next page
fehrest page
back page

بـا همين كيفيت ملكه را وارد نجف نمودند و به حرم حضرت اميرالمؤمنين (ع )بردند و چشمهاى آن زن بهتر از اول شد ((177)).

9- رؤياى حاج ميرزا محمد رازى

حاج ميرزا محمد رازى مى فرمايد: من بسيار مشتاق زيارت حضرت بقية اللّه ارواحنافداه بودم و هميشه با خود مى گفتم كه اگر من هم جزو شيعيان آن حضرت بودم , حتما به شرف ملاقات ايشان در خواب يابيدارى مى رسيدم .
پس لابـد شايسته آن نيستم و در من كوتاهى هست و از اين موضوع زياد ترس و اضطراب داشتم .
تا آن كـه مـوفـق بـه زيارت قبله هفتم و امام هشتم حضرت رضا (ع ) گرديدم و پس از زيارت به نجف اشرف برگشتم و چند روزى گذشت .
شـبـى در خـواب ديـدم كـه شـخـصـى به من گفت : امام عصر عجل اللّه تعالى فرجه الشريف به نجف تشريف آورده اند.
پرسيدم : كجا هستند؟ گفت : در مسجد هندى .
(از مساجد معتبر نجف اشرف ) همين كه اين خبر را شنيدم مسرور شدم و با سرعت و عجله تمام به قصد زيارت ورسيدن به شرف حضور آن بزرگوار, به طرف مسجد هندى روانه شدم .
وقتى داخل مسجد شدم , ديدم آن حضرت كـنـار مسجد ايستاده و اجتماع مردم بحدى است كه راه عبور بسته و نمى شود به حضرت نزديك شد.
نـاامـيـدانـه ايـسـتـادم و با خود گفتم : مردم در همه كارها پيش دستى مى كنند و به ديگرى راه نمى دهند.
ناگاه ديدم آن بزرگوار سر مبارك را برداشتند و نظرى به سوى جمعيت انداختند در اين هنگام چشم مباركشان به من افتاد و با اشاره دست مرا به سوى خودخواندند.
جـمعيت وقتى آن نوع ملاطفت را از حضرت نسبت به من ديدند, راه را باز كردند ومن خدمتشان رسيدم .
آن بزرگوار, به من اظهار رافت و مرحمت نمودند و فرمودند:وقتى كه از مشهد مراجعت كردى , ما در آن بالاخانه به ديدنت آمديم , ولى تو ما رانشناختى .
ايـن مطلب را كه شنيدم , فهميدم كه آن بزرگوار در يكى از روزهاى بعد از مراجعت ازمشهد, كه در بـالاخـانـه بيرونى منزل براى آمدن مردم نشسته بودم , تشريف آورده اند,در حالى كه در لباس مـعـمول اهل نجف بوده اند و من تصور كرده ام از نجفيهايى هستند كه به قصد ثواب , به ديدن من آمـده انـد و اصلا متوجه اين كه مولاى من و بلكه آقاى اهل زمين و آسمان هستند, نشده ام .
از اين كلام حضرت شرمنده شده و ازخواب بيدار شدم و به خاطر تشرف به خدمت آن سرور در بيدارى و خـواب , خـيـلـى خـوشحال بودم و به شكرانه اين نعمت عظمى و اين كه در شمار اهل آن درگاه هستم ,سجده شكرى بجا آوردم ((178)).

10- رؤياى صادقه سيد حسن

آقاى ميرزا هادى بجستانى فرمود: رفيق متدينم سيد حسن نقل كرد: چله اى گرفتم , يعنى چهل شب چهارشنبه به مسجدسهله مشرف مى شدم .
شب چهارشنبه چهلم بزرگوارى را با كمال مهابت در عالم رؤيا ديدار نمودم , ولى صورت مباركش را نديدم .
فرمود: برخيز كار تو درست شد.
وقت نماز است كار تو درست شد.
از خواب بيدار شدم , ديدم يك ساعت به صبح مانده است مشغول نماز شب شدم .
وقتى به نجف اشرف مراجعت كردم , چند روزى گذشت , اما اثرى نيافتم .
بنا گذاردم كه يك چله ديگر به مسجد بروم .
عـصـر سه شنبه براه افتادم در بازار مردى به من رسيد و گفت : من صد ليره وجوه شرعيه بر ذمه دارم و مـى خـواهم به مكه مشرف شوم .
اين مبلغ را با تو به بيست ليره مصالحه مى كنم كه هشتاد لـيـره به من ببخشى .
من قبول كردم .
صد ليره به عنوان خمس دريافت كردم و هشتاد ليره اش را بخشيدم .
او به مكه رفت و بعد از آن هم رسيدگيهايى به من نمود ((179)).

