بنديشآنگاه به يار خويش برخندبر فعل چو زهر نيست پازهرجز قول چو نوش پخته با قنددر كار چو گشت با تو مشكلعاجز مشو و مباش خرسنداز مرد خرد بپرس ازيراجز تو به جهان خردوران هندتدبير بكن مباش عاجزسر خيره مپيچ بر قزاگندبنگر كه خداى چون به تدبيربى آلت چرخ را پى افكندبا پند چو درّ شعر حجتمنگر به كتاب زند و پازندبنديش كه بر چسان به حكمتاين خوب قصيده را بياكندشعرهاى سراسر اندرز ناصر خوشگذرانان روزگار جوانى را، كه به اميد تكرار شب نشينىهاى گذشته پيرامونش گرد آمده بودند، پراكنده ساخت و دانشوران و پيران بلخ را با وى پيوند داد.
آنها چنان مىپنداشتند كه سفر حجاز دبير دانشگر دربار سلجوقى را ديگرگون ساخته، به راهى كه آنان نيك مىشمردند هدايت كرده است.
و لى دريغ كه اين پيوند نيز نااستوار و شكننده بود و با سرودن شعرهاى ديگر به سردى گراييد; شعرهايى كه پرده از باورهاى تازه انديشمند قباديان برداشته، وى را پيرو خاندان پاك آخرين پيامدار وحى شناساند:بهار دل دوستار علىهميشه پر است از نگار علىدلم زونگاراست و علم اسپرمچنين واجب آيد بهار علىبچنهينگلاى شيعت و خستهكندل ناصبى را به خار علىاز امت سزاى بزرگى و فخركسى نيست جز دوستار علىازيرا كز ابليس ايمن شداستدل شيعت اندر حصار علىعلى از تبار رسول است و نيستمگر شيعت حق تبار علىبه صد سال اگر مدح گويد كسىنگويد يكى از هزار علىبه مردى و علم و به زهد و سخابنازم بدين هر چهار علىازيرا كه پشتم ز منت به شكرگران است در زير بار علىشعار و دثارم ز دين است و علمهمين بد شعار و دثار علىتو اى ناصبى خامش ايرا كه تونه اى آگه از پود و تار علىمحل على گر بدانى همىبينديشى از كار و بار علىبه بىدانشى هر خسى را همىچرا آرى اندر شمار علىعلى شير نر بود ليكن نبودمگر حربگه مرغزار علىنبودى در اين سهمگين مرغزارمگر عمرو و عنتر شكار علىبلى اژدها بود در چنگ شيربه دست على ذوالفقار علىسه لشگر شكن بود با ذوالفقاريمين على با يسار علىسران را سرافكند در زير پاىسر تيغ جوشن گذار علىنبود از همه خلق جز جبرئيلبه حرب چنين نيزهدار علىبه روز هزاهزيكى كوه بودشكيبا دل بردبار علىچو روباه شد شير جنگى چو ديدقوى خنجر شيرخوار علىهمى رشك برد از زن خويش مردگه حمله مردوار علىگر از غارت ديو پرسى همىره فخر يابد به غار علىبه غار على در نشد كس مگربه دستورى كاردار علىبهعلماست غار على سنگ نيستنشايد به سنگ افتخار علىنبينى به غار اندرون يكسرهسرا و ضياع و عقار علىنبارد مگر ز ابر تأويل قطربر اشجار و بر كشتزار علىنبود اختيار على زرو سيمكه دين بود و علم اختيار علىشريعت كجا يافت نصرت مگرز بازوى خنجر گزار علىز كفار مكه نبود ايچ كسبه دل ناشده سوگوار علىسر از خس برون كرد نارست هيچكس اندر همه روزگار علىهميشه ز هر عيب پاكيزه بودزبان و دو دست و ازار علىگزين و بهين زنان جهانكجا بود جز در كنار علىحسين و حسن يادگار رسولنبودند جز يادگار علىبيامد به حرب جمل عايشهبر ابليس زى كارزار علىبريده شد ابليس را دست و پاىچو بانگ آمد از گير و دار علىاز آتش نيابند زنهار كسچو نايند در زينهار علىكه افكند نام از بزرگان حربمگر خنجر نامدار علىبه بدر و احد نه به خيبر نبودمگر جستن حرب كار
بزرگمرد قباديان دراين موقعيت خردمندان را به بردبارى در شنيدن گفتار نيك و نرميدن از حق فرا خواند:ما امت مصطفى و شيعت آليمخلق خداوند كبرياى جلاليمنيست جز اولاد مصطفى سپس اوپيشرو ما و بر مثال نناليمامتامتنهايمكينسوىايزدزشتومحالاستومانهمردمحاليمگرگُرُهى پيش بودهاند به صد سالما پس ايشان به دين نهايم به ساليمباسر آل است خلق را و سپس يارگر پس يارى برو كه ما پس آليمامت را چون ز آل مىببرد يارجز به تو يا رب زياربدبه كه ناليماى بخرد تو مرّم چون رمه از مامرغ نهاى چون رمى