back page fehrest page next page

داستان يازدهم : متكبر در قرآن

نقل است كه ميرزا وحيد كه از جمله مشاهير شعرا و وزير مقتدر پادشاه و صاحب ثروت و دولت بسيار بود و خدا به او اولاد بسيار عطا فرموده بود نظر به قرب او به سلطان، در نظر مردم مهابت و اعتبار ويژه داشت.وى هميشه نسبت به قرآن به خلاف ادب گفتگو مىنمود و به آيات اعتراض مىكرد.روزى در مجمعى كه جمعى علما و فضلا و طلاب نيز حاضر بودند، گفت: خدا در قرآن مىفرمايد:«وَ لا رَطْب وَ لا يابِس اِلاّ في كِتاب مُبين .»«هيچ تر و خشكى نيست مگر اينكه در قرآن موجود است.»و من نيز يكى از رطب و يا بس ]تر و خشك[ هستم.حال آنكه نام من هيچ جا در قرآن نيامده است.هيچ يك از حضّار در جواب او سخنى نتوانستند گفت.يكى از طلاب تنگدست گفت: ميرزا، چرا ذكر شما در قرآن نشده و حال آنكه چند آيه در خصوص شما نازل شده.هر گاه رخصت دهيد تا بخوانم! گفت: بخوان! وى گفت:«اَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمْ، ذَرْنى وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحيداً وَ جَعَلْتُ لَهُ مالاً مَمْدُوداً وَ بَنينَ شُهُوداً وَ مَهَّدْتُ لَهُ تَمْهيداً ثُمَّ يَطْمَعُ أَنْ اَزيدَ كَلاَّ إنَّهُ كانَ لاِياتِنا عَنيداً سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً اِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ ثُمَّ نَظَرَ ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ ثُمَّ اسْتَكْبَرَ فَقالَ إِنْ هذا اِلاّ سِحْرٌ يُؤْثَرُ إِنْ هذا اِلاّ قَوْلُ الْبَشَرِ سَأُصْلِيهِ سَقَرَ وَ ما اَدْريكَ ما سَقَرَ لا تُبْقى وَ لا تَذَرَ لَوَّاحَةٌ لِلْبَشَرَ عَلَيْها تِسْعَةَ عَشَرَ.»«اى رسول، به من واگذار انتقام آن كس را كه او را به تنهايى آفريدم، و بر او مال و ثروت فراوان بذل كردم و پسران زياد و آماده به خدمت نصيب او گردانيدم و اقتدار و عزت به اودادم.با اين حال طمع براى افزايش آنها دارد، ولى هرگز به نعمتش نمىافزايم، زيرا باآيات الهى دشمنى ورزيد، بزودى او را به دوزخ مىافكنيم، او بر (هلاكت رسول و اسلام) فكر و انديشه بدى كرد.كشته باد، انديشه غلطى كرد، بازهم خدا او را بكشد.چه فكر غلطى كرد، سپس انديشه كرد، (و براى اظهار نظر از اسلام) رو ترش كردو چهره درهم كشيد، آنگاه روى از اسلام برگردانيد و تكبر نمود، و گفت: اين قرآن سحر و بيان سحرانگيز است.اين آيات (كه به وحى خدا نسبت مىدهيد) گفتار بشرى بيش نيست، ما اين منكر قرآن را به كيفر كفر در آتش دوزخ مىافكنيم، و تو چه مىدانى كه عذاب دوزخ چيست.شراره آن دوزخ از دوزخيان هيچ چيز باقى نمىگذارد و آنها را محو گرداند.آن آتش بر آدميان رو نمايد و بر آن نوزده تن فرشته عذاب موكل هستند.»گويند: به مجرد شنيدن اين آيات كه از حُسن اتفاق كلمه وحيد در آن ذكر شده بود لرزه بر اندام ميرزا وحيد افتاده و رنگ او زرد و تب شديدى عارضش شد و بعد از سه روز وفات يافت.

