next page

fehrest page

back page

خود زيانى و خود فراموشى

يادم هست , در حدود هيجده سال پيش در جلسه اى خصوصى كه آياتى از قرآن كريم را تفسير مى كردم , براى اولين بار به اين نكته برخوردم كه قرآن گاهىتعبيرات خاصى درباره برخى از آدميان به كار مى برد , از قبيل ( خودزيانى) يا ( خود فراموشى) يا ( خود فروشى) مثلا مى فرمايد :

( قد خسروا انفسهم و ضل عنهم ما كانوا يفترون) ( 1 ) .
همانا خود را باخته و معبودهاى دروغين از دست شان رفته است .
يا مى فرمايد :

( قل ان الخاسرين الذين خسروا انفسهم) ( 2 ) .
بگو زيانكرده و سرمايه باخته آن است كه خويشتن را زيانكرده و خود راباخته است .
و يا در مواردى مى فرمايد :

( نسوا الله فانسيهم انفسهم) ( 3 ) .
از خدا غافل شدند و خدا را از ياد بردند , پس خدا خودشان را از خودشانفراموشاند و خودشان را از خودشان غافل ساخت
براى يك ذهن فلسفى اين سؤال پديد مىآيد كه مگر ممكن است انسان خود راببازد ؟ باختن از دست دادن است و نيازمند به دو چيز است : يكى (بازنده) و ديگر ( باخته شده و از دست رفته) چگونه ممكن است انسانخود را زيان كند و خود را ببازد و خود را از دست بدهد ؟ آيا اين تناقضنيست ؟
همچنين مگر ممكن است انسان خود را فراموش كند و از ياد ببرد ؟ انسانزنده همواره غرق در خود است , هر چيز را با اضافه به خود مى بيند ,توجهش قبل از هر چيز به خودش است , پس فراموش كردن خود يعنى چه ؟
بعدها متوجه شدم كه اين مساله در معارف اسلامى , خصوصا دعاها و بعضى ازاحاديث و همچنين در ادبيات عرفانى اسلامى و بلكه در خود عرفان اسلامىسابقه زياد و جاى بس مهمى دارد , معلومم شد كه انسان احيانا خود را با( ناخود) اشتباه مى كند و ( ناخود) را ( خود) مى پندارد و چونناخود را خود مى پندارد آنچه به خيال خود براى خود مى كند در حقيقت براىناخود مى كند و خود واقعى را متروك و مهجور و احيانا ممسوخ مى سازد .
مثلا آنجا كه انسان واقعيت خود را همين ( تن) مى پندارد و هر چهمى كند براى تن و بدن مى كند خود را گم كرده و فراموش كرده و ناخود را خودپنداشته است . به قول مولوى مثلش مثل كسى است كه قطعه زمينى در نقطه اىدارد , زحمت مى كشد و مصالح و بنا و عمله مى برد , آنجا را مى سازد و رنگ و روغن مى زند , و به فرشها و پرده ها مزينمى نمايد . اما روزى كه مى خواهد به آن خانه منتقل گردد يك مرتبه متوجه مى شود كه به جاى قطعه زمين خود , يك قطعه زمين ديگر كه اصلا به او مربوط نيست و متعلق به ديگرى است , ساخته و آباد كرده و مفروش و مزين نموده, و قطعه زمين خودش خراب و به كنارى افتاده است :
كار ( خود) كن , كار ( بيگانه) مكن
كز براى او است غمناكى تو
گوهر جان را نيابى فربهى
در زمين ديگران خانه مكن
كيست بيگانه ؟ ( تن) خاكى تو
تا تو تن را چرب و شيرين مى دهى
در جاى ديگر مى گويد :
ديگران را تو ز ( خود) نشناخته
كه منم اين , و الله اين تو نيستى
در غم و انديشه مانى تا به حلق
كه خوش و زيبا و سرمست خودى
اى كه در پيكار ( خود) را باخته
تو به هر صورت كه آيى بيستى
يك زمان تنها بمانى تو زخلق
اين تو كى باشى ؟ كه تو آن او حدى
