next page

fehrest page

back page

 تقواى امام صادق عليه السلام

 زمانى بود كه حكومت بنى اميه در شرف سقوط و بنى عباس، در تدارك به دست گرفتن حكومت بودند.

 در اين ميان، بنى هاشم به فكر به‏دست گرفتن حكومت افتادند و بنا براين، در مدينه دور هم جمع شده بودند تا راه حلى پيدا كنند.

 يكى از آنها گفت امام صادق (ع) هم بايد جزء ما باشد چون مقدارى مريد و طرفدار دارد و به واسطه او آسانتر به حكومت خواهيم رسيد.

 امام صادق (ع) را طلبيدند. ايشان، امام بودند هم از لحاظ واقعى و هم از نظر ظاهرى شخص باوقارى بودند.

 ايشان به مجلس بنى هاشم آمدند، در مجلس خيلى به ايشان احترام گذاشتند و گفتند: ما داريم با اين شخص بيعت مى‏كنيم، زيرا بنى اميه، ظلمهاى زياد به ما كردند، بنا براين ما مى‏خواهيم حكومت را در دست خود مان بگيريم و شما را هم خواستيم تا با اين شخص بيعت كنيد و نگذاريد خلافت نصيب ديگران شود.

 امام فرمودند: خلافت، نصيب ما نخواهد شد و خليفه شخصى است كه (صاحب القباء الاصفر) است يعنى: كسى كه قباى زرد پوشيده است. و در اينحال به شخصى به نام منصور، كه در آن طرف نشسته بود و از عباسيان بود اشاره كردند و فرمودند: من در علوم غيبى خوانده‏ام كه او خليفه خواهد شد.

 يكى از اشخاصى كه در مجلس نشسته بود، جسارت كرده و گفت: شما حسادت مى‏كنيد و مى‏خواهيد خلافت نصيب خودتان شود و بنا بر اين بيعت نمى‏كنيد با اينكه اين فرد باسواد، متدين و با شخصيت است.

 پس از آن يكى از پسرعموهاى امام كه كمى بىادب بود، سينه حضرت امام صادق (ع) را گرفته و ايشان را بيرون پرتاب كرد. امام صادق (ع) هيچ چيز نگفتند.

 يكى از مريدان امام صادق (ع) مى‏گويد من كه در مجلس بودم خيلى ناراحت شدم، چون حضرت صادق (ع) غير از امام بودنشان، حداقل يكى از علماى زمان خود بودند.

 اين شخص مى‏گويد: شب از ناراحتى خوابم نبرد و فردا اول صبح به خانه حضرت رفته و به ايشان گفتم اگر اجازه بدهند، پسر عموى بى‏ادب را تنبيه كنم و قدرت اين كار را هم داشتم.

پسر عمو در خانه را زد، معمولا شخصى در خانه حضرت بود كه در را باز مى‏كرد، ولى اين بار حضرت از پشت در فرمودند: صبر كن دارم مى‏آيم.

 حضرت آمدند در حالى كه عبا و عمامه‏شان را پوشيده و مى‏خواستند از خانه بيرون بروند و اين آيه را مى‏خواندند: (والكاظمين الغيض و العافين عن‏ الناس والله يحب المحسنين). يعنى تقوى اين است كه شخص در هنگام عصبانيت، خود را نگهدارد و مردم را عفو كند و خداوند نيكوكاران را دوست دارد.

 آن شخص از حضرت پرسيد كجا مى‏رويد؟ فرمودند: نزد همان پسر عمويم كه به من اهانت كرد مى‏روم تا از او معذرت بخواهم، زيرا بين ما سوء تفاهم ايجاد شد.

 بنا بر اين تقوى يك امر واقعى است كه در قلب انسان است و يك امر ظاهرى و سطحى و ادعايى نيست و شخص بايد اين گونه تقواى واقعى پيدا كند.

 در روايت آمده: افرادى كه تقوى در قلب آنان است، نور مى‏دهند.

next page

fehrest page

back page