داستان دوازدهم : اعتراف قريش به قدرت بيان قرآن

عتبةبن ربيع از بزرگان قريش بود.روزى كه حمزه اسلام آورد سراسر محفل قريش را غم و اندوه فراگرفت و سران قريش بيم آن داشتند كه دامنه اسلام بيش از اين توسعه يابد.در آن ميان عتبه گفت: من به سوى محمد مىروم و مطالبى را پيشنهاد مىكنم، شايد او يكى از آنها را بپذيرد و دست از آيين جديد بردارد.سران جمعيت نظر وى را تصويب كردند.او برخاست و به سوى پيامبر كه در مسجد نشسته بود رفت و به او پيشنهاد كرد كه رياست مكّه را به او بدهند و ثروت هنگفتى در اختيار او بگذارند و از دعوت خود دست بردارد.آنگاه كه سخنان او پايان يافت پيامبر فرمود: آيا سخنان تو خاتمه يافت؟ گفت: آرى.پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود اين آيات را گوش ده كه پاسخ تمام پرسشهاى تو در آنهاست،«بِسْمِاللهِالرَّحْمنِالرَّحيمْ، حـم تَنْزيلٌ مِنَالرَّحْمنِالرَّحيمْ، كِتابٌ فُصِّلَتْ آياتُهُ قُرْآناً عَرَبِيّاً لِقَوْم يَعْلَمُونَ، بَشِيراً وَ نَذيراً فَأَعْرَضَ اَكْثَرُهُمْ فَهُمْ لا يَسْمَعُونَ.»«به نام خداى رحمان و رحيم، حاء ميم، اينكه از جانب خداى بخشنده و مهربان نازل گرديده كتابى است كه آيههاى آن براى گروهى كه دانا هستند توضيح داده شده است.قرآنى عربى براى مردمانى كه بدانند.بشارت و بيم دهنده است، امّا بيشتر آنها روى گردانيدهاند و گوش نمىدهند.»پيامبر(صلى الله عليه وآله) وقتى به آيه 37 رسيد سجده كرد.پس از سجده به عتبه رو كرد و فرمود: (اى ابا وليد! پيام خدا را شنيدى؟) عتبه كه هنگام تلاوت آيات بر دستهاى خود تكيه زده و سرا پا گوش شده بود بدون اينكه سخنى بگويد بلند شد و به طرف قريش رفت.برخى قريشيان گفتند: به خدا قسم، اين حالت و قيافه ابا وليد، همان حالتى نيست كه به سوى محمد رفت.عتبه با آن حالت خود در ميان مجلس قريش نشست.به او گفتند: ابا وليد چه ديدى؟ (كه چنين مبهوت و در فكر هستى) گفت: به خدا قسم، كلامى از محمد(صلى الله عليه وآله) شنيدم كه تاكنون از كسى نشنيده بودم،«وَاللهُ ماهُوَ الشَّعْرُ وَلا بالسِّحْرِ و لا بِالكهانةِ.»«به خدا سوگند، سخن او نه شعر است نه سحر و نه كهانت.»اى جمعيت قريش! صلاح مىبينم كه او را رها كنيد تا در ميان قبايل تبليغ كند.اگر پيروز گرديد و سلطنت به دست آورد از افتخارات شما محسوب مىشود و شما نيز از آن بهره مىبريد و اگر در ميان آنها مغلوب گرديد و ديگران او را كشتند، شما راحت شدهايد.قريش گفتند: اى ابا وليد، زبان و كلام پيامبر(صلى الله عليه وآله) تو را سحر كرده است.ابا وليد گفت: اين رأى من است، حال اختيار با خودتان است.

داستان سيزدهم : قارى بىتفكر

ابو سعيد خدرى، يكى از اصحاب معروف پيامبر(صلى الله عليه وآله) مىگويد: روزى ابوبكر به حضور رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آمد و عرض كرد: در فلان بيابان مىگذشتم چشمم به مردى خوشسيما افتاد كه با كمال خشوع نماز مىخواند.پيامبر(صلى الله عليه وآله) به ابوبكر فرمود: برو و اين شخص را به قتل برسان! ابوبكر به سوى آن شخص رفت ولى وقتى او را با آن حال عبادت ديد از كشتن وى چشم پوشيد و برگشت.پيامبر(صلى الله عليه وآله) به عمر بن خطاب فرمود: تو برو و او را بكش! عمر نيز رفت و او را در آن حال ديد، و به حال خود گذاشت و بازگشت و عرض كرد: اى رسول خدا، من مردى را ديدم كه با كمال خشوع، نماز مىخواند، نتوانستم او را بكشم.پيامبر(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام) فرمود: برو او را به قتل برسان! على(عليه السلام) با شمشير آختهاش به سوى او رفت تا هر كس هست، فرمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را در موردش اجرا كند، ولى او از آنجا رفته بود.على(عليه السلام) به حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله) بازگشت و به عرض رساند: به محل مأموريت رفتم ولى آن شخص را در آنجا نديدم.پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: اين شخص و طرفدارانش قرآن مىخوانند ولى قرآن از گلويشان تجاوز نمىكند و همچون رميدن تير از كمان، از دين خارج مىگردند.آنها را بكشيد كه بدترين و ناپاكترين موجودات هستند.در تاريخ آمده اين شخص، ذوالخويصره تميمى نام داشت و مؤسس گروه «خوارج» بود ودر جنگ نهروان، به دست سپاه على(عليه السلام)به هلاكت رسيد.او را «ذوالثديه» مىگفتد.زيرا در شانه او گوشتى اضافى همچون پستان وجود داشت.وقتى خبر هلاكت او را به على(عليه السلام) رساندند، تكبير گفت و از مركب پياده شد و سجده شكر به جا آورد.