11- رؤياى صادقه آقا عبدالصمد زنجانى

شيخ اجل , آقا عبدالصمد زنجانى گفت : در زمـانـى تـقـريـبـا هـشـتـاد تـومان بدهكار شدم و از اداى آن عاجز بودم و خيلى بر من سخت مـى گـذشت , لذا مشغول به بعضى از ختومات و رياضتهاى شرعى و توسلات شدم .
تا آن كه شبى حضرت صاحب العصر عجل اللّه تعالى فرجه الشريف را در خواب ديدم وديده جان را از نور جمالش منور كردم .
آن حضرت دست كرم را باز كرده و فرمودند:ساعت خود را به من نشان بده .
من ساعت خـود را از جـيـب درآوردم و بـدست آن حضرت دادم .
آن سرور ساعت را گرفتند و دوباره به من برگرداندند.
از خـواب بيدار شدم و از بى قابليتى خود ناراحت شدم و با خود گفتم : بعد از اين همه زحمات , آن سـرور فقط به ساعت من نظر فرمودند, ولى خودم هيچ بهره اى ازفيوضات ايشان نبردم .
نه سؤالى كردم و نه مطلبى از آن حضرت استفاده كردم .
به هر صورت , با كمال بى حالى شب را به صبح رساندم و به مجلس بعضى از رفقارفتم , چون قدرى گذشت , ساعت را از بغل درآوردم تا ببينم چه وقت است يك نفراز حضار گفت : فلانى اين ساعت طلا را از كجا پيدا كرده اى ؟ گفتم : چه مى گويى ؟ من كجا و ساعت طلا كجا؟ اين ساعت برنجى است و از فلانى خريده ام .
يـكى ديگر از حضار نظر كرد و گفت : چه مى گويى اين طلاى ناب است ! چون دقت كردم تعجب مرا گرفت زيرا ساعت از طلا بود.
ساعت فروش را احضار كرديم .
ايشان گفت : من ساعت برنجى فروخته ام و هيچ شك و شبهه اى در آن نيست و خودم هم آن را از فلان شخص خريده و به شما فروخته ام .
آن شخص ثالث را نيز احضار كرديم او هم گفت : ساعت برنجى بوده است .
تا چنددست كه همه همين مطلب را مى گفتند.
رفـتـه رفـتـه تعجب و تحير من زيادتر مى شد! ناگاه خواب شب قبل به خاطرم آمد وحال خود و خـواب رابـه حضار مجلس گفتم و بر همه معلوم شد كه اين از اثرات كيميائى دست آن برگزيده خدا بوده كه برنج زرد را به طلاى سرخ تبديل كرده است .
در اين هنگام يكى از اهل مجلس گفت : بدهى شما چقدر است ؟ گفتم : هفتاد يا هشتادتومان .
گفت : من بدهى شما را ادا مى كنم شما هم اين ساعت را به من هديه فرماييد.
شـيخ اسداللّه زنجانى گفت : به او (آقا عبدالصمد زنجانى كه خواب را ديده بود) گفتم :خانه آباد چـرا سـاعـت را از دسـت دادى ؟ اگـر آن را نـگـه داشـتـه بـودى هـفـتـاد هـزار تومان استفاده مى كردى ((180)).

12- رؤياى صادقه يكى از صلحاء

سيد فضل اللّه راوندى , از يكى از صالحين نقل كرده است كه مى گفت : زمـانـى برخاستن براى نماز بر من سخت شد.
اين موضوع مرا محزون كرده بود درخواب حضرت صـاحـب الزمان (ع ) را زيارت كردم ايشان فرمودند: بر تو باد به آب كاسنى , به درستى كه خداوند برخاستن رابر تو آسان مى كند.
آن شـخـص گـفـت : بـعـد از آن مـن آب كـاسنى زياد خوردم و برخاستن براى نماز بر من آسان شد ((181)).