اميرالمؤمنين على ( ع) جمله اى دارد كه بسيار جالب و عميق است مى فرمايد :
( عجبت لمن ينشد ضالته و قد اضل نفسه فلا يطلبها ) (4)
تعجب مى كنم از كسى كه در جستجوى گمشده اش بر مىآيد و حال آنكه ( خود) را گم كرده و در جستجوى آن برنمىآيد .
خود را گم كردن و فراموش كردن منحصر به اين نيست كه انسان دربارههويت و ماهيت خود اشتباه كند , و مثلا خود را با بدن جسمانى و احيانا بابدن برزخى آنچنانكه احيانا اين اشتباه براى اهل سلوك رخ مى دهد , اشتباهكند .
همانطورى كه در فصل پيش گفتيم هر موجودى در مسير تكامل فطرى خودش كهراه كمال را مى پيمايد در حقيقت از خود به خود سفر مى كند يعنى از خودضعيف به سوى خود قوى مى رود .
عليهذا انحراف هر موجود از مسير تكامل واقعى , انحراف از خود بهناخود است , اين انحراف بيش از همه جا در مورد انسان كه موجودى مختارو آزاد است صورت مى گيرد , انسان هر غايت انحرافى را كه انتخاب كند درحقيقت او را به جاى ( خود) واقعى , گذاشته است , يعنى ناخود را خودپنداشته است آنچه در مورد ذم محو شدن و فانى شدن در ماديات آمده است ناظر به اين جهت است .
پس غايات و اهداف انحرافى داشتن يكى از عواملى است كه انسان , غيرخود را بجاى خود مى گيرد و در نتيجه خود واقعى را فراموش مى كند و از دست مى دهد و مى بازد .
هدف و غايت انحرافى داشتن تنها موجب اين نيست كه انسان به بيمارى (خود گم كردن) مبتلا شود , كار به جائى مى رسد كه ماهيت و واقعيت انسان مسخ مى گردد و مبدل به آن چيز مى شود : در معارف اسلامى باب وسيعى هست در اين زمينه كه انسان هر چيز را كه دوست داشته باشد و به او عشق بورزد با او محشور مى شود . در احاديث ما وارد شده است كه : من احب حجرا حشره الله معه (5) . هر كس هر چه را دوست داشته باشد و اگر چه سنگى را دوست داشته باشد , با آن سنگ محشور مى گردد .
با توجه به آنچه از قطعيات و مسلمات معارف اسلامى است كه آنچه درقيامت ظهور و بروز مى كند تجسم آن چيزها است كه انسان در اين جهان كسب كرده , روشن مى شود كه علت اينكه انسان همواره با آن چيزهائى محشورمى گردد كه به آنها عشق مى ورزد و علاقه مند است , اين است كه عشق و علاقه وطلب يك چيز , آنرا در مرحله غايت و هدف انسان قرار مى دهد و در حقيقت آن چيز در مسير ( صيرورت) و ( شدن) آدمى واقع مى شود , آن غايت هرچند انحرافى باشد سبب مى گردد كه روح و واقعيت انسان مبدل به او بشود .
حكماء اسلامى در اين زمينه سخنان فراوان و بسيار جالبى دارند كه اكنون مجال بحث در آنها نيست . اينجا با يك رباعى عارفانه در اين زمينه سخن را كوتاه مى كنيم :
ور در پى جستجوى جانى , جانى
هر چيز كه در جستن آنى , آنى
گر در طلب گوهر كانى , كانى
من فاش كنم حقيقت مطلب را
خوديابى و خدايابى
باز يافتن خود , علاوه بر اين دو جهت , يك شرط ديگر هم دارد , و آنشناختن و باز يافتن علت و خالق و موجد خود است . يعنى محال است كهانسان بتواند خود را جدا از علت و آفريننده خود به درستى درك كند وبشناسد . علت واقعى هر موجود مقدم بر وجود او است از خودش به خودشنزديكتر است .
و نحن اقراب اليه من حبل الوريد (6)
و اعلموا ان الله يحول بينالمرء و قلبه (7) .