ومانهشگاليمعيبجزايننيستمانكهمانهچوايشانبد كنشوعشوهخيز و زشت مقاليمپيش تو ز هرم به دست جهل و ضلالتدر قدح دين به حكمت آب زلاليمگاه سخن بر بيان سوار فصيحيمگاه محال سفر پياده و لاليمخيره شدم اندر اين زمان كه به حيلتبر سر منبر شدند اينكه رجاليمبل نه رجالند كه رحال جبالندگنگ بگويد كه نه رحال رجاليمروى سخن را ز بهر حجت علمىپيش حكيمان نقطه نقطه خاليمزرّ عياريم زى حكيم سخندانگر چه به سوى سفيه سفله سفاليمبى غم و انده به زهد و علم و به فضليمنى چو تو باندوه ماه و جاه و جلاليمفخر به بسيارى اى عدو ز چه داريدبرگ درختيد و ما لطيف چو ناليمور بشماريد چون ستاره چه باك استپيش شما چو شمس گاه زواليمساحرمان گفتهايد و شايد ليكنساحر اهل خرد ز سحر حلاليممعدن خار است كوه و معدن گوهرپيش حكيم و فقيه كوه مثاليمحجت دينيم سوى اهل خراسانخار و خس چشم كور اهل ضلاليماز سخن دين به بوستان شريعتبرگ و بر علم را بديع نهاليمشهره نهاليم رسته بر لب كوثرآب ز كوثر خوريم چون كه نباليمهر چند اندرزهاى حكيم بلخ گرانمايه و پر ارج بود، ولى دريغ كه نادانان خراسان دل بدان نمىسپردند و به پيروى از رهبران خويش گفتگو با انديشمند بزرگ قباديان را حرام مىشمردند.
ناصر، كه بنياد باورهايش بر دانش و برهانهاى متين استوار بود، به يارى شعر و نثر راه ارشاد و روشنگرى پيش گرفت و چنين سرود:از كين بت پرستان در هند و چين و ماچينپر درد گشت جانت رخ زرد و روى پر چينبايد هميت ناگه يك تاختن برايشانتازان سگانبه شمشير ازدل برون كنى كينهرشب ز درد كينه تا روز بر نيايدخشك است پشت كامت ترّاست روى باليننفرين كنى بر ايشان و زدل اگر كسى نيزنفرين كند بگويى از صدق دل كه آمينواگه نه اى كه نفرين برجان خويش كردىاى واى تو كه كردى بر جان خويش نفرينبتگربتى تراشد وان راهمى پرستدزونيست رنج كس رانى زان خداى سنگيننه چون بتى گزيدى كز رنج و شرّ آن بتبر كنده گشت و كشته يكرويه آل ياسينآن كز بت تو آمد بر عترت پيمبراز تيغ حيدر آمد بر اهل بدر و صفينلعنت كنم بر آن بت كز فاطمه فدك رابستد به قهر تا شد رنجور و خوار و غمگينلعنت كنم بر آن بت كز امت محمداو بود جاهلان را اول بت نخستينلعنت كنم بر آن بت كو كرد و شيعت اوحلق حسين تشنه از خون خضاب و رنگينپيش تواند حاضر اهل جفا و لعنتلعنت چرافرستى خيره به چين و ماچينآن به كه زير نفرين باشد هميشه جاهلمردار گنده بهتر پوشيده گشته سرگينگويى مكنش لعنت ديوانهام كه خيرهشكّر نهم طبر زد در موضع تبرزينگر عاقلى چو كردى مجروح پشت دشمنمرهم منه بدو نيز هرگز مگر به زوبينهرگز از اين عجبتر نشنود كس حديثىبشنو حديث و بنشان خشم و ز پاى بنشينباغ نكو بيار است از بهر خلق يزدانفردوس گوى خواهى، خواهيش نام كن دينپرميوه دار باشند درهاى او حكيمانديوار او ز حكمت وز ذوالفقار پرچينوانگه چهار تن را در باغ خويش بنشاندوندر نگاربستان يكسر همه دهاقينتقويم صورت ما كردند باغبانانبر خوان اگر ندانى آغاز سوره والتينخوكى ز در درآمد در پوست ميش پنهانبگريخته ز شيران مانده ذليل و مسكينتا باغبان در او بود از حد خويش نگذشتبر كوهها چريدى بر رسم خويش و آيينچون باغبان برون شد آورد خوى خوكانبركند بيخ نرگس بشكست شاخ نسرينجغد و كلاغ بنشاند آنجا كه بود طوطىخار و خسك پراكند آنجا كه بد رياحينچون خارو خس قوى شد ره كرد خوك ملعوندر باغ و زو برآمدقومى همه ملاعيندر بوستان دنيا تا خوك زاد زان پستلخ است و شور و گنده، خوشبوى و چرب و شيرينبنگر به چشم عبرت تا خلق را ببينىبرسان جمع مستان افتاده در مجانينآن سيم مىنمايد ار زيز در ترازووين زهد مىفروشد در آستينش تِنّيناز علم پاك جانش وز زهد دل وليكنبر رونبشت

نيرنگ اهريمن

رهبران اجتماعى بلخ اندك اندك دريافتند كه تنها بازداشتن مردم از گفتگو با دانشور خردگراى شهر سودمند نيست.