13- رؤياى ميرزا محمد حسين نايينى

عالم صالح , ميرزا محمد حسين نايينى اصفهانى فرمود: برادرى دارم , به نام ميرزا محمد سعيد, كه در حال حاضر مشغول تحصيل علوم دينى است .
حدود سال 1285, دردى در پايش ظاهر شد و پشت قدمش ورم كرد به طورى كه آن پا كج و از راه رفتن عاجز شد.
ميرزا احمد طبيب , پسر حاج ميرزا عبدالوهاب نايينى , را براى درمان و معالجه آوردند و اثراتى هم داشـت , يعنى كجى پشت پا برطرف و ورم خوابيد و ماده ورم پراكنده شد.
چند روزى كه گذشت , ماده بين زانو و ساق نمايان گرديد و پس از چندروز, يكى ديگر در همان پا و در ران و يكى هم در مـيـان كتف .
تا آن كه همه آنها زخم شد و درد شديدى پيدا كرد.
آنها را معالجه كردند تا همگى باز شدند و از آنها چرك مى آمد.
نـزديك يك سال , يا بيشتر مشغول معالجه بود, و به انواع معالجات متوسل شد, ولى هيچ يك از آن زخـمها بهبود نيافت و بلكه هر روز بر جراحت افزوده مى شد و در اين مدت طولانى قادر نبود پا را روى زمين بگذارد, لذا او را براى رفتن از جايى به جايى بر دوش مى كشيدند و به خاطر طول مدت مـرض , مـزاجـش ضـعيف و از كثرت خون وچركى كه از آن دملها و جراحات خارج شده بود, جز پـوسـت و استخوان چيزى برايش باقى نمانده بود.
به همين جهت كار بر پدرمان سخت شد زيرا به هر نوع معالجه اى كه اقدام مى نمود جز بيشتر شدن جراحت و ضعف حال و قوا اثرى نداشت .
كار آن زخمها هم به جايى رسيد كه اگر دست بر روى يكى از آنهامى گذاشتند, چرك و خون از ديگرى راه مى افتاد.
در آن ايـام , وبـاى شـديـدى در نايين پيدا شده بود.
ما از ترس وبا به روستايى از دهات اطراف پناه بـرده بوديم .
در آن جا مطلع شديم كه جراح حاذقى به نام ميرزا يوسف درروستايى نزديك قريه ما مـنزل دارد.
پدرم شخصى را نزد او فرستاد و او را براى معالجه حاضر كردند.
وقتى برادر مريضمان را بر او عرضه داشتند, قدرى ساكت ماند, تا آن كه پدرم از نزد او خارج شد.
من با يكى از دايى هايم , بـه نـام حـاج مـيـرزاعـبدالوهاب , پيش او مانديم .
مدتى با او نجوى كرد و من از مضمون صحبتها فـهـمـيـدم كـه بـه او خـبـر يـاس مـى دهـد و از مـن مـخفى مى كند كه مبادا به مادرم بگويم و ايشان مضطرب شوند.
در اين جا پدرم به اتاق برگشت .
آن جراح گفت : من اول مبلغ رامى گيرم بعد شروع به معالجه مى كنم .
و هدفش از اين سخن آن بود كه ايشان ازپرداخت آن مبلغ , كه خيلى زيـاد بـود, خـوددارى كـند, تا همين بهانه اى براى او باشد وبرود.
ايشان هم از دادن آنچه پيش از مـعـالجه خواسته بود, امتناع كرد.
جراح فرصت راغنيمت شمرد و به روستاى خود مراجعت نمود.
پدر و مادر هر دو فهميدند كه اين كار جراح به سبب نااميدى و عجز او از معالجه بوده است و با آن مهارت و استادى كه دارد, نمى تواند كارى انجام دهد, لذا از برادرم مايوس شدند.
من دايى ديگرى , به نام ميرزا ابوطالب , داشتم كه در غايت تقوى و صلاح بود و درنايين مشهور بود كه استغاثه به امام عصر, حضرت حجت ارواحنافداه را براى مردم نوشته و خيلى سريع الاجابه است .
مـردم در شدايد و بلاها زياد به او مراجعه مى كردند.
مادرم از او خواهش كرد تا براى شفاى برادرم رقعه استغاثه اى بنويسد.
روز جـمـعه اى رقعه را نوشت و مادرم آن را گرفت و برادرم را برداشت و به نزد چاهى كه نزديك قريه ما بود, رفتند.
برادرم در حالى كه دستش در دست مادرم بود, آن رقعه را در چاه انداخت و در اين جا براى هر دو رقت قلبى پيدا شد و بسيار گريستند.
اين جريان در ساعت آخر روز جمعه اتفاق افتاد.
چـنـد روزى گذشت من در خواب ديدم كه سه نفر سوار بر اسب به هيئت و شمايلى كه در واقعه اسـماعيل هرقلى نقل شده , از صحرا رو به خانه مى آيند ((182)) در همان حال ,واقعه اسماعيل به خـاطـرم آمـد و چون در آن روزها از قضيه او مطلع شده بودم ,خصوصياتش در نظرم بود.
متوجه شدم آن سوارى كه جلوى همه است حضرت حجت (ع ) مى باشند و ايشان براى شفاى برادر مريضم آمده اند.
او هم در بستر خود,در فضاى خانه و بر پشت خوابيده يا تكيه داده بود, چنانچه در آن ايام مـعـمـولا بـه يـكـى از ايـن دو حـالـت بـود.
حـضرت حجت (ع ) نزديك آمدند و در دست مبارك نيزه اى داشتند.
آن نيزه را در موضعى از بدن او گذاشتند [گويا كتف او بود] و فرمودند: برخيزكه دايى ات از سفر آمده است .
من آن طور فهميدم كه منظور حضرت از اين جمله , بشارت رسيدن دايى ديگرم به نام حاج ميرزا عـلى اكبر است .
ايشان به سفر تجارت رفته و سفرش طول كشيده بود و به خاطر طول مسافرت و دگرگونى روزگار, از قبيل قحط و گرانى شديد, نگران اوبوديم .
وقـتـى حـضـرت نـيـزه را بـر كتف او گذاشتند و آن سخن را فرمودند, برادرم ازرختخواب خود بـرخـاسـت و با عجله به طرف در خانه , براى استقبال از دايى مان رفت .
در همين جا من از خواب بـيـدار شدم ديدم فجر طلوع كرده و هوا روشن و هنوز كسى براى نماز صبح برنخاسته است .
بلند شدم و پيش از آن كه لباس بپوشم , پيش برادرم رفتم و او را از خواب بيدار كردم و گفتم : حضرت حجت (ع ) تو را شفا دادند برخيز ودستش را گرفتم و او را برداشتم .
او هم سر پا ايستاد.
در ايـن جا مادرم از خواب برخاست و صدا زد: چرا او را بيدار كردى ؟ [اين اعتراض به خاطر آن بود كـه بـرادرم از شدت درد اكثر شب بيدار بود و اندك خوابى در آن حال ,غنيمت به شمار مى رفت ] گـفـتـم : حـضرت حجت (ع ) او را شفا داده اند.
وقتى او راسرپا نگه داشتم , شروع به راه رفتن در فضاى حجره كرد, در حالى كه همان شب قدرت گذاشتن پا بر زمين را نداشت و نزديك يك سال يا بيشتر همين طور بود, به طورى كه اگر مى خواست به جايى برود, بايد او را حمل مى كردند.
به هر حال اين حكايت در آن قريه منتشر شد و همه خويشان و آشنايانى كه بودند,جمع شدند تا او را بـبـيـنـنـد, چـون باور نمى كردند.
من هم خواب را نقل مى كردم و ازاين كه بشارت شفايش را داده ام , خوشحال و مسرور بودم .
چـرك و خون در همان روز قطع شد و زخمها قبل از تمام شدن هفته , التيام پيدا كردند.
از طرفى پس از چند روز دايى ما, ميرزا على اكبر, با دست پر و سلامت از سفرتجارت برگشت ((183)).