داستان چهاردهم: جوان خداترس و آيات عذاب الهى

امام صادق(عليه السلام) فرمود: روزى سلمان در بازار آهنگران عبور مىكرد، ديد جوانى فرياد مىكشد و جمعيت بسيارى دور او را گرفتهاند و آن جوان به روى زمين افتاده و بىهوش شده است.مردم تا سلمان را ديدند نزد او آمده، و گفتند: گويا به اين جوان، بىهوشى يا ديوانگى روى داده است.به بالين او بياييد و از خدا بخواهيد تا وى نجات يابد.وقتى جوان احساس كرد كه سلمان در كنارش است، آرامش يافت و چشم خود را گشود و عرض كرد: من نه ديوانهام و نه حالت بىهوشى به من رخ داده است، بلكه در اين بازار عبور مىكردم وقتى ديدم آهنها را روى سندانها گذاشته و مىكوبند به ياد آين آيه قرآن افتادم،«فَالَّذينَ كَفَروا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيابٌ مِنْ نّار يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَميمُ، يُصْهَرُ بِهِ ما فى بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ ، وَ لَهُمْ مَّقامِعُ مِنْ حَديد...»«براى كافران لباسهائى از آتش بريده شود و آب سوزان بر سرهاى آنها ريخته گردد كه شدت گرمى آن، اندرون و پوستشان را بسوزاند و براى آنها گرزهايى از آتش قرار داده شود.»ياد اين آيه مرا به اين وضع در آورده است.محبت آن جوان با ايمان در قلب سلمان راه يافت.او را به دوستى خود انتخاب كرد و همواره سلمان با او رفاقت داشت تا وقتى كه به وى خبر دادند دوستت در بستر مرگ قرار گرفته است.سلمان به بالين او آمد و گفت: اى فرشته مرگ (عزرائيل) با برادر من مهربانى كن.صدايى شنيده شده كه گفت:«يا اَباعَبْدِالله اَنَا لِكُلَّ مُؤْمِن رَفيق.»«اى سلمان، من نسبت به هر شخص با ايمان رفيق و مهربانم.»