عرفاى اسلامى روى اين مطلب تكيه فراوان دارند كه معرفه النفس و معرفه الله از يكديگر جدا نيست شهود كردن نفس , آن چنانكه هست كه به تعبير قرآن ( دم الهى) است ملازم است با شهود ذات حق . عرفا حكما را در مسائل معرفه النفس سخت تخطئه مى كنند و گفته هاى آنها را كافى نمى دانند .
يكى از سؤالات منظوم كه از خراسان براى شيخ محمود شبسترى آمد و او پاسخ آنها را به نظم گفت و گلشن راز از آنها به وجود آمد , در همين زمين هاست . سؤال كننده مى پرسد :
چه معنى دارد اندر خود سفر كن ؟
كه باشم من ؟ مرا از من خبر كن
او در پاسخ به تفصيل بحث مى كند و از آن جمله مى گويد :

گه از آيينه پيدا , گه زمصباح
به سوى روح مى باشد اشارت
كه اين هر دو ز اجزاى من آمد
كه نبود فربهى مانند آماس (8)
جهان بگذار و خود در خود جهان شو

همه يك نور دان , اشباح و ارواح
تو گوئى لفظ من در هر عبارت
من و تو برتر از جان و تن آمد
برو اى خواجه خود را نيك بشناس
يكى ره برتر از كون و مكان شو

نظر به اينكه توضيح اين مطلب نيازمند به بحث زيادى است و از سطح اين مقاله بيرون است ما از ورود در آن خوددارىمى كنيم .
اجمالا همين قدر مى گوئيم كه خود را شهود كردن هرگز از شهود خالق جدانيست و اين است معنى جمله معروف رسول اكرم كه مكرر به همين مضمون ازعلى ( ع ) نيز رسيده است . من عرف نفسه عرف ربه .
و اينست معنى سخن على (ع) در نهج البلاغه كه وقتى كه از آن حضرت سؤال كردند : هل رايت ربك ؟ آيا پروردگار خود را ديده اى ؟ در پاسخ فرمود : ا فاعبد ما لا ارى ؟ آيا چيزى را كه نمى بينم عبادت مى كنم ؟
آنگاه چنين توضيح داد :

لا تراه العيون بمشاهده العيان و لكن تدركه القلوب بحقايق الايمان (9) .
او هرگز با چشم ديده نمى شود ولى با دلها با ايمانهاى واقعى شهودى او را درك مى كنند .
نكته بسيار جالبى كه از تعبيرات قرآن كريم استفاده مى شود اينست كه انسان آنگاه خود را دارد و از دست نداده كه خدا را داشته باشد . آنگاه خود را به ياد دارد و فراموش نكرده كه از خدا غافل نباشد و خدا رافراموش نكند . خدا را فراموش كردن ملازم است با خود فراموشى .

( و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم) (10) .
مولوى در دنبال قسمت اول اشعارى كه نقل كرديم مى گويد :
وقت مردن گند آن پيدا شود
مشك چبود ؟ نام پاك ذوالجلال
گر ميان مشك تن را جا شود
مشك را بر تن مزن , بر جان بمال
حافظ مى گويد :

( حضورى) گر همى خواهى از او (غائب) مشو حافظ

متى ما تلق منتهوى دع الدنيا و اهملها
از اينجا معلوم مى شود كه چرا ياد خدا مايه حيات قلب است , مايهروشنائى دل است , مايه آرامش روح است , موجب صفا و رقت و خشوع وبهجت ضمير آدمى است , باعث بيدارى و آگاهى و هوشيارى انسان است . وچه زيبا و عميق فرموده على ( ع ) در نهج البلاغه .
( ان الله تعالى جعل الذكر جلاء للقلوب تسمع به بعد الوقره , و تبصربه بعد العشوه , و تنقاد به بعد المعانده و ما برح الله عزت الائه فىالبرهه بعد البرهه و فى ازمان الفترات رجال ناجاهم فى فكرهم و كلمهم فى ذات عقولهم فاستصبحوا بنور يقظه فى الاسماع و الابصار و الافئده ) (11) .
خداى متعال ياد خود را مايه صفا و جلاى دلها قرار داده است , با يادخدا دلها پس از سنگينى شنوا , و پس از كورى بينا , و پس از سركشى نرم و ملايم مى گردد . همواره چنين بوده كه در فاصله ها خداوند بندگانى (ذاكر ) داشته كه در انديشه هاشان با آنان نجوا مى كند و در عقلهايشان باآنان سخن مى گويد) .