14- رؤياى صادقه آقا شيخ حسن تويسركانى

عالم محقق شيخ حسن تويسركانى فرمود: اوايـل جـوانـى كه در نجف اشرف مشغول تحصيل بودم , امر معيشت بر من سخت مى گذشت .
بنا گذاشتم فقط به قصد دعا براى توسعه حال به كربلا مشرف شوم .
اولـى كـه وارد شـدم , شـب را خوابيدم , در حالى كه هنوز به حرم حضرت سيدالشهداء(ع ) مشرف نشده بودم در خواب به حضور حضرت بقية اللّه ارواحنا له الفداء رسيدم .
فرمودند: فلانى دعا كن .
عرض كردم : مولاجان , من فقط به قصد دعا كردن مشرف شده ام .
فـرمودند: خيلى خوب , اين جا بالاى سر است .
دعا كن .
من دست به دعا برداشتم و باتضرع و زارى دعا كردم .
فرمودند: نشد.
دو باره بهتر از اول مشغول به دعا كردن شدم .
باز فرمودند: نشد.
مرتبه سوم , به جد و جهد, آن گونه كه بلد بودم , در دعا اصرار نمودم .
باز فرمودند:نشد.
در اين جا من عاجز شدم و عرض كردم : آقاجان , دعا كردن وكالت بردار هست يانه ؟ فرمودند: بله هست .
عرض كردم : من شما را وكيل كردم كه براى من دعا بفرماييد.
حـضـرت فـرمـودند: خيلى خوب , و دست به دعا برداشته براى من دعا كردند.
و من دراين جا از خواب بيدار شدم .
چـون بـه نـجف اشرف , برگشتم , شخص تاجرى از اهل تويسركان , كه ساكن تهران بود, به زيارت عـتـبـات مـشرف گرديد و به حضور مبارك حجة الاسلام ميرزاى رشتى (ره ) رسيد و چون شيخ حسن تويسركانى از شاگردان مبرز ايشان بود, به همين جهت مرحوم ميرزاى رشتى , توصيف او را در نزد تاجر تويسركانى بسيار نمودند وبالاخره فرمودند: دخترت را به او بده .
حـاجـى تـاجـر فـورا قبول كرد.
پس از چند روز جناب شيخ حسن , صاحب عيال وثروت و خانه و زندگى گرديد ((184)).

15- رؤياى حاج ملا محمد حسن قزوينى در سرداب مقدس

مرحوم حاج ملا محمد حسن قزوينى , صاحب كتاب رياض الشهادة مى فرمايد: حـاجـتى داشتم و براى برآورده شدن آن , در سرداب غيبت , دعا و تضرع نمودم .
بعد ازآن حضرت بقية اللّه ارواحنافداه را در عالم رؤيا زيارت كردم .
ايشان مرا نوازش فرموده ووعده اجابت دادند.
وقتى بيدار شدم , به زودى تمام آنچه وعده داده بودند, انجام شد ((185)).

16- رؤياى صادقه سيد رضى الدين محمد آوى

سيد رضى الدين محمد آوى , مدت زيادى نزد اميرى از اميران سلطان جرماغون (يكى از سلاطين مغول ) زندانى بود و در نهايت سختى و تنگى بسر مى برد.
در عـالـم رؤيـا حـضرت بقية اللّه ارواحنافداه را مشاهده كرد و نزد ايشان گريست و عرضه داشت : مولاى من براى رها شدن از اين گروه ظالم مرا شفاعت فرماييد.
فرمودند: دعاى عبرات را بخوان .
عرض كرد: دعاى عبرات كدام است ؟ فرمودند: آن دعا در كتاب مصباح تو آمده است .
سيد گفت : مولاى من چنين دعايى , در مصباح من نيست .
فـرمـودنـد: مصباح را نگاه كن , آن را خواهى يافت .
در اين جا سيد از خواب بيدار شد وچون صبح شـده بود, نماز خواند و كتاب مصباح را باز نمود و ورقه اى در ميان اوراق آن كتاب ديد كه دعا در آن نوشته شده بود.
چهل مرتبه آن دعا را خواند.
امـيـرى كـه ايشان را زندانى كرده بود, دو زن داشت يكى از آن دو, عاقل و اهل تدبير بودكه بر او اعـتماد داشت .
امير بنا به قرارى كه گذاشته بود نزد او آمد.
وى امير را مخاطب قرار داد و گفت : از اولاد اميرالمؤمنين (ع ) كسى را زندانى كرده اى ؟ گـفـت : منظورت از اين سؤال چيست ؟ زن گفت : در عالم رؤيا, شخصى را كه گويا نورآفتاب از رخسارش مى درخشيد, ديدم .
او گلوى مرا ميان دو انگشت خود قرار داد وفرمود: شوهر تو يكى از فرزندان مرا دستگير كرده و در خورد و خوراك بر او سخت گرفته است .
به ايشان عرض كردم : مولاى من , شما كيستيد؟ فرمودند: من على بن ابيطالب هستم .
به شوهرت بگو اگر او را رها نكند, خانه اش راخراب خواهم كرد.
جريان اين خواب منتشر شد و به گوش سلطان رسيد.
او گفت : من راجع به اين موضوع اطلاعى ندارم و از زيردستان خود پرسيد: چه كسى نزد شما زندانى است ؟ گفتند: همان سيد و پيرمرد علوى كه دستور داده بودى .
سلطان گفت : رهايش كنيد و اسبى به او بدهيد, كه سوار آن شود, و راه را نشانش دهيدتا به خانه خود برود ((186)).

17- رؤياى مريض كربلائى و شفا از مرض

سيد زين العابدين , على بن حسين الحسينى مى فرمايد: اين دعا را حضرت حجت (ع ) در خواب به مرد مريضى از مجاورين حائر شريف (كربلا) تعليم دادند, چـون او از مـرض خود, به آن حضرت شكايت كرده بود.
به اودستور دادند كه اين دعا را بنويسد و بشويد و آن آب را بياشامد.
شخص مريض طبق دستور حضرت عمل كرد و شفا يافت .
دعـا اين است : بسم اللّه الرحمن الرحيم بسم اللّه دواء و الحمد للّه شفاء و لا اله الااللّه كفاء هو الشافى شـفـاء و هـو الكافى كفاء اذهب الباءس برب الناس شفاء لايغادرسقم و صلى الله على محمد و آله النجباء ((187)).