داستان پانزدهم : آرامش با قرآن

از فاضل گرانقدر جناب آقاى على آقايى «عراقچى همدانى» شنيدم كه فرمود: در سال 1342 ماه محرم كه من در كبوترآهنگ همدان منبر مىرفتم، انقلاب از قم به رهبرى داهيانه حضرت امام خمينى «ره» آغاز شد، تا آن كه ما خبر دستگيرى امام خمينى«ره» را به وسيله راديو شنيديم و از اين جهت همه نگران و ناراحت شديم و من در فكر شدم كه اين داستان، آخرش به كجا مىرسد و سر نوشت ملت و كشور چه خواهد شد، خصوصاً عاقبت امام خمينى«ره» چه مىشود با اين وضعى كه پيش آمده و دستگاه جبار ايشان را دستگير كرده بودند در اين هنگام به خاطرم رسيد كه براى آگاه شدن از عاقبت اين كار به قرآن كريم تفال نمايم.قرآن را برداشتم متوجه قادر متعال شدم و خواستم كه از قرآن، عاقبت امر را به من نشان دهد پس قرآن را باز كردم، ديدم در اوّل صفحه اين آيه مباركه است:«قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً.»«بگو حق آمد و باطل نابود شد، بدان كه باطل نابود شدنى است.»من از اين تفال بسيار نيك، آرامش خاطر پيدا كرده و مطمئن شدم كه امام«ره» آزاد خواهد شد تا آنكه بعد از چندى در اثر فشار ملّت و اقدام علماى اعلام و مهاجرت علماى بزرگ شهرستانها به تهران، دولت و شاه مجبور شدند كه امام«ره» را آزاد كنند، تا اينكه مرتبه دوّم حضرت امام را دستگير كردند، اين دفعه ايشان را به تركيه، تبعيد نمودند دوباره من ناراحت شدم و قرآن را برداشتم خواستم با تفال به قرآن بدانم كه عاقبت كار چه خواهد شد (البته اين قرآن، غير از آن قرآنى بود كه در كبوترآهنگ بود) وقتى قرآن را گشودم، بازديدم در اوّل صفحه، اين آيه است:«قُلْ جَاءالْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً.» خيالم راحت شد، دانستم كه اين دفعه نيز امام آزاد مىشود تا اينكه پس از مدتى كه امام«ره» در تركيه بود ايشان را به نجف فرستادند ناچار به پاريس تشريف آوردند كه اين پيشامد نيز موجب فكر و خيال و ناراحتى مسلمانان بود من دوباره به فكرم آمد كه از قرآن كمك بگيرم و به قرآن تفال بزنم تا بدانم اين مرتبه كار امام«ره» به كجا خواهد رسيد، قرآن را باز كردم، باز ديدم در اوّل صفحه اين آيهآمد«قُلْ جاءَالْحَقُّ وَ زَحَقَالْباطِلُ...»

داستان شانزدهم : اعجاز سوره حمد

واعظ سبزوارى در كتاب جامع النورين مىنويسد: شخصى از اصحاب حضرت على(عليه السلام) كه دستش قطع شده بود به خدمت آن حضرت آمد.حضرت دست بريده او را گرفته ، به جاى خود گذاشت وآهسته چيزى مىخواند تا شفا يافت.مرد خشنود شد و رفت امّا روز ديگر از حضرت پرسيد : به دستم چه خواندى كه خوب شد؟ حضرت فرمود: سوره حمد را خواندم.آن شخص از روى تحقير گفت: سوره حمد را خواندى؟ در همين حال يكباره دستش آويخته شد و پيوسته به همان حالت بود.

داستان هفدهم : نذر قرآن

امين السلام فضل بن حسن طبرسى مؤلف تفسير معروف مجمعالبيان در سبزوار مىزيست و در سال 548 يا 542 قمرى از دنيا رفت و قبر شريفش در مشهد مقدس (روبروى خيابان طبرسى) است.معروف است كه در تخريب اطراف حرم مطهر حضرت رضا(عليه السلام) كه در چند سال قبل صورت گرفت قبر علامه طبرسى ويران شد.شاهدان عينى ديدند كه پيكر مقدس او با اينكه حدود هشت قرن و نيم از رحلت او مىگذشت، تر و تازه مانده است.از حكايتهاى مشهورى كه به مرحوم طبرسى نسبت مىدهند اينكه: زمانى سكته سنگين بر او عارض شد به گونهاى كه بىحركت به زمين افتاد.بستگان و حاضران تصور كردند كه از دنيا رفته است.(با توجه به اينكه وسايل طبى در آن زمان، بخصوص در قريهاى مثل سبزوار نبود.) بدن او را غسل دادند كفن كرده و دفن نمودند و بر طبق معمول به خانههايشان باز گشتند.ناگهان او در درون قبر، به هوش آمد ولى خود را در قبر يافت.متوجه خداى مهربان شد و نذر كرد هر گاه از آن تنگناى قبر تاريك، نجات پيدا كند و سلامتى خود را باز يابد كتابى در تفسير قرآن تأليف نمايد.از حُسن اتفاق كفندزدى تصميم گرفته بود قبر او را نبش كند و كفن او را بدزدد.چون كفندزد قبر را خراب كرد و خشتهاى قبر را برداشت و بند كفن را گشود علاّمه دست او را گرفت.وى سخت ترسيد.سپس علاّمه با او سخن گفت امّا او بيشتر ترسيد.علاّمه ماجرا را به او بازگو نمود و گفت: مترس! سپس كفن دزد علامه طبرسى را به دوش گرفت و او را به منزلش برد.علامه كفن خود به او داد و اموال بسيارى را به كفندزد داد و او به دست ايشان توبه كرد.سپس علامه به نذر خود وفا كرد و تفسير گرانقدر مجمعالبيان را كه در ده جلد است به عربى نوشت.