نقش عبادت در بازيابى خود
در باب عبادت سخن آنقدر زياد است كه اگر بخواهيم بسط دهيم دههامقاله بايد به آنها اختصاص دهيم . تنها به يك مطلب اشاره مى كنيم و آنارزش عبادت از نظر بازيافتن خود است .
به همان نسبت كه وابستگى و غرق شدن در ماديات انسان را از خود جدامى كند و با خود بيگانه مى سازد , عبادت انسان را به خويشتن باز مى گرداند, عبادت به هوش آورنده انسان و بيدار كننده انسان است , عبادت انسان غرق شده و محو شده در اشياء را مانند نجات غريق , از اعماق درياى غفلتها بيرون مى كند , در عبادت و در پرتو ياد خداوند است كه انسان خود راآنچنان كه هست مى بيند , به نقصها و كسريهاى خود آگاه مى گردد , از بالا به هستى و حيات و زمان و مكان مى نگرد , و در عبادت است كه انسان بهحقارت و پستى آمال و آرزوهاى محدود مادى پى مى برد و مى خواهد خود را بهقلب هستى برساند .
من هميشه به اين سخن دانشمند معروف عصر خودمان اينشتاين به اعجاب مى نگرم . آنچه بيشتر مايه اعجاب است اينست كه اين دانشمند متخصص در فيزيك و رياضى است نه در مسائلروانى و انسانى و مذهبى و فلسفى . او پس از تقسيم مذهب به سه نوع , نوعسوم را كه مذهب حقيقى است مذهب وجود يا مذهب هستى مى نامد و احساسى كهانسان در مذهب حقيقى دارد اين چنين شرح مى دهد :

( در اين مذهب , فرد , كوچكى آمال و هدفهاى بشر و عظمت و جلالى كه درماوراى پديده ها در طبيعت و افكار تظاهر مى نمايد حس مى كند , او وجود خودرا يك نوع زندان مى پندارد چنانكه مى خواهد از قفس تن پرواز كند و تمامهستى را يك باره به عنوان يك حقيقت واحد دريابد) (12) .

( ويليام جيمز) درباره نيايش مى گويد :

انگيزه نيايش , نتيجه ضرورى اين امر است كه در عين اينكه درونى ترين قسمت از خودهاى اختيارى و عملى هر كس خودى از نوع اجتماعى است , باوجود اين , مصاحب كامل خويش را تنها در جهان انديشه مى تواند پيدا كند .اغلب مردم خواه به صورت پيوسته , خواه تصادفى در دل خود به آن رجوعمى كنند . حقيرترين فرد در روى زمين با اين توجه عالى , خود را واقعى و باارزش مى كند (13) .

اقبال لاهورى نيز سخنى عالى در مورد ارزش پرستش و نيايش از نظر بازيافتن خود دارد كه دريغ است نقل نشود , مى گويد :

( نيايش به وسيله اشراق نفسانى , عملى و حياتى و متعارفى است كه به وسيله آن جزيره كوچك شخصيت ما وضع خود را در كل بزرگترى از حيات اكتشاف مى كند) (14) .
اين مبحث دامنه دار را , به همين جا پايان مى دهيم .

1 - سوره اعراف آيه 53 .
2 - سوره زمر آيه 15 .
3 - سوره حشر آيه 19 .
4 - غرر و درد آمدى جلد 4 صفحه 340 .
5 - سفينه البحار ماده حبب .
6 - سوره ق آيه 16 .
7 - سوره انفال آيه 24 .
8 - در اين بيت به جمله معروفى از محيى الدين عربى اشاره كرده كه مى گويد :
( هر كس گمان كند با آنچه حكما گفته اند به معرفه النفس نائل شدهاست فقد استسمن ذاورم و نفخ فى غير ضرم) .
9 - نهج البلاغه , خطبه 177 .
10 - سوره حشر آيه 19 .
11 - نهج البلاغه , خطبه 220 .
12 - دنيائى كه من مى بينم صفحه 57 .
13 - به نقل ( احياء فكر دينى) صفحه 105 .
14 - احياء فكر دينى , صفحه 105 .

next page

fehrest page

back page