18- رؤياى صادقه شيخ على مكى

صالح متقى , حاجى شيخ على مكى فرمود: من به تنگى معيشت و بدهيهاى زياد مبتلا شدم , بحدى كه ترسيدم طلبكارها مرابكشند, يا آن كه از تـنـگدستى و غصه بميرم .
ناگاه دست به جيب خود كرده دعايى درآن ديدم , بدون آن كه خود گذاشته باشم يا كسى كه او را ديده باشم , در جيبم گذاشته باشد.
از مشاهده آن دعا خيلى تعجب كردم و متحير گرديدم ! در خواب مردى را به هيئت صلحا و زهاد ديدم كه به من مى گويد: فلانى , دعاى مربوط به خودت را به تو داديم آن را بخوان تا از تنگى و شدت رها شوى .
من او رانشناختم و تعجبم زياد شد! مرتبه دوم , حضرت حجت (ع ) را در خواب ديدم فرمودند: آن دعايى را كه به تو عطاكرديم , بخوان و به هر كس كه مى خواهى تعليم بده .
شـيـخ عـلى مكى مى گويد: آن دعا را چند بار تجربه كردم و فرج و گشايش را به زودى مشاهده نمودم , ولى پس از مدتى گم شد و چندى هم مفقود بود.
در اين مدت به خاطر از دست دادن آن , تاسف مى خوردم و از بدى عمل خود استغفار مى كردم .
امابعدها شخصى نزد من آمد و گفت : اين دعـا در فـلان مكان از تو مفقود شده بود و آن رابه من داد, ولى به خاطرم نيامد كه به آن جا رفته باشم .
دعا را گرفتم و سجده شكربجاى آوردم .
دعا اين است : بـسـم اللّه الـرحمن الرحيم رب انى اسئلك مددا روحانيا تقوى به قوى الكلية والجزئية حتى اقهر بـمبادى نفسى كل نفس قاهرة فتنقبض لى اشارة دقائقها انقباضاتسقط به قواها حتى لا يبقى فى الكون ذو روح الا و نار قهرى قد احرقت ظهوره يا شديد يا شديد يا ذا البطش الشديد يا قهار اسئلك بـما اودعته عزرائيل من اس مائك القهرية فانفعلت له النفوس بالقهر ان تودعنى هذا السر فى هذه الساعة حتى الين به كل صعب و اذلل به كل منيع بقوتك يا ذا القوة المتين .
و كـيفيت آن اين است كه در سحر سه مرتبه [در صورت امكان ], صبح سه مرتبه و درشب هم سه مـرتبه خوانده شود و هرگاه كار سخت شود, بعد از خواندن آن سى باربگويد: يا رحمن يا رحيم يا ارحم الراحمين اسئلك اللطف بما جرت به المقادير ((188)).

19- رؤياى ميرزا محمد على قزوينى

عالم صالح , ميرزا محمد باقر سلماسى , فرزند آخوند ملا زين العابدين سلماسى (ره )فرمود: جـنـاب مـيـرزا مـحمد على قزوينى مردى زاهد و عابد و موثق بود كه ميل شديدى به علم جفر و حـروف (از علوم غريبه ) داشت و براى بدست آوردن آن سفرها كرده و به شهرها رفته بود.
بين او و پدرم رفاقتى وجود داشت .
در اوقـاتـى كه با پدرم مشغول تعمير شهر و قلعه عسكريين (ع ) بوديم , به سامرا آمد ونزد ما منزل كرد و تا زمانى كه به كاظمين برگشتيم همان جا بود, يعنى سه سال ميهمان ما بود.
روزى به من گـفـت : سـينه ام تنگ شده و صبرم به آخر رسيده است از تودرخواستى دارم كه پيغامى از من به پدرت برسانى .
گفتم : درخواستت چيست ؟ گـفت : ايامى كه در سامرا بودم يك بار حضرت حجت (ع ) را در خواب ديدم و ازايشان درخواست كردم علمى كه عمر خود را در آن صرف كرده ام (علم جفر وحروف ) به من تعليم فرماييد.
فرمودند: آنچه مى خواهى نزد يار و مصاحب تو است و اشاره به پدرت كردند.
عرض كردم : او اسرار خود را از من مخفى مى كند.
فرمودند: اين طور نيست , از او بخواه چون از تو دريغ نخواهد كرد.
از خواب بيدار شدم و برخاستم كه نزد پدرت بروم , ديدم از گوشه صحن مقدس به طرفم مى آيد.
وقـتـى مـرا ديـد پـيـش از آن كـه چيزى بگويم , فرمود: چرا از من نزدحضرت حجت (ع ) شكايت كرده اى ؟ چه زمانى از من چيزى را كه داشته ام , خواسته و من بخل كرده و نداده ام ؟ خجل شدم و سر به زير انداختم و الان سه سال است كه ملازم و همراه او شده ام , نه اوحرفى از اين عـلم به من فرموده و نه من قدرت بر سؤال دارم و تا به حال به احدى ابرازنكرده ام .
اگر مى توانى اين غم و غصه را از من برطرف كن .
مـيـرزا مـحـمد باقر سلماسى مى گويد: از صبر او تعجب كردم و نزد پدرم رفتم و آنچه راشنيده بودم , عرض كردم سپس پرسيدم : از كجا دانستيد كه او نزد امام عصر(ع )شكايت كرده است ؟ فرمود: آن حضرت در خواب به من فرمودند ولى خواب را نقل نكرد ((189)).
))