داستان هيجدهم : قرآن و دوستدار او

يكى از نويسندگان معاصر مىنويسد: بابا كاظم (يكى از ياران صديق نوّاب صفوى) اهل اراك، انسانى متدين به حقايق، و عامل به دستورهاى حضرت حق بود و تنها چيزى كه آن مرد با صفا را رنج مىداد بىسوادى بود; بخصوص وقتى سخن قرآن به ميان مىآمد به موجب اينكه سواد خواندن و نوشتن نداشت، سخت رنجيده خاطر مىشد.او با تمام وجود عاشق قرآن بود و ميل داشت مانند كسانى كه مىتوانند قرآن بخوانند، قرآن بخواند.او نمىتوانست قرآن بخواند ولى به آنچه از قرآن به وسيله علماى ربانى شنيده بود به طَبَق آراسته بود.رفتار و اخلاقش قرآن بود و به حلال و حرام را مخصوصاً در كسب و كار و خوراك رعايت مىكرد.شبى در عالم رؤيا به حضور يكى از معصومين (گويا حضرت پيامبر«ص») مشرف مىشود.حضرت به او مىفرمايد: بابا، قرآن بخوان.عرض مىكند نمىتوانم.حضرت مىفرمايد: مىتوانى! او در محضر رهبر اسلام چند آيهاى تلاوت مىكند و از شدت شوق از خواب بيدار شده، حسّ مىكند تمام قرآن بر قلب او تجلى كرده و نقش بسته است.فرداى آن شب به محضر نوّاب صفوى رسيده، داستان رؤياى صادق خود را بيان مىكند.ايشان از او امتحان به عمل مىآورد و مىبيند عين حقيقت است.بابا نه تنها قرآن را از حفظ مىخواند، بلكه با حس سرانگشت خود آيات قرآن را از ساير جملات عربى تشخيص مىداد و همچنين با فلان آيه در چه جزء يا چه سورهاى است.گاهى صفحهاى از مفاتيح را جلوِ او مىگذاشتند و از او مىپرسيدند: اين قسمت در كجاى قرآن است؟ انگشت روى كلمات مىگذاشت و مىگفت: اين قرآن نيست! گاهى از او مىپرسيدند فلان آيه در كجاست؟ قرآن را باز مىكرد و با انگشت خود آيه را پيدا كرده، نشان مىداد.