وجود شاعرى توانا و انديشمندى گرانمايه با انديشههاى نوين و سخنان نغز در ميان مردم مىتوانست دردراز مدت پايههاى آسايش فرمانروايان ستم پيشه را مورد تهديد قرار دهد; پس تدبيرى تازه انديشيدند و با پخش گزارشهاى نادرست و تهمتهاى ناروا به نابودى شخصيت گرانقدر ناصر پرداختند.
زمانى وى را كژآيين خوانده، چنان گفتند كه فرزند خسرو از دانشى پرارز بهره مىبرد ولى دينى درست ندارد، كاش هيچ دانش نداشت ولى در مسير حق گام مىنهاد و نيك فرجام مىشد:مرا گويند بد دين است و فاضل بهتر آن بودىكه دينش پاك بودى و نبودى فضل چندانشنبيند چشم ناقص طاعت پرنور فاضل راكه چشمش را بخست از ديدن او خار نقصانشبود خفاش و نتواند كه بيند روى من نادانزمن پنهان شود زيرا منم خورشيد رخشانشناصر در پاسخ به اين توطئه جديد به شعر پناه برد، با سخنان نغز پرده از آيين خود برداشت و خود را پيرو واپسين پيامدار وحى حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)خوتند:گزينم قرآن است و دين محمدهمين بود ازيرا گزين محمديقينم كه گر هردوان را بورزميقينم شود چون يقين محمدمحمد كليد بهشت و دليل نعيمحصار حصين چيست دين محمدمحمد رسول خداى است زى ماهمين بود نقش نگين محمدمكين است دين و قرآن در دل ماهمين بود در دل مكين محمدبه فضل خداى استاميدمكه باشميكى امت كمترين محمدبه درياى دين اندرون اى برادرقرآن است در ثمين محمددفينّى و گنجى بود هر شهى راقرانست گنج و دفين محمدبر اين گنج گوهر يكى نيك بنگركرا بينى امروز امين محمدچو گنج و دفينت به فرزند ماندىبه فرزند ماند آن و اين محمدنبينى كه امت همى گوهر ديننيابد مگر كز بنين محمدمحمد بدان داد گنج و دفينشكه او بود در خور قرين محمدقرين محمد كه بود آنكه جفتشنبودى مگر حور عين محمدازاين حور عين و قرين گشت پيداحسين و حسن شين و سين محمدحسين و حسن را شناسم حقيقتبه دو جْهان گل ياسمين محمدچنين ياسمين و گل اندر دو عالمكجارست جز بر زمين محمدنيارم گزيدن همى بر كسىرابر اين هردوان نازنين محمدنيارم گزيدن كسى را بر ايشانكه شرم آيدم از جبين محمدقرآن بود و شمشير پاكيزه حيدردو بنياد دين متين محمدكه اِستاد با ذوالفقار مجردبه هر حربگه بر يمين محمدچو تيغ على داد يارىّ قرآنعلى بود بىشك معين محمدچوهارون موسى على بود در دينهم انباز و هم همنشين محمدبه محشر ببوسند هارون و موسىرداى على و آستين محمدعرين بود دين محمد وليكنعلى بود شير عرين محمدبفرمود جستن به چين علم دين رامحمد شدم من به چين محمدشنيدم ز ميراثدار محمدسخنهاى چون انگبين محمددلم ديد ميرى كه بنمود زاوّلبه حيدر دل پيش بين محمدز فرزند زهرا وحيدر گرفتممن اين سيرت راستين محمدازآن شهرهفرزندكو را رسيدهاستبه قدر بلند برين محمدنبودى از اين پيش بهر من از وىاگر بود
آنها بروشنى دريافتند كه در پيشگيرى از رشد انديشههاى حكيم بلخ هرگز پيروز نبودهاند.
back page fehrest page next page