20- رؤياى محمد صادق عراقى

عالم ربانى , حاج ملا فتحعلى عراقى فرمود: آخـونـد مـلا محمد صادق عراقى در نهايت سختى و پريشانى بود و به هيچ وجه براى او گشايشى واقـع نـمـى شـد.
شـبى در عالم خواب ديد, در بيابانى خيمه بزرگى بر پا است .
پرسيد: اين خيمه مربوط به كيست ؟ گـفـتـند: اين جا خيمه امام زمان (ع ) است .
با عجله خدمت آن حضرت مشرف شد وسختى حال خود را به آن سرور عرض كرد و از ايشان دعايى براى گشايش كار و رفع مشكلات خويش خواست .
حضرت او را به سيدى از اولاد خود حواله دادند و اشاره به او و خيمه اش فرمودند.
آخـوند از محضر آن حضرت خارج شد و به همان خيمه اى كه اشاره فرموده بودند,رفت , ديد عالم مـورد اعـتماد, جناب آقا سيد محمد سلطان آبادى , كه روى سجاده نشسته و مشغول دعا خواندن است , در آن خيمه حضور دارد.
به سيد سلام كرد وكيفيت جريان را نقل كرد.
ايشان جهت وسعت رزق , دعايى به او تعليم نمود.
در ايـن جـا آخوند از خواب بيدار شد و در حالى كه دعا به يادش مانده بود, به طرف خانه آن عالم بزرگوار براه افتاد.
از طرفى قبل از ديدن اين خواب , رابطه آخوند عراقى با سيد قطع بود و علتش را اظـهـار نـمـى كـرد.
وقتى خدمت سيد رسيد, او را به همان شكلى كه در خواب ديده بود, روى سجاده خود نشسته , مشغول ذكر و استغفارمشاهده نمود و سلام كرد.
سـيد جواب سلامش را داد و تبسمى نمود, مثل اين كه از قضيه مطلع باشد.
آخوندبراى گشايش كار خود دعايى خواست .
مرحوم سلطان آبادى , همان دعايى را كه درعالم خواب تعليم فرموده بود, بيان كرد.
آخـونـد عـراقـى مـقـيد به خواندن آن دعا شد و به اندك زمانى دنيا از هر طرف به او روآورد و از سختى و تنگدستى راحت شد.
بـعـد از ايـن اتـفاق , مرحوم حاج ملا فتحعلى , سيد را خيلى ستايش مى كرد و مدتى هم نزد ايشان درس خوانده بود.
اما آنچه را سيد به آخوند در عالم خواب و بيدارى تعليم داده بود, سه چيز است : اول آن كه , بعد از نماز صبح دست به سينه گذاشته و هفتاد مرتبه يا فتاح بگويد.
دوم , دعايى را كه در كتاب كافى است , هميشه بخواند كه حضرت رسول اكرم (ص )آن را به مردى از صـحابه كه مبتلا به مرض و پريشانى بود, تعليم دادند و از بركت خواندن اين دعا به اندك زمانى مشكلاتش برطرف شد.
دعا اين است : لا حول و لا قوة الا باللّه توكلت على الحى الذى لا يموت و الحمد للّه الذى لم يتخذ ولدا و لم يكن له شريك فى الملك و لم يكن له ولى من الذل و كبره تكبيرا.
سـوم , دعـايى را كه ابن فهد حلى از حضرت رضا (ع ) نقل كرده كه بعد از نماز صبح خوانده شود و هر كس آن را بخواند حاجتش برآورده و مشكلاتش حل مى شود.
دعا اين است : بسم اللّه و باللّه و صلى اللّه على محمد و آله و افوض امرى الى اللّه ان اللّه بصير بالعباد فـوقيه اللّه سيئات ما مكروا لااله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الـغم و كذلك ننجى المؤمنين حسبنا اللّه و نعم الوكيل فانقلبوا بنعمة من اللّه و فضل لم يمسسهم سـوء ماشاءاللّه لا حول و لا قوة الا باللّه ماشاءاللّه لا ماشاء الناس ماشاءاللّه و ان كره الناس حسبى الرب من المربوبين حسبى الخالق من المخلوقين حسبى الرازق من المرزوقين حسبى اللّه رب العالمين حسبى من هو حسبى حسبى من لم يزل حسبى حسبى من كان مذكن ت حسبى حسبى اللّه لا اله الا هو عليه توكلت و هو رب العرش العظيم ((190)).