داستان نوزدهم : ترس معاوية از قرآن

در مسافرت معاويه به حج در دورانى كه در مدينه توقف داشت روزى از يكى از كوچهها مدينه مىگذشت، عبورش بر گروهى از قريش افتاد كه گردهم نشسته بودند.آنان همه چون معاويه را ديدند به احترام او برخاستند! تنها ابنعباس بود كه اعتنا نكرد و از سرجاى خود حركت ننمود.معاويه از اين موضوع سخت ناراحت شد و به اعتراض گفت: اى ابنعباس، چطور با آنكه دوستان تو برخاستند، تو برنخاستى! اين نيست مگر بر اثر اندوهى كه از من در دل دارى و آن، خاطره جنگ من با شماها در روز صفين است.اى ابن عباس، عموزاده من عثمان مظلومانه كشته شد!ابن عباس گفت: عمربن خطاب نيز كشته شد.(يعنى اگر تو مىخواهى از مظلوم دفاع كنى عمر هم به نظر تو بايد مظلومانه كشته شده باشد.چرا نامى از او نمىبرى؟) پس خلافت رابه فرزند او واگذار كن.معاويه: عمر را مردى مشرك به قتل رسانيد!ابنعباس: پس عثمان را چه كسى به قتل رسانيد؟معاويه: مسلمانان او را كشتند.ابن عباس: اين كه بيشتر حجت تو را از بين برده و به ضرر تو تمام مىشود و موجب حليّت خون او خواهد بود.چه آنكه اگر مسلمانان او را كشتند و خوار كردند، حتماً بجا و بحق بوده است.معاويه: ما بخشنامه كرده و به همه آفاق نوشتهايم و همه را از ذكر مناقب على و اهل بيتش نهى كردهايم.بنابراين اى ابنعباس زبانت را نگهدار و خويشتن را حفظ كن!ابنعباس: حتماً ما را از قرآن منع مىكنى؟معاويه: نه.ابن عباس: شايد از تاويل آن ممنوع مىدارى؟معاويه: آرى!ابنعباس: حتماً مىگويى كه ما قرآن بخوانيم ولى كارى نداشته باشيم كه مقصود خداوند از آن آيات چيست و در اين باره سخنى نگوييم!معاويه: آرى!ابنعباس: آيا قرائت قرآن واجبتر است يا عمل به آن؟معاويه: عمل به آن.ابن عباس: تا مقصود از آيات را درك نكنيم و ندانيم كه خداوند، از آنچه نازل فرموده چه چيز را قصد كرده، چگونه مىتوانيم به آن عمل كنيم؟معاويه: معانى و تاويلات آن را از ديگران كه بغير از روش تو و اهل بيت تو تاويل نمايند پرسش كن.ابنعباس: شگفتا! قرآن بر اهل بيت و بستگان من فرود آمده چگونه معانى آن را از آلابىسفيان و آل ابى معيط، و يهود و نصارا و مجوس بپرسيم!معاويه: آيا تو ـ آلابىسفيان ـ را با اينها (يهود و نصارا و مجوس) در رديف هم قرار دادى؟ابنعباس: زمانى تو را با آنان در رديف هم قرار دادم كه امّت را از پذيرش و عمل به قرآن و آنچه كه در قرآن است از امر و نهى و حلال و حرام و ناسخ و منسوخ و عام و خاص و محكم و متشابه نهى كردى! در حالى كه اگر امّت از اين مطالب پرسش نكنند، هلاك گردند و اختلاف بين آنان واقع شده، سرگردان خواهند شد.معاويه: خوب، قرآن بخوانيد و ليكن از آنچه كه خداوند درباره شما اهل بيت و خاندان پيامبر نازل كرده و آنچه كه رسولخدا فرموده نقل نكنيد بلكه مطالب ديگر بگوييد.ابنعباس: خدا در قرآن مىفرمايد:«يُريدوُنَ اَنْ يُطْفِئُوا نوُرَالله بِاَفْواهِهِمْ وَ يَأْبىَ اللهُ اِلاّ اَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْكَرِهَ الْكافِرُونْ.»«مىخواهند نور خدا را با دهان خاموش كنند و ليكن پروردگار جز اين نمىخواهد نور خود را كامل گرداند، هر چند كافران خوش نداشته باشند.»معاويه: اى ابنعباس، زبانت را نگاهدار و جان خود را حفظ كن و اگر چاره از گفتن ندارى و حتماً بايد بگويى پس در پنهانى باشد و احدى آشكارا از تو نشنود...

داستان بيستم : جواب دندان شكن

در كتاب كافى از نوحبنشعيب و محمدبنالحسن روايت شده است كه ابنابىالعوجاء از هشام بن حكم پرسيد مگر خدا حكيم نيست؟ هشام گفت: بله، خداوند احكم الحاكمين است.ابنابىالعوجاء گفت: به من خبر ده از آيه،«فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِّنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَإِنْ خِفْتُمْ اَلاَّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً.»«ازدواج كنيد با آنچه كه خوش آيد شما را از زنان دو و سه و چهار و و اگر بترسيد كه عدالت را پيشه خود نكنيد پس يكى را به ازدواج خود درآوريد.»مگر اين حكم قرآن نيست؟ هشام گفت: بله، ابن ابىالعوجاء گفت: پس به من خبر ده از آيه،«وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا اَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النَّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ فَلاَ تَمِيلُوا كُلَّ الْمَيْلِ فَتَذَرُوها كَالْمُعَلَّقَةِ.»«و هرگز نمىتوانيد بين زنانتان عدالت را رعايت نماييد اگر چه بسيار علاقه به رعايت اعتدال علاقه داشته باشيد...»كدام حكيم به اين گونه سخن مىگويد؟ هشام جوابى نداشت.از همين رو به مدينه نزد حضرت صادق(عليه السلام) آمد و ماجراى خود را باز گفت.حضرت فرمود: اينكه خدا مىفرمايد:«فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ...»مقصود عدالت در نفقه (خرج زن) است و اينكه مىفرمايد:«وَ لَنْ تَسْتَطيعوا اَنْ تَعْدِلُوا...»مقصود عدالت در محبت است.چون هشام اين جواب را به ابىابىالعوجاء رسانيد، وى گفت: به خدا اين جواب از خودت نيست.

داستان بيست و يكم : اعتراف به معجزه بودن قرآن

وليد بن مغيره مخزومى كه مرد ثروتمندى بود و در ميان عرب به حُسن تدبير و فكر روشن شهرت داشت و براى حل مشكلات اجتماعى و منازعاتى كه در ميان طوايف عرب واقع مىشد از فكر و تدبير او استمداد مىكردند، و به همين علّت او را «ريحانة قريش» (گل سرسبد قريش) مىناميدند.روزى به تقاضاى جمعى از مشركان نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمد تا از نزديك وضع او و آيات قرآن را بررسى كند.بنا به خواهش او پيغمبر قسمتى از آيات سوره «حم سجده» را تلاوت كرد.اين آيات چنان تأثير و هيجانى در او به وجود آورد كه بىاختيار از جا حركت نمود و به محفلى كه از طرف طايفه او (بنى مخزوم) تشكيل شده بود رفت و گفت: به خدا سوگند، از محمد سخنى شنيدم كه نه شباهت به گفتار انسانها دارد و نه پريان.گفتار او شيرينى و زيبايى مخصوصى دارد، فراز آن (همچون شاخههاى درختان برومند) پر ثمر و پايين آن (مانند ريشههاى درختان كهن) پر آب است.گفتارى است كه بر هر چيز پيروز مىشود و چيزى بر آن پيروز نخواهد شد.در ميان قريش زمزمه افتاد و گفتند.از قرائن برمىآيد كه وليد دلباخته گفتار محمد«ص» شده و اگر چنين باشد همه قريش تحت تأثير او قرار خواهند گرفت و به محمد«ص» تمايل پيدا مىكنند.ابوجهل گفت: من چاره او را مىكنم.به منزل وليد آمد و با قيافهاى اندوهبار كنار او نشست.وليد گفت: چرا اينچنين غمگين هستى؟!ابوجهل: چرا غمگين نباشم! با اين سن و شخصيتى كه تو دارى، قريش بر تو عيب مىگيرند و مىگويند با سخنان پرمايه خود گفتار محمد(صلى الله عليه وآله) را زينت دادهاى! وليد برخاست و با ابوجهل به مجلس قريش در آمد و روبه سوى جمعيت كرد و گفت: آيا تصور مىكنيد محمد(صلى الله عليه وآله) ديوانه است؟ هرگز آثار جنون در او ديدهايد؟ حضار گفتند: خير.پرسيد: آيا گمان مىكنيد او كاهن است؟ آيا از آثار كهانت چيزى در او ديدهايد؟ گفتند: خير.گفت: آيا گمان مىكنيد او شاعر است؟ آيا تابه حال شعرى گفته است؟ گفتند: خير.پرسيد: تصّور مىكنيد دروغگوست؟ آيا تاكنون به راستگويى و امانت مشهور نبوده و در ميان شما به عنوان «صادق امين» معروف نبوده است؟ بزرگان قريش گفتد.پس بايد به او چه نسبت بدهيم؟ وليد فكرى كرد و گفت: بگوييد ساحر است، زيرا با اين سخنان خود ميان پدر و فرزند و خويشاوندان جدايى مىافكند.