21- رؤياى صادقه حاج ملا باقر بهبهانى

عـالـم فاضل , حاج ملا باقر بهبهانى , مؤلف كتاب دمعة الساكبة , ارادتى كامل به حضرت ولى عصر ارواحنافداه داشت .
روى اين ارادت و اخلاص , باغى در ساحل هنديه و در اطراف مسجد سهله احياء و غـرس كـرده و نام آن را صاحبيه گذاشته بود, اما به خاطر مخارج آن باغ و ضعف درآمد [ايشان كـتـابفروش بود] و كثرت عيال , در اواخربدهكار و پريشان حال شده بود.
پس از مدتى مشهور شد كـه حـضـرت صـاحـب الامر(ع ) باغ صاحبيه حاجى ملا باقر را خريدارى كرده اند.
باز پس از مدتى مشهورشد كه آن حضرت قرضش را ادا نموده اند.
من جريان را از خود آن مرحوم سؤال كردم ايشان در جواب فرمود: يكى از باغبانهاى صاحبيه , پيرمردى يزدى و صالح است .
روزها در باغ باغبانى مى كند و شبها را در مسجدسهله بيتوته مى نمايد.
از طرفى من به خاطر بدهى كه دراين اواخر پيدا شده بود, مضطرب بودم كه مبادا مديون مردم بميرم , لذا در اين باره به امام عصر (ع ) متوسل شدم , چون اين باغ را به نام ايشان كرده و جلد آخر كتاب دمعة الساكبه را در احوال حضرتش نوشته بودم .
روزى باغبان مذكور آمد و گفت : امروز بعد از نماز صبح , در صفه (سكو) وسط حياطمسجد سهله نشسته ومشغول تعقيب نماز بودم ناگاه شخصى آمد و گفت : حاج ملاباقر اين باغ را نمى فروشد؟ گفتم : تمامش را نه , اما گويا قسمتى از آن را چون قرض دارد مى فروشد.
آن شـخـص گفت : پس تو نصف اين باغ را از طرف او به من به يك صد تومان بفروش وپول آن را بگير و به او برسان .
گفتم : من كه وكالتى از او ندارم .
گفت : بفروش و پولش را بگير اگر اجازه نداد, پول را برگردان .
گفتم : لابد بايد سند و شهودى در كار باشد و تا خود او حاضر نباشد نمى شود.
گفت :بين من و او سـنـد و شـهـودى لازم نـيست .
بالاخره هر قدر اصرار كرد, قبول ننمودم .
گفت : من پول را به تو مى دهم , ببر و تو را در خريدن باغ وكيل مى كنم اگر فروخت براى من بخر, والا پول را برگردان .
بـا خـود گفتم پول مردم را گرفتن هزار دردسر دارد, لذا قبول نكردم و به او گفتم : من هرروز صـبح در اين جا هستم از او مى پرسم و جواب را به تو مى رسانم .
وقتى گفته مراشنيد, برخاست و از مسجد خارج شد.
حـاج ملا باقر مى گويد: باغبان وقتى اين واقعه را ذكر كرد به او گفتم : چرا نفروختى وچرا قبول نكردى ؟ من كه به تنهايى از عهده مخارج اين باغ بر نمى آيم بعلاوه قرض دارم و هيچ كس هم تمام اين باغ را به اين قيمت نمى خرد.
[چه رسد به نصف آن ] بـاغـبـان در جواب گفت : تو در اين باره به من اجازه نداده بودى و من هم اين فضولى رامناسب خـود نـديـدم حـال كـه خودت مى خواهى , چون فردا وعده جواب است , شايدبيايد اگر آمد به او مى گويم .
گـفـتـم : او را بـبـين و هر طورى كه مى خواهد, من مضايقه ندارم و هر طور شده او را پيداكن و معامله را انجام بده , يا آن كه با يكديگر به نجف بياييد و هر طور و نزد هر كس كه مى خواهد برويم و معامله را به آخر برسانيم .
فردا باغبان آمد و گفت : هر قدر در صفه مسجد منتظر شدم نيامد.
گفتم : قبلا او را ديده اى و مى شناسى ؟ گفت : نديده و نمى شناسم .
گفتم : برو, نجف و مسجد و باغات را بگرد, شايد او را پيدا كنى يا بشناسى .
باغبان رفت و وقتى برگشت , گفت : از هر كس پرسيدم , خبرى نداشت .
مايوس شدم و به همين جهت بسيار متاسف گرديدم , زيرا اگر اين معامله صورت مى گرفت , هم قرض من ادا مى شد و هم باعث سبكى مخارج باغ مى گرديد.
پـس از يـاس و تحير و گذشتن مدتى از جريان , شبى در مورد قرض و پريشانى حال خود و آن كه مـن از عـهده مخارج باغ و عيال بر نمى آيم و مطالبى از اين قبيل فكرمى كردم و با همين خيالات خوابم برد.
در عـالـم رؤيـا ديـدم , شرفياب محضر مولايم حضرت صاحب الامر(ع ) هستم .
آن بزرگوار به من تـوجـه كردند و فرمودند: حاج ملا باقر, پول باغ نزد حاج سيد اسداللّه (عالم عامل حاج سيد اسداللّه رشتى اصفهانى ) است برو از او بگير.
اين را گفتند و من از خواب بيدار شدم .
وقتى كه بيدار شدم به سبب ديدن اين خواب شاد گشتم , اما بعد از كمى تامل با خودگفتم شايد اين خواب , از خيالات باشد و گفتن آن به سيد باعث بدخيالى او درباره خود من بشود, يعنى تصور كـنـد كه اين مطلب را وسيله اى براى درخواست كمك ازايشان كرده ام , چون من براى اثبات اين مـدعـى دليلى در دست ندارم .
ولى دوباره گفتم :سيد مرد بزرگى است و مى داند كه من از اين نـوع مردم نيستم .
ديدن سيد و نقل خواب هم ضررى ندارد و دروغ هم نگفته ام تا نزد خدا مسئول باشم .
مـصـمـم بر رفتن نزد سيد و گفتن خواب شدم .
نماز صبح را خواندم .
خانه سيد در مسيرمنزل تا كتابفروشى ام بود, لذا بعد از نماز به طرف مغازه براه افتادم .
در اثناى عبور, به در خانه سيد رسيدم و توقف كردم و دست به حلقه در بردم و آهسته آن را حركت دادم .
ناگاه صداى ايشان از بالاخانه مشرف به در منزل بلند شد: حاج ملا باقر هستى ؟صبركن كه آمدم .
تـا اين را شنيدم , با خود گفتم شايد از روزنه اى مرا ديده است , اما سريعا در حالى كه كلاه و لباس خلوت به تن داشت از پله پايين آمد.
در را باز كرد و كيسه پولى به دستم داد و گفت : كسى نفهمد.
بعد هم در را بست و بدون آن كه چيز ديگرى بگويد, رفت .
كيسه را آوردم و پولها را شمردم يك صد تومان تمام , در آن بود.
و تا زمانى كه سيدمذكور زنده بود ايـن واقـعـه را بـه كـسـى نگفتم .
اگر چه از تقسيم پول به طلبكارها وقراين ديگر, بعضى از افراد خبردار شدند و به يكديگر مى گفتند, ولى بعد از فوت سيد, اين قضيه انتشار يافت ((191)).

22- رؤياى شيخ ابراهيم و شفاى چشم او

شـيـخ ابـراهيم وحشى كه از طايفه رماحيه است نابينا بود.
زمستانها نزد طايفه خود وتابستانها به نـجف اشرف مى آمد.
هر شب پيش از آن كه در حرم مطهر را باز كنند,مى آمد و انتظار مى كشيد تا وقتى در باز شود.
تا آخر وقت هم در آن جا مى ماند.
شـبى با اهل بيت خود بحث كرد, لذا حوصله اش سر رفته , همان جا دعاى توسل راخواند و خوابيد.
در عالم رؤيا مشاهده كرد كه در حرم مطهر مى باشد و آن جا كاملاروشن است .
شـيـخ ابـراهـيم مى گويد: هر قدر نگاه كردم شمع و چراغى ديده نمى شد متوجه شدم كه ضريح مقدس در جاى خود نيست و در محل دو انگشت مبارك ((192)) دريچه اى است كه روشنايى از آن خارج مى شود.
آهسته آمدم و دستم را بر صندوق گذاشته , سرم راخم كردم نگاه كردم و ديدم يك كـرسـى گـذاشته شده و حضرت روى آن نشسته اند و ازنور چهره مباركشان , بيرون روشن شده است .
خود را بر پاى آن حضرت انداختم .
دراين جا دستم به دست ايشان رسيد و سه نوبت دستشان را بر دست من كشيدند.
سپس فرمودند: تو اجر شهدا را دارى .
بيدار شدم , ديدم چشمم هنوز نابينا است .
تاسف خوردم كه اى كاش دست مبارك را بر چشم من مى ماليدند.
شـبـى ديگر نيز دعاى توسل را خواندم و به خواب رفتم .
ديدم در صحرايى هستم وجمعى نزديك سـيـصـد نفر به طرفى مى روند و يك نفر جلو آنها بود.
ناگاه آن كه جلوتربود, ايستاد ديگران هم ايستادند و جاى نماز را انداختند و مشغول نماز شدند.
من نيزخود را داخل صف كردم .
وقتى نماز تمام شد, اسبى آوردند.
آن بزرگوار سوار شد و تند رفت .
پرسيدم : اين مردكيست ؟ گفتند: پشت سرش نماز خواندى , ولى او را نشناختى ؟ گفتم : الان رسيده ام ونمى دانم .
گفتند: قائم آل محمد, حضرت حجت (ع ), است .
من چشم خود را فراموش كردم وفرياد برآوردم : يابن رسول اللّه آيا من از اهل بهشتم يا از اهل جهنم ؟ تا سه نوبت جواب ندادند.
نااميد شدم و فرياد بر آوردم : قسم به اجداد طاهرينتان , من از اهل بهشتم يا از اهل دوزخ ؟ آن حـضرت نظرى به من انداختند و تبسم نمودند.
در اين هنگام من هم به ايشان رسيدم .
حضرت سه بار دست بر چشم و سر من كشيدند و فرمودند: از اهل بهشتى .
بيدار شدم , ديدم آب بسيار غليظى از چشمم خارج به طورى كه صورتم تر شده بود.
با خود گفتم چـه مـعنى دارد؟ چشم من چنان خشك بود كه هيچ وقت نم نمى داد.
آن آب را پاك كردم و چون سـر را از زيـر لـحـاف بـيـرون آوردم , ديـدم سـتـاره اى از روزنه خانه ام نمايان و چشمم بينا شده است ((193)).

23- توسل آقاميرزا عبدالرزاق حائرى همدانى

آقا ميرزا عبدالرزاق حائرى همدانى مى نويسد: همسر مرحومه ام , از ماه مبارك رمضان سال 1362 قمرى , در همدان مريض شد ومرض او منجر به امـراض ديـگـر گـرديـد.
بـراى مـعالجه به تمامى اطباء و دكترهاى درجه يك ايرانى و خارجى و مـتـخـصـصـين مراجعه كرديم و از داروهاى مختلف كه معمولا باقيمتهاى گزاف تهيه مى شد, استفاده نموديم .
در مـدت مـرض و مـعالجه با آن داروها كه تقريبا هفت ماه طول كشيد, معمولا معالجه بادعاهاى مـجـرب و خـتومات معتبر و انواع توسلات و استشفاء به تربت امام حسين (ع ) و حتى به تربت قبر مطهر كه از طريق مخصوصى به دست آمده بود,نيز همراه بود.
از جـمـله آنها كه مخصوصا با حال تضرع و توجه و گريه انجام مى شد, توسل به ولى عصر, حضرت حجت روحى فداه بود.
به ايشان عريضه اى نوشتم و دو ركعت نمازخوانده و زيارت سلام اللّه الكامل الـتـام ...
[در مـفاتيح الجنان بطور كامل ذكر شده است ] را در روز جمعه انجام دادم , اما با همه اين احوال , مرض و درد آن مرحومه شب و روز شديدتر مى شد به طورى كه در اواخر از شدت درد, در سـخـتـى زيـاد وفـريـاد زدن بـود و هر غذايى حتى نصف استكان آب جوجه را استفراغ مى كرد و ديـگرراضى به مرگ خود شده بود و مكرر التماس مى كرد: شكم مرا پاره كنيد من كه هرساعت با ايـن دردجـان مـى دهـم , بالاخره يا خوب مى شوم يا مى ميرم و لااقل از دردآسوده مى شوم , چون شكم , ورم فوق العاده اى داشت و حتى بستگان و دوستان هم به آنچه خودش مى گفت راضى شده بودند.
حال من هم طورى بود كه آنها رقت مى كردند.

next page
fehrest page
back page