داستان بيست و دوّم : سرانجام يك عمر مبارزه با قرآن

ابن مقفع در ابتدا در كيش مانى بود و سالها با آزادى كامل با اسلام و قرآن به مبارزه پرداخته و شبهات و اشكالات زيادى در ميان مردم منتشر ساخته بود.از همينروست كه مىگويند او باب بُرزويه طبيب را به قصد شكّ انداختن در دل مردم بر كتاب «كليه ودمنه» افزود.«ابن مقفع» روزى در بغداد از كوچهاى مىگذشت، ناگهان صداى كودكى او را به خود جلب كرد كه با آواز زيبا و صداى دلنشين چنين قرآن مىخواند:«اَلَمْ نَجْعَلِ الا ْ َرْضَ مهاداً، وَ الْجبالَ اَوْتاداً، وَ خَلَقْناكُمْ اَزْواجاً وَجَعَلْنانَوْمَكُمْ سُباتاً، وَ جَعَلْنااللَّيْلَ لِباساً، وَ جَعَلْنا النَّهارَ مَعاشاً...»«آيا زمين را گاهواره و كوهها را ميخهايى قرار نداريم؟ شما را نر و ماده آفريديم و خواب را براى شما وسيله آسايش و آرامش گردانيديم و (تاريكى) شب را براى شما لباس و پوشاكى قرار داديم (تا سياهى شب همچون پرده شما را بپوشاند) و روزى براى شما وقت كار و كوشش گردانيديم...»ابن مقفع به محض شنيدن كلام خدا در حالى كه سكوت سراپاى وجودش را فرا گرفته بود، بىاختيار ايستاد و در تفكّر و سكوت غرق شد، آنقدر ايستاد تا آن پسر بچه سوره را به پايان برساند.او سخن نو شنيده بود كه نه شعر بود و نه نثر.ولى آهنگى زيباتر از شعر و بيانى رساتر از نثر داشت.زيبايى لفظ و شيوايى اسلوب و هماهنگى روشن قرآن نظرش را به خود جلب كرد و موجى از لذت و شادى در روانش پديد آمد.لذتى كه قرآن به او داد غير از آن بود كه تا آن وقت از ساير انواع سخن مىبرد.ابن مقفع كه خود در فصاحت و سخنشناسى بىمانند بود با شنيدن اين آيات تكان دهنده فطرت دينى او بيدار گشت و با هيجان و جذبهاى گفت: شكى نيست كه اين گفتار عالى ساخته انديشه كوتاه بشر نيست.تصادف كوچكى ابن مقفع را با قرآن آشنا كرد، چهره قرآن در نظرش دگرگون شد.احساس كرد كه دنياى جديدى براى او كشف شده است.بىدرنگ از همانجا برگشت و با قدمهاى محكم به سوى «عيسىبنعلى» عموى منصور رفت و گفت: نور اسلام در قلب من تابيده است و دريچهاى از جهان وسيع و پهناور در برابر ديدگانم باز شده و دگرگونى عميقى در من به وجود آمده است و مىخواهم در حضور تو به دين اسلام مشرف شودم.عيسى با تعجب گفت: تو كه يك عمر با قرآن مبارزه كردهاى علّت روى آوردنت به اسلام چيست؟ وى ماجرا را بيان كرد و عيسى در پاسخ گفت: اين كار شايسته است كه در يك مجلس رسمى در حضور علما و امراى لشكر و در نزد طبقات مردم انجام گيرد.بنابر اين فردا به همين منظور پيش من بيا.همان روز شب هنگام ابن مقفع شروع به زمزمه كرد و وردهاى مخصوصى كه مانويان و زرتشتيان موقع غذا خوردن، مىخوانند، خواند.عيسى رو به او كرد و گفت: آيا با اينكه قصد دارى مسلمان شوى بازهم طبق روش ديرينه خود به زمزمه مشغول هستى! ابن مقفع گفت: من كه هنوز به طور رسمى به آيين جديد «اسلام» داخل نشدهام و نمىتوانم مراسم و شريفات آن را بجا آورم، چگونه مىتوانم از كيش مانوى دست بردارم و شبى را به روز آورم در حالى كه به هيچ مذهب و كيشى پايبند نباشم.من از اينكه شبى را در بىدينى به روز آورم ناراحت هستم.بامداد فردا رسيد، از طرف «عيسىبنعلى» مجلس با شكوهى براى اسلام آوردن ابن مقفع ترتيب داده شد.طى مراسمى شهادتين بر زبان جارى كرد و مسلمان شد و موسوم به «عبدالله» و داراى كنيه «ابومحمد» گرديد.آشنايى او با اسلام و تعاليم حياتبخش قرآن، بينش جديد و عميقى در او به وجود آورد و طرز فكر جهانبينىاش را بكلى دگرگون ساخت.او قلم خود را مثل شمشير برنده بود بر ضد دستگاه خلافت منصور به كار انداخت و طورى جهان را بر منصور تنگ كرد كه منصور فرياد زد آيا كسى هست مرا از شر ابن مقفع نجات دهد؟سر انجام ابن مقفع به دست يكى از دژخيمان منصور بنام «سفيان بن معاوية» امير بصره به وضعى سخت فجيع هلاكت گرديد و بر او تهمت «زندقه» نهادند، امّا حقيقت آن است كه او بيش از هر چيز قربانى رشك و كينه دشمنان خويش شده است.

back page fehrest page next page